زمان کنونی: ۱۳۹۸-۰۵-۲۹، ۰۴:۵۶ ق.ظ
مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

جستجو در سایت:
قرآن آنلاین سایت بصورت فلش
 
رتبه موضوع:
  • 14 رای - 3.93 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شهید ابراهیم هادی
نویسنده پیام
عضو فـعـال انجمن
*
ارسال‌ها: 92
موضوع‌ها: 8
تاریخ عضویت: ۱۳۹۳ خرداد
اعتبار: 62
سپاس‌ها: 0
0 سپاس گرفته‌شده در 0 ارسال
وضعيت : آفلاین
 
ارسال: #1
شهید ابراهیم هادی


پرستوی گمنام کانال کمیل
ابراهيم هادي اسوه ي شجاعت ، رشادت ، مروت ، ديانت و صاحب مدال شهادت است .
دلم گرفت و آمدم بعد از مدتها برايت بنويسم اي ابراهيم .....
همه از من سراغ صاحب خانه ام را مي گيرند .
مي پرسند اين ابراهيم شما كجاست ؟
مي گويم : نمي دانم
مي پرسند نشاني از او داري؟
مي گويم :نه ، اما مي گويم كه اينها نشاني نمي خواهند فقط منتظرند كه صدايشان كنيد، همين و بس . راست گفتم ؟؟؟

مي پرسند از او چه مي داني كه مهمان خانه اش شدي؟
و من مي گويم نامت را در جايي ديدم و از تو خواندم ،از تو خواندن همانا و دنبالت گشتن همانا .
مي پرسند چرا هميشه از خدا خواست كه گمنام بماند ؟
شايد اين باشد پاسخت كه گمنامي صفت ياران خداست .
صدايت
مي زنم ، مي دانم مهمان نوازي اما كمي با من حرف بزن !!! كمي صداي اين
بنده ي خطاكار را بشنو ،واسطه اي شو بين من و بين پروردگار. در سراي بي نور
دلم ،تو نوري از عشق به خدا را در وجودم دوباره روشن كردي .يادت هست چه
چيزهايي به تو گفتم ...

يادت هست خواسته هاي مرا ؟
اذان
تو در ميدان نبرد لرزاند دلهايي را نه دل خودي بلكه دل بيگانه را ، درست
است ؟ پس منتظريم يك اذان هم در گوش ما بگو شايد دلمان بلزرد و ديگر منتظر
لرزشهاي بعدي نباشد ...

كاش مي شد ....
از تو كه مي خوانم گاه دلم مي گيرد و اشك بر رخ مي نشانم ....
با
اين دل ويران شده نجوا مي كنم كه اي دل تا كي خودت را به دست احساست مي
سپري ؟تا كي نفس، بايد تو را كشان كشان ببرد ؟تا كجا مي خواهي پيش روي؟ فقط
ادعايت مي شود ؟؟؟

چه زيباست داستان زندگيت كه به يادگار نهادي .اگر زيبا باشي زيبا خواهي ماند .تو خوب زيستي و حال زيبايي ات براي همگان جلوه مي كند .
دريايي
كه در آن گام نهادي پر بود از صيادان، اما تو فقط خورشيد را مي ديدي و پيش
مي رفتي ، اگر در دام اسيرهم مي شدي خود را رها مي كردي كه باز پيش بروي
.چه دستاني را كه نگرفتي و سوي روشنايي نبردي .چه وجودهايي را كه از تور
صيادان رها نكردي و به دل دريا نسپردي .چه زيبا رفتي به سويش اي اسوه ي
شجاعت و ايثار .

گاه كه دلم مي گيرد .با خود مي گويم آيا نگاهي هم به ما مي كني يا نه ؟؟؟
شايد
عجيب بود براي خيلي ها و جاي سوال كه چرا از ميان همه خوبان درگاه مقرب
خدا من خانه تو را برگزيدم ؟ چرا مهمان خانه تو شدم ؟چرا برايت مي نويسم و
از خود مي گويم ؟

براي خودم هم عجيب بود اما مي داني چرا ؟
[عکس: img000.jpg]





۱۳۹۳-۰۳-۱۵, ۰۲:۰۷ ق.ظ
ارسال‌ها پاسخ
آگهی
نویسنده پیام
عضو فـعـال انجمن
*
ارسال‌ها: 92
موضوع‌ها: 8
تاریخ عضویت: ۱۳۹۳ خرداد
اعتبار: 62
سپاس‌ها: 0
0 سپاس گرفته‌شده در 0 ارسال
وضعيت : آفلاین
 
ارسال: #2
RE: شهید ابراهیم هادی
دبیر ورزش

اردیبهشت سال 59 بود . دبیر ورزش دبیرستان شهدا بودم. در کنار مدرسه ما دبیرستان ابوریحان بود.ابراهیم هم

آنجا معلم ورزش بود. رفته بودم به دیدنش .کلی با هم صحبت کردیم .شیفته مرام و اخلاقش شدم .آخر وقت بود

گفت: تک به تک والیبال بزنیم !؟

خنده ام گرفت من با تیم ملی والیبال به مسابقات جهانی رفته بودم خودم را صاحب سبک می دانستم حالا این

آقا می خواهد ...!گفتم باشه. توی دلم گفتم ضعیف بازی می کنم ضایع نشه!

