انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم
فرازی از دست نوشته های شهید مصطفی چمران - نسخه قابل چاپ

+- انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم (http://www.gharian.ir)
+-- انجمن: دیـن و مـذهــب (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=9)
+--- انجمن: شهدا (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=105)
+--- موضوع: فرازی از دست نوشته های شهید مصطفی چمران (/showthread.php?tid=2311)



فرازی از دست نوشته های شهید مصطفی چمران - حافظ - ۱۳۹۰-۰۳-۳۱

خدایا! تو را شكر می‏كنم كه با فقر آشنایم كردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درك كنم.

خدایا! تو را شكر می‏كنم كه باران تهمت ودروغ و ناسزا را علیه من سرازیر كردی، تا در میان طوفان‏های وحشتناك ظلم و جهل و تهمت غوطه‏ور شوم، و ناله حق‏طلبانه من در برابر غرش تندرهای دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عمیق و پرشكوه درد، سر به گریبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علی را تا اعماق روحم احساس كنم، علی بزرگ، علی نمونه، علی مظهر اسلام و عنایت و عبادت و محبت و ایمان و عشق و تكامل، كه با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خیره‏كننده‏اش، بیش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بیش از هزاروچهارصد سال تاریخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبلیغات شوم طاغوتیان در اذهان اكثریت مسلمانان باقی نمانده است و شخصیت بی‏همتای این نمونه روزگار برای میلیون‏ها بشر ناشناخته مانده است.

خدایا! تو را شكر می‏كنم كه مرا با درد آشنا كردی تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كیمیایی درد پی ببرم، و «ناخالصی»های وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏های نفسانی خود را زیر كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روی زمین و نفس كشیدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پی ببرم و موجودیت خود را حس كنم.

خدایا! تو را شكر می‏كنم كه تو مرا در آتش عشق گداختی، و همه موجودات و «خواستنی»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بی‏مقدار كردی، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگی و آرامی بگذرم. دردها، تهمت‏ها، ظلم‏ها، فشارها، و شكنجه ‏ها را با سهولت تحمل كنم.

خوش نداشتم و ندارم، كه دوستانم و بزرگان به خاطر دوستی و محبت از من دفاع كنند، و مرا از میان طوفان بلای حوادث نجات دهند، خوش نداشتم كه رحمت و شفقت دوستان و مخلصین را برانگیزم، و از قدرت معنوی و مادی آنان در راه هدف مقدس خویش استفاده كنم.

اما همیشه می‏خواستم كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه‏ای از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ می‏خواستم همیشه مظهر فداكاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بكشم. می‏خواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی كسی دراز نكنم، می‏خواستم فریاد شوم و زمین و آسمان را با فداكاری و ایمان و پایداری خود بلرزانم، می‏خواستم میزان حق و باطل باشم، و دروغ‏گویان و مصلحت‏طلبان و غرض‏ورزان را رسوا كنم، می‏خواستم آن‏چنان نمونه‏ای در برابر مردم بوجود آورم كه هیچ حجتی برای چپ و راست نماند، و طریق مستقیم، روشن و صریح و معلوم باشد، و هر كس در معركه سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار نگیرد و راه فرار برای كسی نماند.

اما همیشه آرزو داشتم اگر دوستانم می‏خواهند از من دفاع كنند، به خاطر حق دفاع كنند، نه به خاطر محبت و دوستی، اگر به هدف من علاقمندند، به خاطر طرفداری از حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستی دل‏سوخته و رنج‏دیده كه احیاناً كسب قلب او ثواب داشته باشد.



RE: فرازی از دست نوشته های شهید مصطفی چمران - mostafatajik - ۱۳۹۱-۰۶-۱۹

خدایا گناهان مارا ببخش
گناهانی را که می کنیم و با هزار دلیل عقل توجیه میکنیم.

شهید چمران


RE: فرازی از دست نوشته های شهید مصطفی چمران - سـجـّـا د - ۱۳۹۱-۰۶-۱۹

بسم الله الرحمن الرحیم



علی ، علی ، علی چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟
چطور نام تو را که بر قلبم خورده است ، بر زبان آورم ؟ چگونه عـشـق ازلی ام را به تو که در سراچه ی دلم نهان شده است و گوش نامحرم را جای پیغام ملکوتی نیست ، بازگو کنم ؟ علی چه بگویم ؟

اگر پرستش جز ذات خدا مجاز بود ، بدون شک تو را می پرستیدم . تو تجلی خدایی ، تو خلیفهُ الله علی الارضی ، تو هدف انسانیتی ، تو خدا نیستی ، ولی وجود تو را جز خدا پر نکرده است



اللهم عجل لولیک الفرج



RE: فرازی از دست نوشته های شهید مصطفی چمران - mostafatajik - ۱۳۹۱-۰۶-۱۹

خدایا من غم و درد را به دوستی گرفتم
و خود رابه آغوش درد وشکنجه انداخته ام
و قلب خود را برای پذیرش دردها و غمهای ستمدیدگان بازکردم.


کتاب نیایش ها


RE: فرازی از دست نوشته های شهید مصطفی چمران - davidzz - ۱۳۹۱-۰۶-۱۹

نامه دكتر مصطفی چمران به دكتر علی شریعتی

همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم...

همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم...ای علی؛من امده ام که بر حال زار خود گریه کنم...زیرا تو بزرگتر از انی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی...ای علی؛ تو نماینده به حق محرومین و زجر دیدگان تاریخی و من ناله دردمندان را از حلقوم تو میشنوم...۱

خوش داشتم كه وجود غم آلود را به سر پنجه هنرمند تو بسپارم و تونی وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابه لای زیر و بم تاروپود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی ، می خواستم كه غم های دلم را بر تو بگشایم و تو « اكسیر صفت » غم هایی كثیفم را به زیبایی مبدل كنی و سوز و گداز دلم را تسكین بخشی ای علی ! تو را وقتی شناختم كه كویر را شكافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا كردم و احساسات خفته و ناگفته خود را در آن یافتم . قبل از آن خود را تنها می دیدم حتی از احساسات و افكار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیر طبیعی بودن خود شرم می كردم ، اما هنگامی كه با تو آشنا شدم ، در دوری از تنهایی به درآمدم و با تو هم راز و هم نشین شدم . ای علی ! تو مرا به خویشتن آشنا كردی من از خود بیگانه بودم همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی دانستم ، تو دریچه ای به سوی من بازكردی و ما به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی ها و زیبایی های آن را به من نشان دادی .ای علی ! شاید تعجب كنی اگر بگویم كه همین هفته گذشته كه به محور جنگ بنت جبیل ... رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدم تل مسعود در میان جنگیندگان ( امل ) گذراندم ع فقط یك كتاب را با خودم بردم و آن كتاب كویر تو بود ع كویر كه یك عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان ها برد و از لیت و ابدیت را متصل می كرد . كویری كه در آن ندای عدم را می شنیدم ، ار فشار وجود می آرمیدم ، به ملكوت آسمان ها پرواز می كردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می رسیدم ع كویری كه گوهر وجود مرا ، لخت و عریان ، در برابر آفتاب سروزان حقیقت قرار داده ، می گداخت و همه ناخالصی ها را دود و خاكستر می كرد و مرا در قربانگاه عشق ، فدای پروردگار عالم می نمود .ای علی ! همراه توبه كویر می روم ، كویر تنهایی ، زیر اتش سوزان عشق ، در طوفان های سهمگین تاریخ كه امواج ظلم و ستم ع در دریای بی انتهای محرومیت و شكنجه ، بر پیكر كشتی شكسته حیات وجود ما می تازد . ای علی ! همراه تو به حج می روم ، در میان شور و شوق ، در مقابل ابهت و جلال ، محو می شوم ، اندامم می لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می آیم و با خدا بهدرجه وحدت می رسم . ای علی ! همراه تو به قلب تاریخ فرو می روم ، راه و رسم عشق بازی را می آموزم و به علی بزرگ آن قدر عشق می ورزم كه از سرتا به پا می سوزم.ای علی! همراه تو به دیدار اتاق كوچك فاطمه می روم، اتاقی كه با همه كوچكی اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است . اتاقی كه در یك مسجد النبی دارد و پیغمبر بزرگ ، آن را به نبوت خود مبارك كرده است اتاق كوچكی كه علی (ع) ، فاطمه (س) ، زینب (س) ، حسن و حسین (ع) را یك جا در خود جمع نموده است . اتاق كوچكی كه مظهر عشق ، فداكاری ، ایمان ، استقامت و شهادت است .راستی چقدر دل انگیز است ان جا كه فاطمه كوچك را نشان می دهی كه صورت خاك الود پدر بزرگوارش را با دست های بسیار كوچكش نوازش می دهد و زیر بغل او را كه بی هوش بر زمین افتاده است ، می گیرد و بلند می كند! ای علی ! تو ابوذر غفاری را به من شناساندی، مبارزات به امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی ، شجاعت ، صراحت ، پاكی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین اراده را چه زیبا تصور كردی ع وقتی كه استخوان پاره ای را به دست رفته ، بر فرق این كعب می كوبد و خون به راه می اندازد ! من فریاد ضجه آسای ابوذر را از حلقوم تو می شنوم و در برق چشمانت ، خشم او را می بینم ع در سوز و گداز تو ، بیابان سوزان ربذه را می یابن كه ابوذر قهرمان بر شن های داغ افتاده ، در تنهایی و فقر جان می دهد ...

ای علی ! تو در دنیای معاصر ، با شیطان ها و طاغوت ها به جنگ پرداختی ، با زر و زور و تزویر در افتادی ، با تكفیر روحانی نمایان با دشمنی غرب زدگان ، با تحریف تاریخ با خدعه علم ، با جادوگری هنر رو به رو شدی همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند ! اما تو با معجزه حق ایمان و روح ، بر آنها چیره شدی ، با تكیه به ایمكان و خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی كوه و برندگی شهادت به مبارزه خداوندان زر و زور و تزویر برخاستی و همه را به زانو دراوردی .ای علی ! دین داران متعصب و جاهل تو را به حربه تكفیر كوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فرو گذار نكردند و غرب زدگان نیز كه خود را به دروغ روشنفكر می نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع كوبیدند و اهانت ها كردند ، رژیم شاه نیز كه نمی توانست وجود تو را تحمل كند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می دید، تو را به زنجیر كشید و بالاخره ... شهید كرد هنگامی دستم را دراز كردم كه دستی نبود ، هنگامی لب به زمزمه گشودم كه مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه اتش شدم كه در برابرم دریا بود و دریا و دریا ...