انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم
حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - نسخه قابل چاپ

+- انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم (http://www.gharian.ir)
+-- انجمن: موضوعات و مطالب آزاد (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=11)
+--- انجمن: بخش آزاد و عمومی (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=58)
+--- موضوع: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی (/showthread.php?tid=3677)

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۲-۲۹

به نام خدا
سلام

از حضرت علي ( ع) پرسيدند :
واجب و واجب تر چيست ؟ نزديک و نزديک تر کدامند ؟ عجيب و عجيب تر چيست ؟ سخت و سخت تر چيست؟
آيا مي دانيد که حضرت علي ( ع) به اين پرسش چه پاسخي دادند؟

جواب :
حضرت علي ( ع ) فرمودند :

1 – واجب ، اطاعت از خدا و واجب تر از آن ، ترک گناه است.
2 – نزديک ، قيامت و نزديکتر از آن ، مرگ است.
3 – عجيب ، دنيا و عجيب تر از آن ، محبت دنياست .
4 – سخت ، قبر است و از آن سخت تر ، دست خالي به قبر رفتن است.


منبع : http://nasimevahy.com


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۳-۰۵

به نام خدا
سلام

حكایتی از شاگردی حاتم اصم

... آورده‌اند كه حاتم اصم از شاگردان و مریدان شقیق بلخی بود رحمة‌الله علیهما:
روزی شقیق به وی گفت ای حاتم! چه مدت است كه تو در صحبت منی و سخن من می‌شنوی؟ گفت سی و سه سال است؛ گفت در این مدت چه علم حاصل كرده‌ای و چه فایده از من گرفته‌ای؟ گفت هشت فایده حاصل كرده‌ام. شقیق گفت انا لله و انا الیه راجعون؛ ای حاتم! من جمله عمر در سر و كار تو كرده‌ام و تو را بیش از هشت فایده حاصل نشده است؟ گفت ای شیخ! اگر راست خواهی چنین است و بیش از این نمی‌خواهم و مرا از علم این قدر بس است زیرا كه مرا یقین است كه خلاص و نجات من در دو جهان در این هشت فایده است. شقیق گفت ای حاتم! بگو كه این هشت فایده، خود چیست؟ گفت فایده اول آن است كه در این خلق جهان نگاه كردم و دیدم كه هر كسی محبوبی و معشوقی اختیار كرده‌اند و آن محبوبان و معشوقان بعضی تا مرض موت با ایشانند و بعضی تا موت و بعضی تا لب گور؛ و پس همه از ایشان باز گردیدند و ایشان را فرداً وحیداً باز گذاشتند و هیچ یكی با ایشان در گور نرفت و مونس وی نشد؛ پس من اندیشه كردم و با خود گفتم كه محبوب، آن نیك است كه با محب در گور رود و در گور مونس وی باشد و چراغ گور وی باشد و در قیامت و منازل آن با وی باشد. پس احتیاط كردم و آن محبوب كه این صفت دارد، اعمال صالح باشد، پس من آن را محبوب خویش ساختم تا با من در گور آید و مونس من گردد و چراغ گور من باشد و در منازل قیامت با من باشد و هرگز از من نگردد.

شقیق گفت احسنت وزه. یا حاتم! نیكو گفتی فایده دوم بیار تا چیست؟ گفت ای استاد فایده دوم آن است كه در این خلق نگاه كردم و دیدم كه همه خلق پیروی هوی كردند و بر مراد نفس رفتند و پس در این آیه اندیشه كردم (و هر كس در پیشگاه او از جلالش بترسد و از هوای نفس دوری جست؛‌ همانا بهشت جایگاه اوست. «نازعات، آیه 40 و 41») و یقین داشتم كه قرآن حق و صدق است؛ پس به خلاف نفس به در آمدم و بر مجاهده وی كمر بستم و او را در بوته مجاهده نهادم و یك آرزوی وی ندادم تا در طاعت خدای تعالی آرام گرفت.

شقیق گفت بارك‌الله علیك نیكو كردی؛ فایده سیم بیار. گفت ای استاد فایده سیم آن است كه در این خلق نگاه كردم و دیدم كه هر كسی سعیی و رنجی در این دنیا برده بودند و از این حطام دنیاوی چیزكی حاصل كرده بودند و بدان خرم و شادمانه بودند كه مگر چیزی حاصل كرده‌اند، پس من در این آیه تأمل كردم كه (آن چه نزد شماست همه نابود خواهد شد و آن چه نزد خداست باقیست... «نحل، آیه96») پس محصولی كه از دنیا اندوخته بودم در راه خدای تعالی نهادم و به درویشان ایثار كردم و به ودیعت به خدای سپردم تا در حضرت حق سبحانه و تعالی باقی باشد و توشه و زاد و بدرقه راه آخرت باشد.

