انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم
حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - نسخه قابل چاپ

+- انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم (http://www.gharian.ir)
+-- انجمن: موضوعات و مطالب آزاد (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=11)
+--- انجمن: بخش آزاد و عمومی (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=58)
+--- موضوع: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی (/showthread.php?tid=3677)

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9


حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - shia - ۱۳۸۹-۰۱-۲۹

به نام خدا
سلام

عده ای به محضر امام باقر علیه السلام رسیدند و دیدند كه یكی از فرزندان او بیمار شده است و امام علیه السلام ناراحت و اندوهگین است . با خود گفتند: اگر این كودك از دنیا برود می ترسیم امام علیه السلام را آن گونه ببینیم كه نمی خواهیم در آن حال باشد. چیزی نگذشت كه صدای شیون اهل خانه بلند شد و فرزند امام علیه السلام از دنیا رفت . آنگاه حضرت نزد آنها آمد در حالیكه چهره او شاد بود و ناراحتی های قبل از سیمای او بر طرف شده بود. آنها به امام علیه السلام عرض كردند: فدایت شویم ما ترس آن داشتیم كه با مرگ فرزند حالتی پیدا كنید كه ما هم بخاطر اندوه شما غمگین شویم . حضرت به آنها فرمود: ما می خواهیم كسی را كه دوست داریم بسلامت باشد و ما راحت باشیم اما وقتی امر الهی فرا رسد تسلیم اراده خداوند هستیم. (قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام) / محمد رضا اکبري )


می‌گویند: مسجدی می‌ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می‌كنید؟
گفتند: مسجد می‌‌سازیم.
گفت: برای چه، پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا.
بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول»، شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب كرد.
سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول». ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا كرده به باد كتك گرفتند كه زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می‌كنی؟!
بهلول گفت: مگر شما نگفتید كه مسجد را برای خدا ساخته ‌ایم؟ فرضاً مردم اشتباه كنند وگمان كنند كه من مسجد را ساخته ‌ام، خدا كه اشتباه نمی‌كند.[شهید مرتضی مطهری، عدل الهی، مجموعه آثار،‌ج 1، ص 303.]

منبع : http://گفتمان انديشه
http://www.tebyan-hamedan.ir/islam/


حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۱-۳۰

به نام خدا
سلام


گفتگوی بهلول با جنید بغدادی

روزی جنید بغدادی با مریدان خود به قصد سفر از بغداد بیرون رفت، و در بین راه از بهلول سراغ گرفتند
گفتند:
مردی دیوانه است
گفت نشانی او را به من بدهید كه با او حرف دارم.
بهلول را در صحرایی یافتند.
جنید پیش رفت سلام كرد.
بهلول پرسید كیستی؟
پاسخ داد: شیخ جنید بغدادی
بهلول گفت: تویی شیخ بغداد كه مردم را ارشاد می‌كنی؟
گفت: آری
بهلول پرسید:
وقتی گرسنه شدی و می‌خواهی طعام بخوری چه می‌‌‌‌‌‌‌‌كنی؟
شیخ گفت:
اول بسم الله می‌گویم، سپس از پیش خود می‌خورم و لقمه كوچك برمی‌دارم به طرف راست دهان می‌گذارم، آهسته می‌‌‌جوم ،به لقمه‌ی دیگران نظر نمی‌كنم، در وقت خوردن بدون یاد خدا نیستم با هر لقمه كه می‌خورم حمد خدا را می‌گویم، و در اول و آخر غذا دستهایم را می‌شویم.
بهلول روی گردانید وگفت:
تو پیر و مرشد مردمی و طعام خوردن نمی‌دانی؟
سپس به راه افتاد.
مریدان گفتند:
یا شیخ او دیوانه است
گفت:
حرف راست ودرست را از دیوانگان باید شنید.
و به دنبال بهلول رفت.
بهلول پرسید كیستی؟
گفت:
جنید بغدادی كه طعام خوردن خود نمی‌داند.
پرسید آیا سخن گفتن می‌دانی؟
گفت:
سخن به اندازه می‌گویم؛ به قدر درك مخاطب می‌گویم؛ خلق را به خدا و رسول خدا می‌خوانم، و آن قدر سخن نمی‌گویم كه مخاطبین ناراحت شوند، ودقایق علم ظاهر و باطن را مراعات می‌كنم.
بهلول گفت:
برو كه سخن گفتن هم نمی‌دانی
وحركت كرد شیخ دوباره درپی‌اش روان شد.
بهلول پرسید كیستی؟
گفت:
جنید بغدادی كه طعام خوردن و سخن گفتن خود نمی‌داند.
بهلول گفت: آیا خفتن را بلد هستی؟
شیخ گفت:
وقتی نماز وذكرها را به انجام رساندم لباس خواب می‌پوشم و آنچه آداب خفتن از پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ رسیده به جای می‌آورم.
بهلول گفت:
خفتن را هم نمی‌دانی. خواست دور شود كه شیخ دامنش را گرفت و گفت به خاطر خدا مرا بیاموز.
بهلول گفت:
آنچه گفتی فرع است واصل در طعام آن است كه لقمه، حلال باشد، و اگر نه لقمه حرام را با هر آداب و رسومی كه تناول كنی باعث سیاهی قلب می‌شود؛ و اما سخن گفتن ، باید برای خوشنودی خدا باشد كه اگر برای طلب دنیا باشد خاموشی بهتر از سخن گفتن است و اما خفتن. باید كه در وقت خفتن، دل از بغض وكینه و حسد و غیره خالی باشد ودر حال ذكر حق باشی تا خواب روی. ( علی اكبر ربانی، داستانهایی از بهلول عاقل، ص 79)


