انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم

نسخه‌ی کامل: آموزش گام به گام صرف
شما در حال مشاهده نسخه آرشیو هستید. برای مشاهده نسخه کامل کلیک کنید.
صفحات: 1 2 3
فعل جحد:


جحد در لغت به معنای انکار کردن است و در اصطلاح فعلی است که بر انجام نیفتادن کار یا وقوع نیافتن حالتی در زمان گذشته دلالت می نماید.

مانند:نزد,نرفت,نگفتم, ننشستم,غمگین نشدند,خجالت نکشیدند!

اما طرز ساختن فعل جحد:


یکی از حروف جحد یعنی لَم (نه) یا لَمّا (هنوز نه) را بر سر فعل مضارع داخل می کنیم و آخر آن را جزم می دهیم و زمان فعل مضارع را به ماضی منفی تبدیل می کنیم.

یَذهَبُ=می رود >>> لَم یَذهَب=نرفت >>> لَمّا یَذهَب =هنوز نرفته است

یَدفَعُ=می پردازد >>> لَم یَدفَع=نپرداخت >>> لَمّا یَدفَع=هنوز نپرداخته است

یَدخلون=داخل می شوند >>> لَم یَدخُلوا=داخل نشدند >>> لَمّا یَدخُلوا=هنوز د اخل نشده اند

یَرکُضُ=می دود >>> لَم یَرکُض=ندوید >>> لَمّا یَرکُض=هنوز ندویده است


نکته:هر گاه حرف "لَمّا" بر فعل مضارع وارد شود زمانی معادل با " ماضی نقلی منفی" در فارسی به دست می آید.


مانند:لَمّا یَخرُجوا = هنوز بیرون نرفته اند //// لَمّا یَغسِل = هنوز نشُسته است //// لَمّا یامُر = هنوز فرمان نداده است


حالا یه نکته ی دیگه:هر گاه حرف "قد" بر سر فعل ماضی داخل شود زمانی معادل با " ماضی نقلی مثبت" به دست می آید پس به این ترتیب طریقه ی ساخت "ماضی نقلی منفی و مثبت" را یاد گرفتیم!

قد + فعل ماضی # لَمّا + فعل مضارع


توجه:اگر قبل از صیغه های ماضی,حرف نفی"ما" در آید معنای"ماضی منفی" دارد ولی به آن,فعل جحد(مضارع مجزوم) نمی گوییم و آن را ماضی منفی می نامند!

توجه 2: باید دانست که حرف "لَم" هیچ گاه بر سر فعل ماضی داخل نمی شود ولی "لَمّا" هر گاه بر سر فعل ماضی داخل شود در آن صورت اصلا حرف جحد نیست! بلکه اسم و

ظرف زمان است
و به معنای " هنگامی که" می باشد.مانند: لَمّا دَخَلَ= هنگامی که داخل شد //// لَمّا وَصَلنا=هنگامی که رسیدیم.....



فعل لازم و متعدی:

فعل لازم:

فعلی است که معنی آن با آمدن فاعل ( پس از آن) کامل می شود و نیازی به مفعول به ندارد. مانند:

اَتَی:آمد / دَخَلَ:داخل شد / رَکضَ:دوید / نَجَحَ: موفق شد / هَرَبَ: فرار کرد


فعل متعدی:


فعلی ست که معنای آن با فاعل کامل نمی شود و به مفعول به نیز احتیاج دارد.مانند:

اَخرَجَ: بیرون کرد / اَلقَی:انداخت / حَسِبَ:پنداشت / صَنَعَ: انجام داد,ساخت


.:توجه:. گاهی مفعولٌ به عربی با متمم فارسی مطابقت دارد. مانند:


بَلَغتُ المنزلَ : به منزل رسیدم / هو یجاهد المشرکین: او با مشرکین مجاهده می کند / هو یخاف اللهَ: او از خدا می ترسد


علامت های شناخت فعل لازم:


1-هر فعلی که ماضی آن بر وزن "فَعُلَ" باشد لازم است.مانند:

بَعُدَ: دور شد

صَغُرَ: کوچک شد

قَرُبَ:نزدیک شد

عَظُمَ:بزرگی یافت

کَبُرَ:بزرگ شد

حَسُنَ:نیکو شد

2-هر فعلی که از باب انفعال باشد لازم است.مانند:

اِندَفَعَ:به سرعت رفت

اِنقَطَعَ: قطع شد

اِنهَدَمَ:رهسپار شد

اِنکَسَرَ:شکست

اِنزَعَجَ: ناراحت شد

3-از راه معنی: هر فعلی که وقتی پس از ترجمه ی آن به فارسی کلمه ی "او را" یا "آن را" بگذاریم معنی جمله صحیح نباشد ,آن فعل لازم است.مانند:

بَکَی:گریه کرد

ضَحِکَ:خندید

نامَ:خوابید


راه های شناخت فعل متعدی:


1-بودن در باب افعال: می دانیم که یکی از راه های متعدی ساختن فعل لازم بردن آن فعل به باب افعال است.پس فعل هایی که در باب افعال باشند معمولا متعدی هستند.

خَرَجَ: خارج شد ( که فعل لازم است) >>>>اَخرَجَ :خارج کرد( که متعدی است)

سَقَطَ:پایین افتاد( که فعل لازم است)>>>> اسقَطَ:پایین انداخت( که متعدی است)

فَسَدَ:تباه شد( که فعل لازم است)>>>> اَفسَدَ:تباه کرد( که متعدی است)

2-بودن در باب تفعیل: یکی دیگر از راه های متعدی ساختن فعل لازم,بردن آن فعل به باب تفعیل است,پس فعل هایی که در باب تفعیل باشند نیز معمولا متعدی هستند.


عَظُمَ:بزرگی یافت >>>> به باب تفعیل برود=عَظَّمَ:بزرگ شمرد

کَثُرَ:زیاد شد>>>> به باب تفعیل برود=کَثَّرَ=زیاد کرد

.:توجه:.پس فعل هایی که از باب های "اِفعال" یا "تفعیل" باشند, در اغلب موارد متعدی هستند, یعنی این که گاهی ممکن است به صورت لازم بیایند مثلا افعال زیر با این که از باب "اِفعال" اند اما لازم هستند و یا برخی از آن ها به هر دو صورت لازم و متعدی به کار می روند ( این افعال زیر را به خاطر بسپارید):

اَخطَاء:خطاکرد

اَسلَمَ:اسلام آورد,تسلیم کرد (در معنی اول لازم و در معنی دوم متعدی است)

اَشفَقَ:دلسوزی کرد

اَیقَنَ:یقین نمود

اَسرَعَ:شتافت

اَشارَ:اشاره کرد

اَقبَلَ:روی آورد

اَمطَرَ:بارید

اَفلَحَ:رستگار شد

اَشرَقَ:رستگارشد

اَنصَتَ:ساکت شد

آمَنَ:ایمان آورد


همچنین برخی از فعل هایی که در باب تفعیل هستند ممکن است لازم باشند مانند:

دَبَُرَ: اندیشید

صَلَُی:نماز گزارد

ضَحَّی:فداکاری کرد

فَرَّطَ:کوتاهی کرد

فَکَّرَ:فکر کرد

3-برخی از افعال لازم با افزوده شدن "باء" (حرف جر) بر سر مفعول به آن ها متعدی می شوند و به این حرف "باء" (باء تعدیه) می گویند. مانند:

ذهب حمیدٌ ( حمید رفت) >>>>ذهب حمیدٌ بالدَّفتَرِ ( حمید دفتر را برد)

جاءت مریم ( مریم آمد) >>>> جاءت مریم بالاطفال ( مریم کودکان را آورد)

پس فعل های "ذهب" و "جاءت" در جملات سمت چپ متعدی محسوب می شوندچون بر سر مفعول به آن ها حرف جر "باء" وارد شده است.