شقیق گفت بارك‌الله یا حاتم نیكو كردی و نیكو گفتی: فایده چهارم بگو تا چیست؟ گفت ای شیخ فایده چهارم آن است كه در خلق جهان نگاه كردم و قومی را دیدم كه پنداشتند كه شرف و عزت آدمی و بزرگواری شخص در كثرت اقوام و عشایر است تا لاجرم قومی بدین افتخار و مباهات كردند و قومی پنداشتند كه عزت و شرف و بزرگواری شخص در مال است و اولاد، و بدان فخر و مباهات كردند و قومی پنداشتند كه شرف و بزرگواری در خشم راندن و زدن و كشتن و خون ریختن است و بدان افتخار و مباهات نمودند و قومی پنداشتند كه شرف آدمی در اتلاف مال و تبذیر است. پس بدان افتخار و مباهات كردند؛ پس من در این آیه تأمل كردم كه (... گرامی‌ترین شما نزد خدا، پرهیزگارترین شماست...«حجرات، آیه 13»)دانستم كه حق و صدق این است و این همه پنداشتها و گمانهای خلق خطاست؛ پس تقوی اختیار كردم تا در حضرت حق تعالی از جمله گرامیان باشم.

شقیق گفت احسنت یا حاتم! نكو گفتی، فایده پنجم بگو. گفت ای استاد فایده پنجم آن است كه در خلق نگاه كردم و دیدم كه هر قومی یكدگر را نكوهش می‌كردند؛ چون بدیدم همه از حسد بود كه بر یكدگر می‌بردند به سبب مال و جاه و علم، پس من در این آیه تأمل كردم كه (... ما خود روزی آنها را در حیات دنیا تقسیم كرده‌ایم... «زخرف، آیه 32») پس دانستم كه این قسمت در ازل رفته است و كس را در این اختیاری نیست؛ پس بر كس حسد نبردم و به قسمت خدای تعالی راضی گشتم و با هر كه در جهان صلح كردم.

شقیق گفت یا حاتم نیكو كردی، فایده ششم بیار، گفت ای استاد فایده ششم آن است كه در خلق دنیا نگاه كردم و دیدم كه هر قومی یكدگر را دشمن داشتند هر كسی به سببی و غرضی كه با یكدگر دارند، پس در این آیه تأمل كردم كه (شیطان دشمن شماست و شما نیز او را دشمن گیرید. «فاطر، آیه 6») دانستم كه گفته حق تعالی حق است و جز شیطان و اتباع وی را دشمن نمی‌باید داشت، پس شیطان را دشمن داشتم و او را فرمان نبردم و نپرستیدم، بلكه فرمان حق تعالی بردم و او را پرستیدم و بندگی او كردم كه راه راست و صراط‌المستقیم این است، چنان كه خدای تعالی فرموده (ای اولاد آدم؛ آیا با شما پیمان نبستم كه شیطان را نپرستید زیرا كه او دشمن آشكار شماست و تنها مرا پرستش كنید كه این راه مستقیم است؟ «یس، آیه 60 و 61»)

شقیق گفت یا حاتم نیكو گفتی، فایده هفتم بیار. گفت ای استاد فایده هفتم آن است كه در خلق نگاه كردم و دیدم كه هر كسی در طلب قوت و معاش خود كوششها و سعیهای بلیغ می‌نمودند و بدین سبب در حرام و شبهت می‌افتادند و خود را خوار و بی‌مقدار می‌داشتند؛ پس من در این آیه تأمل كردم كه (هیچ جنبنده‌ای در زمین نیست، جز آن كه روزیش بر خداست... «هود، آیه 6») پس دانستم كه قرآن راست است و حق؛ و من یكی‌ام از جمله دابه‌های روی زمین، پس به خدای تعالی مشغول شدم و دانستم كه روزی من برساند زیرا كه ضمان كرده است.

شقیق گفت نیكو گفتی، فایده هشتم بیار. گفت ای استاد فایده هشتم آن است كه در این مردم نگاه كردم و دیدم كه هر كسی اعتماد به كسی و چیزی كرده‌اند، یكی به زر و سیم و یكی به كسب و پیشه و حرفت و یكی به مخلوقی همچون خود، پی من در این آیه تأمل كردم كه (... و هر كس بر خدا توكل كند، خدا او را كفایت خواهد كرد... «طلاق، آیه 3») پس توكل به خدای تعالی كردم و او مرا بسنده است و نیكو وكیلی است.