منبع : http://www.andisheqom.com/
http://www.tebyan-hamedan.ir


حكايتهايي زيبا و خواندني - Safari - ۱۳۸۹-۰۱-۳۰

امام صادق یا امام باقر (علیه السلام ) فرمود:

دو مرد مرد وارد مسجد شدند ، یکی از انها عابد و دیگری گناهکار بود . این دو وقتی از مسجد بیرون آمدند مرد گنهکار ، مومن راستین ؛ولی مرد عابد فایق و گناهکار بود علت هم این بود که وقتی عابد وارد مسجد شد به عبادت خود می بالید و در اندیشه خود به عبادتش مغرور شد ؛ ولی مرد گناهار در فکر پشیمانی از گناه و طلب آمرزش از خدا بود


(داستانهای اصول کافی محمد محمدی اشتهاردی ، نشر معارف اسلامی، ج ۲ ص ۲۶۰)



حكايتهايي زيبا و خواندني - Safari - ۱۳۸۹-۰۱-۳۰

امام جواد (علیه السلام) به عیادت یکی از یارانش که بیمار شده بود رفت و در بالین او نشست و دید او گریه می کند و در مورد مرگ، بی تابی می نماید.

فرمود:” ای بنده ی خدا! از مرگ می ترسی؟ از این جهت که نمی دانی، مرگ چیست؟ آیا اگر چرک و کثافت، تو را فرا گیرد و موجب ناراحتی تو گردد، و جراحات و زخمهای پوستی در بدن تو پدید آید و بدانی که غسل کردن و شستشو در حمام، همه ی این چرکها و زخمها را از بین می برد، آیا نمی خواهی که وارد حمّام شوی و بدنت را شستشو نمائی و از زخمها و آلودگیها پاک گردی؟، و یا میل نداری به حمّام بروی و با همان آلودگی و زخم ها باشی!

بیمار عرض کرد: البتّه دوست دارم در این صورت به حمّام بروم و بدنم را بشویم.

امام جواد (علیه السلام) فرمود:” مرگ (برای مؤمن) همان حمّام است، و آن آخرین پاکسازی آلودگی گناه، و شستشوی ناپاکیهاست بنابراین وقتی که به سوی مرگ رفتی و از این مرحله گذشتی، در حقیقت از همه ی اندوه و امور رنج آور رهیده ای و به سوی خوشحالی و شادی روی آورده ای”

بیمار از فرموده ی امام جواد (علیه السلام) قلبی آرام پیدا کرد و خاطرش آسوده شد، عافیت و نشاط پیدا کرد و با آرامش استوار، دلهره و نگرانیش از بین رفت...




حكايتهايي زيبا و خواندني - montazer zohor - ۱۳۸۹-۰۱-۳۱

ابو حنیفه در بارگاه خلیفه-مهدی_به مومن الطاق گفت:پیشوای تو درگذشت_امام جعفر صادق(ع)-مومن الطاق جواب داد اما پیشوای تو را تا روز قیامت مهلت داده اند-شیطان- مهدی خندید و دستور داد ده هزار درهم به مومن الطاق دادند.


حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۱-۳۱

به نام خدا
سلام


تهذیب نفس، شرط درک خدمت امام زمان (عج)

حجة السلام قدس می گوید:
« روزی آقا فرمودند: در تهران استاد روحانیی بود که لُمعَتین را تدریس می کرد، مطلع شد که گاهی از یکی از طلاب و شاگردانش که از لحاظ درس خیلی عالی نبود، کارهایی نسبتاً خارق العاده دیده و شنیده می شود.
روزی چاقوی استاد ( در زمان گذشته وسیله نوشتن قلم نی بود، و نویسندگان چاقوی کوچک ظریفی برای درست کردن قلم به همراه داشتند ) که خیلی به آن علاقه داشت، گم می شود و وی هر چه می گردد آن را پیدا نمی کند و به تصور آنکه بچه هایش برداشته و از بین برده اند نسبت به بچه ها و خانواده عصبانی می شود، مدتی بدین منوال می گذرد و چاقو پیدا نمی شود. و عصبانیت آقا نیز تمام نمی شود.
روزی آن شاگرد بعد از درس ابتداءً به استاد می گوید:
« آقا، چاقویتان را در جیب جلیقه کهنه خود گذاشته اید و فراموش کرده اید، بچه ها چه گناهی دارند. » آقا یادش می آید و تعجب می کند که آن طلبه چگونه از آن اطلاع داشته است.

از اینجا دیگر یقین می کند که او با (اولیای خدا) سر و کار دارد، روزی به او می گوید: بعد از درس با شما کاری دارم. چون خلوت می شود می گوید: آقای عزیز، مسلم است که شما با جایی ارتباط دارید، به من بگویید خدمت آقا امام زمان(عج) مشرف می شوید؟
استاد اصرار می کند و شاگرد ناچار می شود جریان تشرف خود خدمت آقا را به او بگوید. استاد می گوید: عزیزم، این بار وقتی مشرف شدید، سلام بنده را برسانید و بگویید: اگر صلاح می دانند چند دقیقه ای اجازه تشرف به حقیر بدهند.

مدتی می گذرد و آقای طلبه چیزی نمی گوید و آقای استاد هم از ترس اینکه نکند جواب، منفی باشد جرأت نمی کند از او سؤال کند ولی به جهت طولانی شدن مدت، صبر آقا تمام میشود و روزی به وی می گوید: آقای عزیز، از عرض پیام من خبری نشد؟ می بیند که وی ( به اصطلاح ) این پا و آن پا می کند. آقا می گوید: عزیزم، خجالت نکش آنچه فرموده اند به حقیر بگویید چون شما قاصد پیام بودی ( و ما علی الرسول إلا البلاغ المبین )
آن طلبه با نهایت ناراحتی می گوید آقا فرمود: لازم نیست ما چند دقیقه به شما وقت ملاقات بدهیم، شما تهذیب نفس کنید من خودم نزد شما می آیم. »


منبع : http://mtb.ir/fa/


حكايتهايي زيبا و خواندني - montazer zohor - ۱۳۸۹-۰۲-۰۲

روایت کرده اند که سلیمان گنجشگی را دید که ماده خود را می گفت:چرا خویش را از من باز می داری که اگر بخواهم می توانم بارگاه سلیمان را به منقار بگیرم و به دریا بیندازم.
سلیمان از سخن او لبخندی زد وآن دو را خواندو به نر گفت:آیا میتوانی چنین کنی؟گفت ای پیامبر خدا نه.اما مرد گاه شخصیت خویش را در چشم زن آرایدو آن را نزد همسر خویش بزرگ جلوه دهد و عاشق را نکوهش نشاید.
پس سلیمان ماده را گفت :چرا خویش را از وی دریغ می داری و حال آنکه او تورا دوست دارد؟و او گفت ای پیامبر خدا به زبان می گوید اما عاشق نیست. او دعوی عشق دارد حال آنکه با من دیگری را نیز دوست دارد.سخن گنجشگ در دل سلیمان اثر کرد و به سختی گریست و چهل روز خویش را از مردم پنهان داشت و خدا را می خواند که دل او را برای محبت خویش خالی کندو از آمیختن با محبت دیگری باز دارد.


حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۲-۰۳

به نام خدا
سلام


شكرگزار و صبر كننده هر دو در بهشتند

زنی زیبا و بیابان نشین كه همسری زشت‌رو داشت در آئینه نگرست و به شوهر خود گفت: من امیدوارم كه هر دو به بهشت برویم.
مرد گفت: از چه رو؟
زن در جواب گفت: از آن جهت كه من به تو مبتلا شدم و صبر پیشه كردم و خداوند مرا به تو عطا كرد و تو به این نعمت شكرگزاری و همانگونه كه می‌دانی شكرگزار و صبر كننده هر دو به بهشت می‌روند
( كشكول شیخ بهائی، دفتر سوم. )


منبع : اندیشه قم
http://www.tebyan.net/


حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۲-۰۹

به نام خدا
سلام

اصناف مردم!

در خبری از امام سجاد علیه السلام نقل شده است که فرمودند: مردم شش طبقه هستند: یک عده شیر صفت اند؛ مثل پادشاهان که می خواهند بر همه غلبه کنند و نمی خواهند مغلوب شوند. یک عده گرگ صفت اند؛ مثل تاجران که هنگام خرید، بر سر قیمت می زنند و هنگام فروش، از جنس خود تعریف می کنند. یک عده روباه صفت اند؛ آنان کسانی هستند که از را دین نان می خورند (دین را دکان و بازار قرار می دهند) و به آنچه بر زبان می آورند، اعتماد قلبی ندارند. یک عده سگ صفت اند؛ مثل کسانی که مردم آزارند و مردم نیز به خاطر زبان شان، مصاحبت با آنها را ناخوش دارند. یک عده خوک صفت اند؛ مثل کسانی که مُخَنَّث اند (نامد و زن صفت هستند ) که به هیچ کار ناپسندی دعوت نمی شوند، مگر این که دعوت را اجابت می کنند. یک عده گوسفند صفت اند؛ مثل کسانی که (توسط ستمگران) مو و کُرکشان کنده، گوشتشان خورده و استخوان شان شکسته می شود. در نتیجه، گوسفند (بی چاره و مظلوم) بین شیر و گرک و روباه و سگ و خوک چه کند ؟!

منبع : http://www.tebyan-hamedan.ir/


حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۲-۰۹

به نام خدا
سلام

چگونگی ورود حضرت فاطمه علیهاالسلام به محشر

در احادیث معتبر از طریق شیعه و سنی آمده است كه در روز رستاخیر حضرت فاطمه علیهاالسلام را به ناقه‏اى از ناقه‏هاى بهشتى سوار مى‏كنند و ملائكه اطراف او را مى‏گیرند، جبرئیل از طرف راست، میكائیل از طرف چپ، امیرالمؤمنین پیشاپیش، امام حسن و امام حسین نیز از پشت سر، ایشان را همراهى مى‏كنند، و با تمام عظمت و جلالت وى را به محشر مى‏آورند، تا جایى كه خلایق از دیدن ایشان سرهاى خود را پایین می‎اندازند و چشم‎هایشان را می‎بندند، تا فاطمه علیهاالسلام دختر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله عبور كند.

مردم محشر با شنیدن این پیام كه از سوى عرش خدا صادر مى‏گردد، همگى سرهاى خود را پایین مى‏اندازند و چشم‎هایشان را مى‏بندند و فاطمه علیهاالسلام از روى پل صراط عبور مى‏كند و در كنار بهشت قرار مى‏گیرد. سپس با عزت و احترام بى‏نظیر هفتاد هزار فرشته تسبیح گویان حضرت را وارد محشر مى‏كنند و به همین تعداد حوریان بهشتى به استقبالش مى‏آیند... . (یا مَعشرَ الخَلائق! نكسوا رُئوسِكُم و غَضُّوا اَبصارَكُم حَتى تَمُّر فاطمه علیهاالسلام بِنتَ مُحمد عَلى الصِراطِ، فَتَمُر مَع سَبعین الف جاریه مِن الحُور العَین... .)

آرى در روز قیامت نیز همه‏ چشم‎ها لیاقت دیدن فاطمه علیهاالسلام را نخواهند داشت، فقط آنان كه در این دنیا امتحان پس داده و لیاقت شیعه بودن را كسب كرده‏اند، مدال افتخار آن روز را از دست فاطمه علیهاالسلام دریافت مى‏دارند.

منابع:
كنزالعمال، ج 12، ص 105.
فرائدالسمطین، ج 2، ص 49، ش 380 و ص 64، ش 387.
سفینة البحار، ج 2، ص 375.
شرح نهج البلاغه ابن ابى‏الحدید، ج 9، ص 193.
بحارالانوار، ج 43، ص 53 و ص 219.
http://www.tebyan.net/