***افعال این جملات از قرآن کریم به وسیله ی "باء حرف جر" متعدی شده اند یعنی متعدی محسوب می شوند:

جاء بدینِ الحقِّ >>> دین حق را آورد

ذهب الله ُ بنورهم>>> خداوند روشنایی آن ها را برد

نَزَلَ به الروحُ الامین علی قلبک>>> جبرئیل آن را بر قلب تو فرود آورد

من جاء بالحسنة فله عشر امثالها>>> هر کسی نیکی (را) بیاورد ده برابر مانندش برای اوست


واما نکته ی پایانی:

فعل لازم بیشتر با حرف" باء" متعدی می شود و گاهی با سایر حروف جر هم متعدی می شود.مثلا در سوره ی یوسف داریم:

جاءوا علی قمیصه>>> یعنی برادران یوسف پیراهنش را آوردند.

جاءوا یعنی آمدند و در این جا با حرف جر"علی" متعدی شده و بنابراین "جاءوا علی" یعنی آوردند. قَمیص هم یعنی پیراهن



معلوم و مجهول:

فعل معلوم:

فعلی است که فاعل آن در کلام مشخص و معلوم باشد و به فاعل خودش نسبت داده شده باشد.مانند:

کَتَبَ علیٌ الدَّرسَ >>> کتب =فعل معلوم/ علی=فاعل / الدرس=مفعول به

فَتَحَ حمیدٌ الکتابَ>>> فتح=فعل معلوم/ حمید=فاعل/ الکتاب=مفعول به

فعل مجهول:

فعلی است که فاعلش در جمله موجود نباشد و فعل به مفعول به جمله( که بعدا نائب فاعل نامیده می شود) نسبت داده شده باشد.مانند:

کُتِبَ الدَّرسُ >>> کُتِبَ=فعل مجهول/ الدَّرسُ=نائب فاعل

فُتِحَ الکتابُ >>> فُتِحَ=فعل مجهول/ الکتابُ=نائب فاعل

:::توجه:::

پس همیشه نائب فاعل جمله ی مجهول, مفعولٌ به جمله ی معلوم بوده است.


:::توجه:::

چون فعل مجهول به مفعولٌ به خود نسبت داده می شود پس باید متعدی باشد تا مفعولٌ به داشته باشد و این خودش یک علامت است برای شناخت فعل متعدی.پس هرگاه فعلی را به صورت مجهول دیدیم , می فهمیم که آن فعل متعدی نیز هست چون فقط فعل متعدی را می توان مجهول کرد.


پس فعل ها به دو دسته تقسیم می شوند:

فعل لازم >>>> که همیشه معلوم است

فعل متعدی>>> یا معلوم است یا مجهول

:::سوال:::

کدام فعل را می توان مجهول ساخت؟

1) حَدَثَ

2)رَفَضَ

3) فَزَعَ

4) فَشِلَ

گزینه ی 2 صحیح است زیرا از بین گزینه ها تنها ( رَفَضَ) متعدی است و تنها فعل متعدی را می توان مجهول ساخت.


پس متوجه شدیم که از فعل لازم مجهول ساخته نمی شود بلکه از فعل متعدی (که مفعول داشته باشد) مجهول ساخته می شود که آن مفعول به جای فاعل می نشیند و نائب فاعل می شود.مثلا فعل جَلَسَ که لازم است نمی توان از آن"جُلِسَ" ساخت مگر آن که با "باء تعدیه" متعدی کنیم بعد مجهول بسازیم مانند:

جُلِسَ بزیدٍ (زید نشانده شد)

ذُهِبَ بِکِتابٍ (کتاب برده شد)

جاء فعل لازم است و مجهول ندارد ولی اگر با "باء تعدیه" متعدی اش کنیم آن گاه می توان از آن مجهول ساخت که مجهولش می شود جِیءَ.در قرآن آمده:

وجِیءَ یومئذٍ بجهنمَ ( در آن روز جنم آورده می شود)


طریقه ی مجهول ساختن فعل ماضی:

از اولین حرف شروع می کنیم و تمام حروف حرکت دار را ضمه می دهیم ( پس با حروف ساکن کاری نداریم) سپس حرف ماقبل آخر (عین الفعل) را مکسور می نماییم و به مابعد آن کاری نداریم.

اِکتَسَبَ >>> اُکتُسِبَ

کَتَبَ >>> کُتِبَ

اَخرَجَ >>> اُخرِجَ

اِستَخرَجَ >>> اُستُخرِجَ

حَفِظَ >>> حُفِظَ

عَلِمَ >>> عُلِمَ


:::نکته ی بسیار مهم::: هر گاه فعل ماضی بر وزن فاعَلَ باشد (ماضی باب مُفاعِلَة ) مجهول آن بر وزن فُوعِلَ می آید.مانند:

ضارَبَ >>> ضُورِبَ

شاهَدَ >>> شُوهِدَ

قاتَلَ >>> قُوتِلَ

کاتَبَ >>> کُوتِبَ

مثال از قرآن کریم:

فلما جاءها نُودِی ان بُورِک من فی النار و من حولها و سبحان الله رب العالمین ( سوره ی نمل - آیه ی 8)


طریقه ی مجهول کردن فعل مضارع:


حرف مضارعه را مضموم می کنیم و آن گاه حرف ماقبل آخر ( عین الفعل ) را مفتوح می نماییم ( و با حروف دیگر کاری نداریم ) مانند:

یَنصُرُ >>> یُنصَرُ

یَستَخرِجُ >>> یَستَخرَجُ

یَستَغفِرُ >>> یُستَغفَرُ

یُشاهِدُ >>> یُشاهَدُ

یُشاهِدُ حرکت اولش ضمه دارد ( چون به باب مفاعله رفته) پس تنها کاری که باید بکنیم این است که حرکت ماقبل آخر را فتحه بدهیم.

یَعلَمُ >>> یُعلَمُ

یَحفَظُ >>> یُحفَظُ

یَتَعَلَّمُ >>> یُتَعَلَّمُ

یُدخِلُ >>> یُدخَلَُ

یُدخِلُ حرکت اولش ضمه دارد ( چون مضارع باب اِفعال است) پس تنها کاری که باید بکنیم این است که حرکت ماقبل آخر را فتحه بدهیم.

یُقاوِمُ >>> یُقاوَمُ

یُقاوِمُ حرکت اولش ضمه دارد ( چون مضارع باب مُفاعِلَة است) پس تنها کاری که باید بکنیم این است که حرکت ماقبل آخر را فتحه بدهیم.


تعریف جمله ی معلوم:

جمله ی معلوم جمله است که فعل آن شکل معلوم داشته باشد و فاعل آن نیز در جمله موجود باشد و فعل به فاعل نسبت داده شده باشد.پس فعل معلوم را به این خاطر "معلوم" می گویند که فاعلش در جمله معلوم و مشخص است.

یَنصُرُ علیٌ حمیداً >>> یَنصُرُ=فعل معلوم/علیٌ=فاعل/حمیداً=مفعولٌ به

یَستَخرِجُ العمَّالُ النَّفط >>> یستخرج=فعل معلوم/ العمال=فاعل/النفط=مفعولٌ به


حالا طریقه ی مجهول ساختن فعل معلوم:


برای مجهول ساختن یک جمله ی معلوم ابتدا باید فاعل و مفعول ٌ به جمله را مشخص کنیم سپس فاعل جمله را حذف می نماییم و فعل جمله را به شکل مجهول در می آوریم و آن گاه مفعولٌ به جمله را به صورت یک اسم مرفوع,پس از فعل مجهول می آوریم و از آن پس آن را نائب فاعل می نامیم.