سرویس اول را زد . آنقدر محکم بود که نتوانستم بگیرم . دومی ،سومی و....

رنگ چهره ام پریده بود جلوی دانش آموزان کم آورده بودم.ضرب دست عجیبی داشت گرفتن سرویس ها واقعا مشکل بود.

دور تا دور زمین را بچه ها گرفته بودند. نگاهی به من کرد این بار آهسته زد امتیاز اول را گرفتم امتیاز بعدی و بعدی و....

می خواست ضایع نشم.عمدا" توپ ها را خراب می کرد!رسیدم به ابراهیم بازی دو به دو شد توپ را انداختم که

سرویس بزند صدای الله اکبر اذان ظهر آمد . توپ را روی زمین گذاشت رو به قبله ایستاد. بلند بلند اذان گفت

در فضای دبیرستان پیچید.

مشغول نماز شد همانجا داخل حیاط. بچه ها پشت سرش ایستادند جماعتی شد داخل حیاط همه

به او اقتدا کردیم.

نماز که تمام شد برگشت سمت من . دست داد و گفت: آقا رضا رقابت وقتی زیباست که با رفاقت باشد.


                                                                                                                                                  سلام بر ابراهیم/شهید رضا هوریار

 

 
۱۳۹۳-۰۷-۲۵, ۰۱:۰۴ ق.ظ
ارسال‌ها پاسخ
نویسنده پیام
عضو فـعـال انجمن
*
ارسال‌ها: 92
موضوع‌ها: 8
تاریخ عضویت: ۱۳۹۳ خرداد
اعتبار: 62
سپاس‌ها: 0
0 سپاس گرفته‌شده در 0 ارسال
وضعيت : آفلاین
 
ارسال: #3
RE: شهید ابراهیم هادی
اسارت

از خبر مفقود شدن ابراهیم یک هفته گذشت . قبل از ظهر آمدم جلوی مسجد بچه ها خیلی بهم ریخته بودند هیچکس این خبر را باور نمی کرد.با بچه ها داشتیم در مورد ابراهیم صحبت می کردیم . یکدفعه محمد آقا تراشکار جلو آمد و بی خبر از همه جا گفت: بچه ها شما کسی رو به اسم ابراهیم هادی می شناسید ؟!
یکدفعه همه ساکت شدیم و با تعجب جلو آمدیم !
بنده خدا خیلی هول شد گفت : برادر خانم من چند ماهه مفقود شده من هر شب ساعت دوازده رادیو بغداد رو گوش می کنم . عراق اسم اسیر ها رو اعلام می کنه!
دیشب گوش می کردم یکدفعه مجری رادیو عراق که فارسی حرف میزد برنامه اش را قطع کرد و موزیک پخش کرد .
بعد هم با خوشحالی اعلام کرد: در این عملیات ابراهیم هادی از فرماندهان ایرانی در جبهه غرب به اسارت نیرو های ما در آمده.
داشتیم بال در می آوردیم . از اینکه ابراهیم زنده است خیلی خوشحال شدیم.
یکی از بچه ها به نام حاج علی صادقی با صلیب سرخ نامه نگاری کرد . رضا هوریار به خانه ابراهیم رفت و به برادرش خبر داد . همه بچه ها از زنده بودن ابراهیم خوشحال بودند.
مدتی بعد از طریق صلیب سرخ جواب نامه رسید که: من ابراهیم هادی پانزده ساله اعزامی از نجف آباد هستم
شما هم مثل عراقی ها مرا با فرماندهان غرب کشور اشتباه گرفته اید!
هر چند جواب نامه آمد ولی بسیاری از رفقا تا هنگام آزادی اسرا منتظر بازگشت ابراهم بودند.
بچه ها در هیئت هر وقت اسم ابراهیم می آمد روضه حضرت زهرا (س) می خواندند و صدای گریه ها بلند می شد.
۱۳۹۳-۰۸-۰۹, ۰۶:۴۶ ب.ظ
ارسال‌ها پاسخ
نویسنده پیام
عضو فـعـال انجمن
*
ارسال‌ها: 92
موضوع‌ها: 8
تاریخ عضویت: ۱۳۹۳ خرداد
اعتبار: 62
سپاس‌ها: 0
0 سپاس گرفته‌شده در 0 ارسال
وضعيت : آفلاین
 