نکته ی بسیار مهم این است که وقتی فعل به صورت مجهول درآمد دیگر از لحاظ جنس( مذکر و مونث) باید با نائب فاعل جمله مطابقت نماید.پس اگر نائب فاعل مذکر بود فعل مجهول به صورت مذکر می آید و اگر نائب فاعل مونث یا جمع مکسرغیر انسان بود فعل مجهول را به صورت مونث می آوریم.


:::توجه:::

قبل از آن که در قسمت اسم به بحث مذکر و مونث بپردازیم اجمالا بپذیرید که اگر اسمی به (ة) ختم شده باشد( مانند: فاطمة , رسالة, دَجاجَة ) و یا جمع مکسر غیر انسان باشد( مانند: خُیُول,کُتُب, بُیُوت) باید فعل را برای آن به صورت مفرد مونث بیاوریم به جز اسم هایی که نام مرد باشند! از قبیل: معاویة, حمزة, طلحة....


حالا چند تا مثال از مجهول کردن جملات معلوم:

سَجَّلَ التاریخُ سیرةَ کثیر ٍ من النساء >>> سُجِّلَت سیرَةُ کثیرٍ من النساء


وَجدتُ السعادةَ فی مُساعَدَة المساکین>>> وُجِدَت السعادةُ فی مساعدة المساکین


اَکَلَت زینب الطعامَ >>> اُکِلَ الطعامُ( چون الطعامُ اسم مذکر است فعل مجهول هم مذکر آمده است)

اَنصُرُ التلامیذَ فی دروسهم >>> یُنصَرُ التلامیذُ فی دروسهم

:::توجه::: فعل متکلم ( وحده یا مع الغیر) وقتی مجهول شوند معمولابه صورت غایب آورده می شوند.


نکته:هر گاه به ما یک جمله ی اسمیه بدهند و بگویند آن را مجهول کنیم چه می کنیم؟

در این گونه جملا همزمان با حذف فاعل آن جمله ی معلوم, مبتدای آن جمله را نیز حذف می کنیم زیرا مبتدا از نظر "معنا" با فاعل هم نقش است.مثال:


التلامیذُ یکتبون الرسائلَ >>> التلامیذ= مبتدا/ " واو" در یکتبون هم فاعل است که هر دو را حذف می کنیم. الرسائل جمع مکسر غیر انسان است و بنابراین در هنگام مجهول کردن فعل جمله باید به این نکته توجه داشته باشیم که باید فعلش به صورت مفرد مونث آورده شود .


نکته ی بعدی:

یادتان هست که افعال ماضی که اولشان"واو" داشت در مضارع ,آن واو" می افتاد ( البته یک استثنا دارد که بعدا توضیح خواهم داد!) در مجهول کردن این افعال,دیگر آن "واو" نمی افتد!مثلا

مضارع وَعَدَ می شود=یَعِدُ / مضارع مجهول =یُوعَدُ

مضارع وَجَدَ می شود= یَجِدُ/ مضارع مجهول= یُوجَدُ

مضارع وَلَدَ می شود= یَلِدُ/ مضارع مجهول= یُولَدُ

مضارع وَضَعَ می شود= یَضَعُ/ مضارع مجهول= یُوضَعُ

مضارع وَرَثَ می شود= یَرِثُ/مضارع مجهول= یُورَثُ

مضارع وَصَفَ می شود=یَصِفُ/مضارع مجهول= یُوصَفُ



از فعل های مجهول چگونه امر بسازیم؟


اگه یادتون باشه ما به دو روش از فعل های مضارع امر می ساختیم.یکی" امر به صیغه" که از فعل های مخاطب را این گونه امر می کردیم ویکی هم "امر به لام" که از افعال غایب این گونه امر می ساختیم.

اما تمام فعل های مضارع مجهول به طریقه ی "امر به لام" امر می شوند!یعنی یک "لام مکسوره بر سر هر 14 صیغه ی مضارع مجهول در می آوریم و آخرش را مجزوم می کنیم:

لِیُقتَل=باید کشته شود آن یک مرد

لِیَقتُلا / لِیَقتُلُوا / لِتُقتَل / لِتُقتَلا / لِیُقتَلنَ

مخاطب را هم با "لام" امر می کنیم:

لِتُقتَل =تو باید کشته شوی

لِتُقتَلا / لِتُقتَلُوا / لِتُقتَلی / لِتُقتَلا / لِتُقتَلنَ

امر از متکلم مجهول:

لِاُقتَل / لِنُقتَل


توجه: اگر بخواهیم "امر به صیغه" ای را مجهول کنیم چه می کنیم؟

همزه اش را از سرش برمی داریم و یک "لام مکسوره" به همراه یک"تاءمخاطب" به اولش اضافه می کنیم !مثلا می خواهیم اِضرِب را که "امر به صیغه" است مجهول کنیم:

اِضرِب>>> لِتُضرَب=باید زده شوی

در واقع پس از اضافه کردن لام و تاءمخاطب اعمال مربوط به مجهول کردن فعل مضارع را انجام می دهیم (یعنی حرف مضارعه مضموم و حرف یکی ماقبل آخر مفتوح....)

در واقع نکته این است که افعال مضارع مجهول هیچ گاه "امر به صیغه" ندارند واگر "امر به صیغه" ای را بخواهیم مجهول کنیم باید از روی فعل اصلی مجهول شده "امر به لام" بسازیم!



فعل هایی که دو مفعول می گیرند:


بعضی از افعال ذاتا دو مفعول می گیرند که به این افعال, افعال قلوب می گویند که عبارتند از:

جَعَلَ (قرار داد) / وَهَبَ (بخشید) / سمَّی (نامید) / وَعَدَ (وعده داد) / حَسِِبَ (پنداشت)/رَزَقَ (ارزانی کرد) / مَنَحَ (بخشید)


بعضی از افعال هم یک مفعول می گیرند ولی وقتی به باب های "اِفعال" و "تفعیل" بروند و یا "باء تعدیه" بگیرند دوباره متعدی می شوند و دو مفعوله می شوند مانند:

اَعطی (بخشید) / عَلَّمَ (یادداد) / اَلبَسَ (پوشاند) / اَذاقَ (چشاند)....

مثال از افعال دو مفعولی در قرآن:

انا اعطیناک الکوثرَ

فلا تحسبنَّ اللهَ غافلاً عمّا یعمل الظالمون

وتری الجبالَ تحسبها جامدةً

آتِ ذاالقربی حقَهُ


حالا طریقه ی مجهول ساختن جملاتی که افعالِ دو مفعولی دارند:


اگر فعل یک جمله دوتا مفعولٌ به داشته باشد برای مجهول ساختن آن جمله ,همیشه اولین مفعولٌ به را به عنوان نائب فاعل,مرفوع می گردانیم و دومین مفعولٌ به را همان طور منصوب باقی می گذاریم و آن را همچنان مفعولٌ به می نامیم.مثال:


جَعَلَ اللهُ قلوبَکم بیوتا للتقوی >>> الله=فاعل/قلوب=مفعول1/بیوتا=مفعول2

مجهول این جمله:جُعِلَت قلوبُکم بیُوتاً للتقوی>>> قبوب=نائب فاعل/بیُوتاً=مفعولٌ به


سمَّی ابی الطفلَ محمداً >>> اب=فاعل/الطفل=مفعول1/محمداً=مفعول2

سُمِیَ الطفلُ محمداً>>>الطفل=نائب فاعل/محمداًمفعولُ به

:::نکته ی پایانی:::

فعل معلوم را" المبنیّ للمعلوم" و فعل مجهول را" المبنیّ للمجهول" نیز می نامند.


همزه های وصل و قطع:

ابتدا چند نکته:


"الف" همیشه ساکن است
به همین دلیل یا در وسط کلمه قرار می گیرد مانند: قال و جاء ویا در آخر کلمه می آید مانند:دعا و بنابراین "الف" هیچ گاه اول کلمه قرار نمی گیرد و هر الفی که اول کلمه دیدیم "همزه" ای است که به صورت کسره و فتحه و ضمه خوانده می شود مانند:


اِذا / اَنتَ / اِضرِب /اِعلَم


فرق بین همزه و الف:



همان طور که گفته شد "الف" همیشه ساکن است و در وسط یا آخر کلمه قرار می گیرد و حرکت قبول نمی کند ولی همزه,هم قبولِ حرکت می کند( اَ,اِ,اُ) و هم در اول و وسط و آخر کلمه قرار می گیرد مانند: اَمَرَ / سَاَلَ / قَرَاَ / اَکرِم / اِقرَا



پس همان طور که گفتیم "الف" هیچ گاه اول کلمه قرار نمی گیرد و هر "الفی" که اول کلمه بود در واقع "همزه" ای است که به صورت کسره,ضمه و فتحه خوانده می شود. بنابراین کلمه ای که با همزه آغاز شود اگر کلمه در ابتدای آن بیاید دو حالت پیدا می کند:



حالت اول:گاهی این همزه که بعد از آن کلمه قرار گرفته( یعنی وسط افتاده) حذف می شود و دو حرفِ طرفینِ همزه,به هم می چسبد مانند:


فرض کنید ما بر سر کلمه ی (اِرحَم) که با همزه آغاز شده عبارت(یا ربِ)را بیاوریم در این جا در هنگام خواندن و وصل این دو عبارت به هم "همزه" ی کلمه ی (اِرحَم) خوانده نخواهد شد و بلافاصله بعد از کسره ی "رب" کلمه ی "ر" تلفظ می شود. به این همزه ها "همزه ی وصل" می گویند.


حالت دوم:
گاهی این "همزه"ی ابتدایی کلمه به هیچ وجه حذف نمی شو
د و این همزه ها جزو کلمه هستند و اگر عبارتی سر آن ها ظاهر شود( یعنی همزه وسط بیفته) باز هم ملزم هستیم آن ها را تلفظ کنیم مانند:


یا اَلله اَنتَ اَعلَمُ اِلی اَحوالی >>> هر پنج همزه ی این جمله خوانده می شود.

یا مثلا جمله ی :یا اَحمد اَحسِن اِلی اَبیک و اُمِکَ که به همه ی این همزه ها "همزه ی قطع" می گویند.


سوال:
کدام همزه ها وصل و کدام همزه ها قطع هستند؟



1-از میان اسم ها: در عربی تمام اسم ها همزه هاشون "همزه ی قطع" است به جز این هفت مورد که استثنا هستند و همزه هایشان "همزه ی وصل" است:

اِسم / اِبن (پسر) / اِبنَة (دختر) / اِثنان(دومرد) / اِثنَتان ( دو زن) / اِمرَأ (مرد) / أِمرَأَة (زن)

در غیر این هفت مورد,تمام همزه های اسم ها,همه قطع هستند و باید خوانده شوند.مانند: ابراهیم,اِسحاق, حتی ضمیرها مثل اَنتَ,اَنتم....


2-از افعال ماضی: فعل های سه حرفی( اَمَرَ, اَکَلَ ,اَخَذَ) و چهار حرفی( اَحسَنَ , اَکرَمَ,اَصلَحَ) این ها همه "همزه ی قطع" هستند .پس توجه کنید فقط همزه های افعال "سه حرفی و چهار حرفی "همزه ی قطع" است.

فعل هایی که از چهار حرف به بالا هستند همه,همزه یشان همزه ی "وصل" است.مانند:

اِجتَمَعَ / اِنجَمَدَ / اِستَخرَجَ / اِحمَرَّ



نکته:
مصدر های این افعال چگونه اند؟



به ماضی این افعال نگاه می کنیم اگر مفرد مذکر غایب آن سه حرفی و یا چهار حرفی بود >>> همزه اش قطعه >>> مصدرش هم همین حکم را دارد مانند:

اَکل / اَمر / اِحسان / اِخراج

اگر مفرد مذکر غایب آن بیش از چهار حرف بود>>> همزه اش وصله >>> مصدرش هم همین حکم را دارد مانند:

اِجتماع / اِستِخراج / اِنقلاب / اِنجماد


3-از افعال مضارع: در مضارع ما فقط یک داریم که آن هم همزه ی متکلم وحده است و این همزه "همزه ی قطع" است و باید خوانده شود مانند:

وَ اَعلَمُ / وَ اَکتُبُ / وَ اَسمَعُ / وَ اُعَلِّمُ

4-از افعال امر: امرهای به صیغه هستند که همزه دارند و همه ی همزه های آن ها از نوع "همزه ی وصل" است (وَاضرب / وَ اعلم/ وَ انصر / وَ استغفر...) به جز اَمرِ باب اِفعال که همزه اش "قطع" است ( وَ اَکرِم ,وَ اَدخُِل , وَ اَحسِن....)

در کتب ادعیه داریم که:

اللهم اَدخِل علی اَهل القبور السرور >>> همزه های قطع

اللهم اَصلِح کل فاسد>>> همزه های قطع

اللهم اَغنِ کل فقیر>>> همزه های قطع

اللهم اَسمِع کل فقیر>>> همزه های قطع


5- از حرف ها:همه ی همزه ها در حرف ها از نوع همزه های "قطع" هستند و باید خوانده شوند به جز "الف موجود در کلمه ی اَل" که نشانه ی معرفه بودن است.

مثلا اگر "واو" را بر سر کلمه ی "الکتاب" وارد کنیم نباید "الف" را تلفظ کنیم و همزه اش همزه ی "وصل" است.


نکته:

اگر تنوین به یک همزه ی وصلی برسد,نون تنوین با حرکتِ کسره خوانده می شود مانند:


یومئذٍ +اَلحق >>> باید این گونه خوانده شود: یومئذنِ الحق(الفِ الحق خوانده نمی شود)

اَو لَهواً+ اِنفَضُّوا >>> او لهوَنِ انفَضوا( الفِ انفضوا خوانده نمی شود چون وهمزه ی وصله)

بغلامٍ + اِسمه>>> بغلامِن اسمه (الفِ اسم نباید خوانده شود)

عُزَیرٌ ابن الله >>> عزیرُنِ ابن الله (الف ابن نباید خوانده شود)

و همین طور مثال های دیگر از قرآن:

خیرٌ اهبطوا / افکٌ افترئه / شیئاً اتَّخَذَ / اَحدٌ الله الصمد / اموالٌ اقترفتموها / کرمادِ اشتدَّت...