ارسال: #4
RE: شهید ابراهیم هادی
فراق

پنج ماه از شهادت ابراهیم گذشت. هر چه مادر از ما می پرسید : چرا ابراهیم مرخصی نمی آید ؟ ما به بهانه های مختلف بحث را عوض می کردیم و می گفتیم :

الان عملیاته فعلا نمی تونه بیاد و ..... خلاصه هر روز چیزی می گفتیم.

تا اینکه یکبار مادر آمده بود داخل اتاق روبروی عکس ابراهیم نشسته و اشک می ریخت. جلو آمدم گفتم: مادر چی شده؟!

گفت : من بوی ابراهیم را حس می کنم ابراهیم الان توی این اتاقه! همینجاست و .....

وقتی گریه اش کمتر شد گفت : من مطمئنم که ابراهیم شهید شده است .آخه ابراهیم دفعه آخر خیلی فرق کرده بود!

چند روز بعد دوباره جلوی عکس ابراهیم ایستاده بود و گریه میکرد بالاخره مجبور شدیم دایی را بیاوریم و حقیقت را به مادر بگوییم.

آن روز حال ایشان بد شد و ناراحتی قلبیشان شدیدتر به طوریکه در سی سی یو بستری گردید.

سال های بعد وقتی مادر را به بهشت زهرا می بردیم بیشتر دوست داشت به قطعه چهل و چهار برود.

به یاد ابراهیم کنار قبر شهدای گمنام می نشست و حرف دلش را با شهدای گمنام می گفت.

شادی ارواح طیبه شهدا صلوات

سلام بر ابراهیم/ عباس هادی
۱۳۹۳-۰۸-۳۰, ۰۲:۱۰ ق.ظ
ارسال‌ها پاسخ


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  مستند دعوت ... (شهید علی خلیلی) سـجـّـا د 0 1,526 ۱۳۹۳-۰۲-۱۶, ۰۸:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: سـجـّـا د
  نامه طلبه شهید علی خلیلی به مقام معظم رهبری، 15 روز قبل از شهادت qoran74 0 1,540 ۱۳۹۳-۰۱-۰۸, ۱۱:۴۲ ق.ظ
آخرین ارسال: qoran74
  [مـــهم] گناهان یک شهید 16 ساله!!! Bahar 1 2,009 ۱۳۹۱-۱۰-۱۴, ۰۳:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: m.m.f
  فرازی از دست نوشته های شهید مصطفی چمران حافظ 4 3,250 ۱۳۹۱-۰۶-۱۹, ۰۹:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: davidzz
  اولین شهید دفاع مقدس سعید پلیمر 1 2,840 ۱۳۹۰-۱۱-۲۶, ۰۶:۴۲ ق.ظ
آخرین ارسال: تـبــارک
  شهید گمنامی که خدا عزیزش کرد سعید پلیمر 1 1,777 ۱۳۹۰-۱۱-۲۵, ۰۴:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: davidzz
  تو که قرار نبود شهید بشی! حافظ 0 1,753 ۱۳۹۰-۰۵-۱۱, ۰۱:۳۶ ق.ظ
آخرین ارسال: حافظ
  نحوه شهادت شهید چمران حافظ 0 1,910 ۱۳۹۰-۰۳-۳۱, ۱۰:۰۹ ق.ظ
آخرین ارسال: حافظ
  خاطره شهید حاج محمد ابراهیم همت GHARIAN 0 2,169 ۱۳۹۰-۰۳-۰۷, ۱۰:۲۲ ب.ظ
آخرین ارسال: GHARIAN
  آقا اجازه! شهید شده... shia 0 1,474 ۱۳۸۹-۰۵-۲۱, ۰۶:۲۷ ب.ظ
آخرین ارسال: shia

پرش به انجمن:


logo-samandehi
گیگفا هـــــاســت
ارائه خدمات هاستینگ و سرورهای مجازی
فروشگاه اینترنتی قاریان
هرآنچه از یک فروشگاه لوکس میخواهید
فروتل
سیستم همکاری در فروش
فروشگاه
فروشگاه اینترنتی ایران
فروش آنلاین شارژ ایرانسل و همراه اول
شارژ آنلاین ایرانسل و همراه اول
تبلیغات
تبلیغات شما در اینجا

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'gharian_mybb.mybb_threadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_threadviews (tid) VALUES('6608')