تمرین در منزل!!:

نوع همزه های زیر را تعیین کنید:

وَانصر / وَارحم / وَانحر / رب اشرح / وَ امراته / واحلل / فاصبر / واشربوا / فادخلی / فاصلحوا / انا انزلنا الیک / واستغفره / انت اعلم / قد افلَحَ / وَ اعلَموا / وَ اخرجنا / شاءَ اتخذَ / اذٍ انبعث

اگر سوالی بود می توانید در قسمت پرسش و پاسخ ها مطرح بفرمایید A03

جامد و مشتق:


اسم مشتق:اسمی است که از فعل گرفته شده یعنی از روی ریشه ی فعل ساخته شده باشد.اسم های مشتق غالبا دارای مفهوم وصفی هستند.مانند:

سَهل, شریف, جاهل, مجاهد, علیم, سمیع,صدوق, عطشان, صبور,قوی,خشن,شجاع, سَکران (مست)


اسم جامد:اسمی است که از ریشه ی فعل گرفته نشده باشد. اسم های جامد دارای مفهوم وصفی نیستند.مانند:

قلم, دفتر,ارض,سماء, شمس, درهم, یوم, بحر, مصر,قوم

اسم جامد بر دو قسم است:

1-مصدر:اسمی است که بتوان از روی آن, فعل به دست آورد و سپس از روی آن مشتق ساخت.مانند:

جهل,اختراع,حب,شهاده,دَوَران,عباده,عمل,اَکل,نَهب,جوع( گرسنگی),کمال,کسل,وَرَع...

2-غیر مصدر:اسمی است که از روی آن نتوان فعل ساخت و بنابراین مشتق هم نمی توان از روی آن ساخت.مااند:

زُقاق(کوچه),قلم,یوم,سلاح,بیت,جیل,لسان,ذئب,حصن


توجه:اگر یک اسم مفرد,مشتق باشد, جمع آن کلمه نیز مشتق محسوب می شود.پس اسم های زیر مشتق هستند(چون مفرد آن ها مشتق است):

علماء,اَشّداء,فقراء,اغنیاء,کِرام (جمع کریم),صغار(جمع صغیر), اَحیاء(جمع حَیّ), سُکاری( جمع سُکران=مست)

و اگر اسم مفرد,جامد باشد, جمع آن اسم نیز جامد محسوب می شود پس اسم های زیر جامد هستند( چون مفرد آن ها جامد است):

قلوب,اَزِقَّة ( جمع زُقاق), فِراخ( جمع فَرخ), اَرجُل(جمع رِجل),بیوت(جمع بیت),علوم,قلاع( جمع قلعة) ....



مشتقات عبارتند از:


اسم فاعل/ اسم مفعول/صفت مشبهه/اسم مبالغه/اسم تفضیل/اسم زمان/اسم مکان/اسم آلت یا ابزار


اسم فاعل و مفعول:



اسم فاعل:اسمی است که بر کننده ی کاری دلالت می کند.مانند: قاتِل(کشنده) / ظالم(ستمگر)/ضارب(زننده)/کاتِب(نویسنده)


اسم مفعول:اسمی است که عملی و فعلی بر او واقع شده باشد.مانند:مقتول( کشته شده)/مظلوم(ستمدیده)/مکتوب(نوشته)/منصور(یاری شده)


*اسم فاعل و مفعول در ثلاثی مجرد به ترتیب بر وزن فاعِل و مفعول می آیند.مانند:

کَتَبَ>>>کاتِبٌ / مَکتوب

عَلُمَ>>> عالِم/مَعلوم

مَنَعَ>>> مانِع/ممنوع

صَنَعَ>>>صانِع/مَصنوع

فَتَحَ>>> فاتِح/مفتوح


نکته ی اول: هر فعلی که حرف دومش { واو - یاء} باشد مانند:{ قَوَمَ / بَیَعَ} اگر بر وزن فاعِل برود, آن {واو - یاء} بدل به (همزه) می شود.


مثال: اگر بخواهیم اسم فاعل از قَوَمَ را بسازیم => "واو" در قَوَمَ بدل به همزه می شود => قاوِم >>> قائِم

قَوَلَ بر وزن فاعل برود => قاوِل >>> قائِل

بَیَعَ بر وزن فاعل برود => بایِع >>> بائِع

غَیَبَ بر وزن فاعل برود => غایِب>>> غائِب

خَوَنَ بر وزن فاعل برود => خاوِن >>> خائِن

دَوَمَ بر وزن فاعل برود => داوِم >>> دائِم

نَیَلَ بر وزن فاعل برود => نایِل >>> نائِل

نَوَبَ بر وزن فاعل برود => ناوِب >>> نائِب


نکته ی دوم:اگر فعلی حرف سومش { واو } باشد مانند: {رَضَوَ } اگر بر وزن فاعِل برود آن "واو" بدل یه "یاء" می شود مانند:


مثال: اگر بخواهیم اسم فاعل از رَضَوَ را بسازیم => "واو" در رَضَوَ بدل به "یاء" می شود => راضِو >>> راضِی


قَضَوَ بر وزن فاعل برود => قاضِو >>> قاضِی

عَلَوَ بر وزن فاعل برود => عالِو >>> عالِی

دَعَوَ بر وزن فاعل برود => داعِو >>> داعِی

دَنَوَ بر وزن فاعل برود => دانِو >>> دانِی

نکته ی سوم:اگر حرف دوم فعلی { واو - یاء} باشد مانند: { قَوَلَ / بَیَعَ } اگر بر وزن مَفعول برود "واو" زائد حذف می شود.


مثال:قَوَلَ را بر وزن مَفعول می بریم => مَقوُول => "واو" زائد را حذف می کنیم >>> مَقُول

بَیَعَ را بر وزن مفعول می بریم => مَبیُوع => "واو" زائد را حذف می کنیم >>> مَبیع ( یعنی کالا و جنس فروخته شده)

زَیَدَ را بر وزن مفعول می بریم => مَزیُود => "واو" زائد را حذف می کنیم >>> مَزید

خَوِفَ را بر وزن مفعول می بریم => مَخوُوف => "واو" زائد را حذف می کنیم >>> مَخُوف

هَیَبَ را بر وزن مفعول می بریم => مَهیُوب => " واو" زائد را حذف می کنیم >>> مَهیب



نکته ی چهارم: اگر حرف آخر فعلی { واو } باشد و بر وزن مفعول برود , آن دو حرف "واو" در هم ادغام و مشدّد می شوند.

مثال: دَعَوَ را بر وزن مفعول می بریم=>مَدعُوو => دو تا "واو" در هم ادغام می شوند >>> مَدعُوّ

رَجَوَ را بر وزن مفعول می بریم => مَرجُوو => دو تا "واو" در هم ادغام می شوند >>> مَرجُوّ


نکته ی پنجم: اگر حرف آخر فعلی { یاء } باشد و بر وزن مفعول برود, "واو" زائد بدل به "یاء" شده و دو تا "یاء" در هم ادغام و مشدّد می شوند و حرکت ماقبل (یعنی ضمه اش) بدل به کسره می شود.

مثال: هَدَیَ را بر وزن مفعول می بریم => مَهدُوی => "واو" زائد بدل به "یاء" می شود => مَهدیی => دو تا "یاء" در هم ادغام می شوند => مَهدُیّ >>> ضمه بدل به کسره می شود >>> مَهدِیّ


مثال های دیگر:خَفِیَ >>> مَخفِیّ

بَنَیَ >>> مَبنِیّ

عَنَیَ >>> مَعنِیّ

رَاَیَ >>> مَرئِیّ

نَفَیَ>>> مَنفِیّ

رَضِیَ >>> مَرضِیّ


نکته ی ششم: از فعل لازم اسم مفعول ساخته نمی شود.مثلا از فعلِ جَلَسَ, مجلوس استعمال نمی شود (چون فعل لازم مفعول ندارد) مگر آن که آن فعل را با " باء تعدیه" متعدی کنیم و بعد اسم مفعول بسازیم >>> مجلوسٌ به ( نشانده شده) / مذهوبٌ به (برده شده)....



*اسم فاعل و مفعول در غیر از ثلاثی مجرد چگونه ساخته می شود؟


ابتدا اولین صیغه ی مضارع معلومِ آن باب را به دست آوریم , سپس حرف مضارعه را از ابتدای آن حذف می کنیم و به جای آن یک { میم مضموم } می گذاریم.فرق اسم فاعل و مفعول در این است که: در اسم فاعل, حرف ماقبل آخر(عین الفعل) مکسور و در اسم مفعول,حرف ماقبل آخر (عین الفعل) مفتوح است.

مثال:قَلَّدَ => مضارعش می شه یُقَلِدُ => اسم فاعلش می شه مُقُلِد => اسم مفعولش می شه مُقَلَّد


عَلَّمَ => مضارعش می شه یُعَلِمُ => اسم فاعلش می شه معَلِّم => اسم مفعولش می شه مُعَلَّم


فرق مُعَلِّم و مُعَلَّم چیست؟ مُعَلِّم یعنی یک مرد تعلیم دهنده در حالی که مُعَلَّم یعنی یک مرد تعلیم دیده....



ادامه دارد...
دو نکته در رابطه با جلسات قبل:

* دو نکته در رابطه با همزه های قطع و وصل:

گفتیم که همزه ی کلمه ی "اسم" همزه ی وصل است , هنگامی که کلمه ی "ب" به آن اضافه شود "همزه" را نباید بنویسیم و فقط این کلمه استثنا است و در مورد بقیه, همزه های وصل,نوشته می شوند و لی خوانده نمی شوند=> بسم الله


نکته ی بعدی این است که اگر یک همزه ی قطع و یک همزه ی وصل در کنار یکدیگر قرار بگیرند همزه ی وصل نوشته نمی شود.مثال از سوره ی صافات:

اَصطفَی البنات علی البنین =>
آیا خدا دختران را بر پسران برگزید؟

که در این جا در اصل داشتیم : اَاصطفی البنات علی البنین که همزه ی فعل "اصطفی" افتاده.


ادامه ی مبحث جلسه ی قبل:



* فرق فاعل و مفعول با اسم فاعل و اسم مفعول:

به این جملات توجه کنید:جاء ظالمٌ/جاء مظلوم => در این مثال { ظالم و مظلوم} اسم فاعل و اسم مفعولند ولی در جمله هر دو فاعلند که مرفوعند.یا مثلا : رایت ظالماً/ رایت مظلوماً => در این مثال { ظالماً و مظلوماً } مشتق هستند ولی در جمله هر دو مفعولند که نصب گرفته اند.پس اسم فاعل و مفعول ساختمان فیزیکی کلمه است ولی فاعل و مفعول حالت و موقعیت کلمه است در جمله نسبت به فعل.



صفت مشبهه:


صفتی است که دلالت می کند بر ثابت و نفسانی بودن و دوام فاعل مانند: دَلیر (همیشه شجاع) / شریف (همیشه بزرگوار) / سخِیّ (همیشه بخشنده)


بر چه وزن هایی صفت مشبهه می سازیم؟

مهم ترین وزن های صفت مشبهه از فعل ثلاثی مجرد به قرار زیر است:

1) فَعل => صَعب (دشوار) / سَهل (آسان) / شَیخ (پیرمرد) / رَطب (خیس) / عَذب (گوارا-شیرین) / بَرّ (نیکوکار) / هَون (باوقار) / خَیر (خوب) / رَبّ (پرورش دهنده)

2) فَعَل => حَسَن (نیکو) / یَبَس (خشک)

3) فَعِل => فَرِح ( شادمان ) / خَشِن / قَلِق ( پریشان ) / کَسِل (تنبل )

4) فَعُول => حَسُود /ذَلُول (رام) / غَیُور (با غیرت) / صَبُور

5) فَعال => جَبان (ترسو) / حَصان ( با عفت)

6) فُعال => شُجاع (دلیر) / رُفات ( پوسیده) / حُطام (خرد شده)

7) فَعلان => عَطشان (تشنه) / جَوعان ( گرسنه) / غَضبان (خشمگین)

8) فُعلان => عُریان (برهنه) / سُلطان (فرمانروا)

9) فُعل => حُرّ (آزاد) / مُرّ (تلخ) / حُلو( شیرین)

10) فَیعِل => طَیِّب (پاکیزه) / قَیِّم ,سَیِّد (آقا) / مَیِّت ( مرده)

*** قیّم , سیّد و میّت در اصل { قَیوِم /سَیوِد . مَیوِت} بوده که { "واو" بدل به "یاء"} شده [ در مبحث اعلال ها توضیح خواهم داد ان شاءالله]

11) اَفعَل=> که مخصوص رنگ ها و عیوب (الوان و عیوب) می باشد که به آن "اَفعَل وصفی" هم می گویند و مونث آن هم بر وزن " فَعلاء" می آید .مانند:

[اَبیَض / بیضاء (سفید) ]-[اَسوَد / سوداء (سیاه)]

[اَحمَر/حَمراء (قرمز)] -[ اَخضَر/خَضراء (سبز)]

[اَصفَر/صَفراء (زرد)] -[اَعمی / عَمیاء (کور)]

[ اَصَمّ/صَمّاء (کر)]-[اَبکَمُ/بَکماء(لال)]

[اَعور/عَوراء ( یک چشم) ]-[اَعوَج / عَوجاء ( کج)]

** و گاهی هم بر زیبایی دلالت می کند:

[اَزهر و زهراء (درخشنده]
- [
اَشهل و شهلاء ( دارای چشم میشی)]

*[ اَنجَل و نَجلاء (فراخ چشم و زیبا)]*


توجه: بعضی از صفت های مشبهه,مونث آن ها "تاء" می گیرد مانند: رَحیمة / عَطشانَة / جَبانة و بعضی ها هم "تاء" نمی گیرند بلکه بر وزن {فُعلَی} می آیند مانند:


سکران (مرد مست) که مونثش می شه => سَکرَی


غضبان => غَضبَی

جَوعان => جَوعَی


نکته :صفات ساده در فارسی از قبیل خوب , بد, بلند, کوتاه , سفید, سیاه , زرد ... معمولا در عربی صفت مشبهه محسوب می شوند.

نکته ی آخر: هر کلمه ای که دارای معنی ثابتی باشد همان صفت مشبهه است و گاهی بر هیچ کدام از وزن های بالا هم نمی آید.


ادامه دارد...


والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

ادامه ی مشتقات:



*اسم مبالغه ( صیغه ی مبالغه): اسمی است که برای { بیان کثرت و بسیاریِ صفت در کسی یا چیزی} دلالت می نماید.صیغه ی مبالغه از فعل متعدی گرفته می شود و بیشتر بر این وزن ها می آید:


1- فَعَّال: سَتّار, مکّار,خوّان (بسیار خیانت کار), خَلّاب (بسیار دلربا) , جبّار, عطّار

2- فَعّالََة: عَلّامه (بسیار دانشمند) , لوّامه (بسیار سرزنش گر) , اَمّاره

3- فَعُول: صَدوُق , غَفُور, عَجوُل

4- فَعیل:علیم,رحیم,قدیر,علیم

5- فِعّیل:صِدِّیق,قِدِّیس,شِرِّیر ( بسیار شرور )

6- فُعُّول:سُبُّوح,قُدُّوس

7- فُعلَة: هُمزَة (بسیار طعنه زن) , لُمزَة (بسیار عیب جو ) , حُطمَة ( بسیار خرد کننده )

8- مِفعیل: مِسکین ( بسیار درمانده ) , مِعطیر (بسیار خوش بو )

9- فاعِلَة:راوِیَة (بسیار روایت کننده )

10- فَعِل:غَضِب (بسیار خشمگین ) , حَذِر ( بسیار دور اندیش )

11- مِفعال: مِفضال ( بسیار با فضیلت ) , مِهذار ( یاوه گو ) , مِذکار (یاد آور )



*نکته: از دقت در وزن های صفت مشبهه و صیغه ی مبالغه در میابیم که سه وزن [فَعِل/فَعِیل/فَعُول ] در هر دو مشترکند.اگر اسمی بر یکی از وزن های مشترک بین صفت مشبهه و اسم مبالغه باشد راه حل تشخیص آن دو از هم این است که:


اگر از آن کلمه "اسم فاعل بر وزن فاعل" بسازیم و در عربی "آن اسم فاعل" کاربرد داشت => آن کلمه اسم مبالغه است اما اگر از آن کلمه "اسم فاعل بر وزن فاعل" نداشتیم آن کلمه صفت مشبهه است.


مثلا فرض کنید به ما بگویند علیم چه نوع کلمه است؟


علیم بر وزن فعیل است و فعیل جزو وزن های مشترک بین صفت مشبهه و اسم مبالغه است بنابراین ما برای تشخیص این که جزو کدام دسته است ابتدا از "عَلِمَ" اسم فاعل می سازیم=> "عالم " و چون عالم در زبان عربی کاربرد دارد بنابراین علیم را صیغه ی مبالغه در نظر می گیریم.


مثال دیگر:


بخیل چه نوع کلمه است؟


بخیل بر وزن فعیل است و فعیل جزو وزن های مشترک بین صفت مشبهه و اسم مبالغه است=> اسم فاعل از بخل می شود "باخل"=> "باخل" در عربی استعمال نمی شود بنابراین بخیل را صفت مشبهه می گیریم.


فَرِح => وزن مشترک =>ساختن اسم فاعل آن: فارح ( در عربی استعمال نمی شود)=> صفت مشبهه


عفیف =>وزن مشترک =>ساختن اسم فاعل آن: عافف ( در عربی استعمال نمی شود)=> صفت مشبهه


وَقُور => وزن مشترک =>ساختن اسم فاعل آن: واقِر ( در عربی استعمال نمی شود)=> صفت مشبهه


شَریف => وزن مشترک =>ساختن اسم فاعل آن:شارِف ( در عربی استعمال نمی شود)=> صفت مشبهه


عمیق => وزن مشترک =>ساختن اسم فاعل آن: عامق ( در عربی استعمال نمی شود)=> صفت مشبهه



صَبُور => وزن مشترک =>ساختن اسم فاعل آن: صابر ( در عربی کاربر دارد)=> صیغه ی مبالغه


کَفُور => وزن مشترک =>ساختن اسم فاعل آن: کافر ( در عربی کاربر دارد)=> صیغه ی مبالغه


عَجوز => وزن مشترک =>ساختن اسم فاعل آن: عاجِز ( در عربی کاربر دارد)=> صیغه ی مبالغه


کَذوب => وزن مشترک =>ساختن اسم فاعل آن: کاذب ( در عربی کاربر دارد)=> صیغه ی مبالغه



*نکته ی بعدی: مذکر و مونث در صیغه ی مبالغه غالبا یکی است و چنانچه تائی "ة" در آخر آن در آید علامت مونث نمی باشد بلکه دلالت بر "کثرت و مبالغه" دارد و به آن "تاء مبالغه" می گویند مانند:


رجلٌ علّامة / امراة علّامة ( مرد بسیار دانا / زن بسیار دانا )


رجلٌ عجولٌ / امراة عجولٌ ( مرد شتاب زده / زن شتاب زده )


ادامه دارد...
ادامه ی مبحث مشتقات:



*اسم تفضیل: اسمی است مشتق که برای بیان برتری و فزونی صفت یا حالتی در فرد یا گروهی نسبت به فرد یا گروه دیگر آید.مانند:


اَعلم ( داناتر ) / اَحسن ( نیکوتر ) / اَکبر ( بزرگتر ) / اَصبر (شکیباتر ) / اَشدّ ( شدیدتر ) / اَقدر ( تواناتر) / اَرحم...


چگونه اسم تفضیل بسازیم؟


اسم تفضیل از فعل ثلاثی مجرد بر وزن "اَفعَل" و مونث آن بر وزن "فُعلَی" می آید.اسم تفضیل با صفت تفضیلی و صفت عالیِ فارسی مطابقت دارد.مثال:


اَعلَی => مونث آن => عُلیا

اَعظَم => مونث آن => عُظمَی

اَحسُن => مونث آن => حُسنَی

اَدنَی => مونث آن => دُنیا

اَسفَل => مونث آن => سُفلَی

اَبشَر => مونث آن=> بُشرَی


***چند نکته و توضیح:اگر اسمی بر وزن "اَفعَل" باشد دو حالت دارد:


1-اگر بر برتری و تفضیل دلالت کند اسم تفضیل است و مونث آن هم بر وزن "فُعلَی" می آید مانند مثال های بالا...

2-اما اگر بر "رنگ یا عیب و زیبایی" دلالت کند, صفت مشبهه است و مونث آن هم همان طور که در جلسات قبل گفتیم بر وزن "فَعلاء" می آید مانند: زهراء , بَیضاء ,عَمیاء


*نکته ی دوم:


اسم تفضیل بر وزن "اَفعَل" ساخته می شود به شرطی که از فعل ثلاثی مجرد ساخته شود پس اسم تفضیل از غیر ثلاثی مجرد ساخته نمی شود.مثلا:

هذا اَخصَرُ من ذاک => این از آن مختصرتر است >>> که از ثلاثی مجرد ساخته شده.


*نکته ی سوم
:


اسم تفضیل بر وزن "اَفعَل" ساخته می شود به شرطی که آن صفت ساخته شده قابل تفضیل باشد.مثلا: اَموَت (مرده تر) کاربردی ندارد زیرا مردن در همه یکسان است و یا اَحجَر (سنگ تر) کاربرد ندارد!


*نکته ی چهارم:


اسم تفضیل بر وزن "اَفعَل" ساخته می شود به شرطی که در آن حروف علّه ( واو-الف-یاء ) به کار نرفته باشد!


و لذا اگر این شرایط در کلمه ای موجود نبود و خواستیم اسم تفضیل بسازیم یکی از صفات عامه مانند:{ اَکبَر-اَکثَر-اَعظَم-اَشَدّ-اَکمَل-اَشهَر-اَبلَغ} و مانند این ها را بر سر مصدر منصوب آن کلمه در می آوریم مثلا می گوییم:

الثَلجُ اَشَدُّ بَیاضاً من اللّبن => برف از شیر سفیدتر است.

زیدٌ اَکثَرُ اِحتِراماً من عمروٍ => زید از عمرو محترم تر است.

علیٌ اشدُّ ایماناً من حَسَنٍ => علی ایمانش از حسن قوی تر است

اَشَدُّ سَواداً => سیاه تر

اَشَدُّ حُمرَةً => قرمزتر

اَشَدُّ عُمیاناً => کورتر

اَحسَنُ تاویلا ( سوره ی نساء ) => انجامی نیکوتر

انا اکثَرُ منک مالاً و وَلَداً ( سوره ی کهف ) => من از تو مال و فرزندانم بیشتر است


توجه:به تفاوت میان "آخَر" و " آخِر" توجه داشته باشید:


"آخَر" به معنی { دیگر } اسم تفضیل است.چگونه؟


آخَر در اصل " اَأخَر" بوده است بر وزن اَفعَل و مونث آن هم بر وزن فُعلَی می آید => اُخرَی


اما "آخِر" اسم فاعل است ( بروزن فاعل ) و مونث آن هم می شود => آخِرَة .اما به هر حال هر دو مشتق هستند. اولی اسم تفضیل است و دومی اسم فاعل است.



توجه دوم: اگر پس از اسم تفضیل, حرف "من" بیاید به صورت صفت تفضیلی ترجمه می شود مانند: [اَقوَی من => قوی تر از] و اگر همراه "من" نیاید به صورت صفت عالی ترجمه می شود مانند: [اَفضَلُ النّاس => بهترین مردم]



توجه سوم: کلمه ی " خَیر" اگر به معنای "بهتر, بهترین" باشد "اسم تفضیل" است که به خاطر تخفیف, همزه ی اولش حذف شده است.

مثال:

خَیرُ الناس من نفع الناس => بهترین مردم کسی است که به مردم خیر برساند ( غررالحکم )

در این حدیث خَیر در اصل اَخیَر بوده که " همزه ی ابتدایی آن" برای تخفیف افتاده است

مثال دیگر:

خَیرُکم من تَعَلَّمَ القرآن و علّمه => بهترین شما کسی است که قرآن را بیاموزد و به دیگران نیز یاد دهد.

در این حدیث هم خَیر در اصل اَخیر بوده که " همزه ی ابتدایی آن" حذف شده است.


ادامه دارد....
ادامه ی مشتقات:


*اسم زمان و اسم مکان:اسم های مشتقی هستند که بر مکان یا زمان وقوع فعل دلالت می کنند مانند:مسجد,منزل, مشرق(مکان یا زمان تابش),مشهد,مصدر,مبدا,موقع

ساختن اسم زمان و اسم مکان:اسم مکان و اسم زمان از فعل ثلاثی مجرد دو وزن دارد:

مَفعَل:شهِدَ/یَشهَدُ=>مشهد=مکان یا زمان شهادت

مثال های دیگر از این وزن:

طَبَخَ/یَطبَخُ => مَطبَخ = محل پختن

شَرِبَ/یَشرَبُ => مَشرَب = محل آشامیدن

درََسَ/یَدرُسُ => مَدرَس =محل درس خواندن

رَتَعَ/یَرتَعُ =>مَرتَع =چراگاه

نَظَرَ/یَنظُرُ => مَنظَر= محل دیدن

دَخَلَ/یَدخُلُ =>مَدخَل = محل دخول

خَرَجَ/یَخرُجُ => مَخرَج = محل خروج

مَطعَم = رستوران

مَصنَع = کارخانه

..::اگر مضارع ما بر وزن {یَفعَلُ /یَفعُلُ} باشد آن گاه برای ساخت اسم های مکان و زمان از وزن {مَفعَل} استفاده می شود مانند مثال های بالا.


..::وزن بعدی برای ساختن اسم مکان و زمان { مَفعِل} است که ما هنگاهی از این وزن استفاده می کنیم که مضارع ما بر وزن {یَفعِلُ} باشد.مثال:

جَلَسَ/یَجلِسُ => مَجلِس

ضَرَبَ/یَضرِبُ => مَضرِب

نَزَلَ/یَنزِلُ => منزِل

حَمَلَ/یَحمِلُ => مَحمِل

نَطَقَ/یَنطُقُ => مَنطِق

حَفَلَ/یَحفِلُ =>مَحفِل

*نکته ی 1:فقط سه فعل است که در عربی از این قاعده مستثنا شده و با این که مضارعشان بر وزن {یَفعِلُ} نیست ولی اسم مکان و زمانشان به جای مَفعَل بر وزن مَفعِل می آید:


[مَسجِد/مَشرق/مغرِب]


.............



*توضیح:اسم مکان و زمان هر دو بر یک وزن می آیند و برای تشخیص آن (مکان یا زمان بودن) از مفعوم جمله معلوم می شود.


اما اسم مکان و اسم زمان از فعل ثلاثی غیر مجرد (ثلاثی مزید-رباعی مجرد و رباعی مزید)بر وزن صیغه ی مفعول همان باب می آید:


اِستَخرَجَ => مُستَخرَج ------> سه بعدی است: اسم مکان/اسم زمان/اسم مفعول

اِنحَرَفَ => مُنحَرَف ------> سه بعدی است: اسم مکان/اسم زمان/اسم مفعول

اِستشفی => مُستَشفَی ------> سه بعدی است: اسم مکان/اسم زمان/اسم مفعول

اِنتَهَی => مُنتَهَی ------> سه بعدی است: اسم مکان/اسم زمان/اسم مفعول


*نکته ی2: تائی که به دنبال اسم مکان می آید مانند: مدرسة/مکتَبَة/مَزرَعَة/مَنظَرَة/مقبرَة/مَزبلَة/مَعرَکَة/مَحکَمَة ----> معنی زیادی و مبالغه می دهد که یعنی در آن مکان این عمل زیاد انجام می گیرد.


*نکته ی 3:باید بدانیم کلماتی همچون [ مطار/مَزار/مَدار/مَطاف/مَمَرّ(راهرو)/مَطب] بر وزن {مَفعَل} هستند و در آن ها اعلال به قلب صورت گرفته است و در دو مورد آخر ادغام انجام شده است و باز کلماتی مانند [مأوی (پناهگاه)/مَرعَی (چراگاه)/مَثوَی(جایگاه)/مَنفَی(تبعیدگاه)] نیز بر وزن {مَفعَل} می باشند و اسم مکان یا اسم زمان هستند که ان شاءالله بعدا در مبحث اعلال ها مفصل توضیح خواهم داد.



ان شاءالله جلسه ی بعد اسم آلت را توضیح خواهم داد و مبحث مشتقات به پایان خواهد رسید.


.:رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند / بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت:.


پایان مبحث مشتقات:


*اسم آلت:اسمی است که بر آلت و ابزار وقوع فعل دلالت می کند.مانند:

مِفتاح = کلید,وسیله ی گشودن

مِقراض = قیچی, وسیله ی چیدن

مِکنَسَة = جارو , وسیله ی تمیز کردن

اسم آلت بر دو قسم است: 1-مشتق / 2- جامد

اسم آلت اگر مشتق باشد معمولا بر یکی ز این سه وزن می آید:

**مِفعَل => مِخلَب (چنگال ) / مِبرَد ( سوهان ) / مِرقَم (قلم ) / مِخیَط (سوزن ) / مِنقَل / مِنبَر

**مِفعَلَة => مِشرَبَة ( جام ) / مِکنَسَة (جارو ) / مِحفَظَة (کیف ) / مِحبَرَة (دوات ) / مِدرَعَة ( زره پوش)

**مِفعال => مِصباح (چراغ ) / میزان (مِوزان در اصل بوده به معنی ترازو ) / مِفتاح (کلید ) / مِسمار (میخ )


........

اسم آلت که به آلت دالّ است / مِفعَل و مِفعَلَة و مِفعال است


........


و اما اسم آلت جامد قاعده ای ندارد بلکه هر اسمی که معنای ابزار و آلت وقوع فعل را بدهد اسم آلت است مانند:


قَلَم / سِکِّین (چاقو ) / جَرَس (زنگ ) / قَدُوم (تیشه ) / قَدَح (لیوان ) / ساطُور / صُور (شیپور ) / کوب (فنجان ) / سُلَّم (نردبان ) / سَیف (شمشیر ) / .....




:. قال علی (ع): فی تقلّب الاحوال علمٌ جواهر الرّجال

در دگرگونی روزگار , مردان شناخته می شود .:
صفحات: 1 2 3