منبع : http://www.tebyan.net/
http://301040.blogsky.com/


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۳-۱۱

به نام خدا
سلام

اهميّت نماز، 15 ضرر و زيان در ترک نماز

مرحوم سيّد بن طاووس در كتاب فلاح السّائل آورده است :
روزى حضرت صدّيقه كبرى ، فاطمه زهراء سلام اللّه عليها به محضر مبارك پدر بزرگوار خود، رسول گرامى اسلام صلّلى اللّه عليه و آله وارد شد؛ و اظهار داشت : اى پدر جان ! جزاى آن دسته از مردان و يا زنانى كه نماز را سبك مى شمارند، چيست ؟
پيامبر خدا صلوات اللّه عليه فرمود: دخترم ، فاطمه جان ! هركس نماز را سبك شمارد و به شرائط و دستورات آن بى اعتنائى نمايد، خداوند او را به پانزده نوع عقاب ، مجازات مى گرداند:
شش نوع آن در دنيا، سه نوع آن موقع مرگ و جان دادن ، سه نوع در قبر و سه نوع ديگر در قيامت آن هنگامى كه از قبر بر انگيخته شود خواهد بود.
امّا آن شش نوع عقابى كه در دنيا خواهد ديد:
1 برداشتن بركت و توفيق از عمرش ، كه نتواند از آن بهره كافى و سودمندى برگيرد.
2 برداشتن بركت از درآمدهايش .
3 پاك شدن سيماى نيكوكاران از چهره اش .
4 سرگردان و دلسرد شدن در كارها و عباداتش .
5 دعاها و خواسته هايش مستجاب نخواهد شد.
6 آن كه در دعاى مؤ منين سهيم نخواهد بود و دعاى خير ايشان شاملش نمى شود.
و امّا آن عقاب هائى را كه هنگام مرگ خواهد ديد:
1 ذليلانه خواهد مُرد.
2 گرسنه و تشنه جان مى دهد.
3 هيچ چيزى تشنگى و گرسنگى او را بر طرف نسازد.
و امّا آن عذاب هائى كه در قبر دچارش مى شود:
1 خداوند متعال ملكى را ماءمور مى نمايد تا مرتّب او را مورد شكنجه قرار دهد.
2 قبرش تنگ و تاريك و وحشتناك مى باشد.
و امّا آنچه در قيامت مبتلايش مى گردد:
1 خداوند ملكى را ماءمور مى نمايد تا او را بر صورت ، روى زمين بكشاند و اهل محشر او را تماشا نمايند.
2 محاسبه و بررسى اعمالش سخت و دقيق خواهد بود.
3 و در نهايت اين كه مورد رحمت و محبّت خداوند قرار نمى گيرد و عذابى دردناك دچارش خواهد شد.(مستدرك الوسائل :ج 3، ص 23، ح 1)
.


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۳-۱۲

به نام خدا
سلام


[عکس: 34558280501994102816.gif]

به من گفت بگو بسم الله الرحمن الرحيم تا بلند شوى

روزى خانمى مسيحى دختر فلجى را از لبنان به سوريه آورد، زيرا دكترهاى لبنان او را جواب كرده بودند.
زن با دختر مريضش نزديك حرم با عظمت حضرت رقيه (عليها السلام ) منزل مى گيرد، تا در آنجا براى معالجه فرزندش به دكتر دمشقى مراجعه كند، تا اينكه روز عاشورا فرا مى رسد و او مى بيند مردم دسته دسته به طرف محلى كه حرم مطهر حضرت رقيه آنجا است مى روند.
از مردم شام مى پرسد اينجا چه خبر است ؟
مى گويند: اينجا حرم دختر امام حسين (عليه السلام ) است ، او نيز دختر مريضش را در منزل تنها گذاشته درب اتاق را مى بندد و به حرم حضرت مى رود، متوسل به حضرت رقيه (عليها السلام ) مى شود و گريه مى كند، به حدى گريه مى كند كه غش مى كند و بى هوش مى افتد، در آن حال كسى به او مى گويد: بلند شو برو منزل ، دخترت تنها است و خداوند او را شفا داده است ، برخاسته و به طرف منزل حركت مى كند و ميرود و درب منزل را مى زند مى بيند دخترش درب را باز مى كند!
وقتى مادر جوياى وضع دخترش مى شود و احوال او را مى پرسد، دختر در جواب مادر مى گويد: وقتى شما رفتيد، دخترى به نام رقيه (عليها السلام ) وارد اتاق شده و به من گفت : بلند شو تا با هم بازى كنيم ، آن دختر به من گفت : بگو ((بسم الله الرحمن الرحيم )) تا بلند شوى ، و سپس دستم را گرفت و من بلند شدم ، ديدم تمام بدنم سالم است ، او داشت با من صحبت مى كرد كه شما در زديد.
او به من گفت مادرت آمد، سرانجام مادر مسيحى با ديدن اين كرامت از دختر امام حسين (عليه السلام ) مسلمان شد.

منبع : http://www.nasimevahy.com/


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۳-۲۱

به نام خدا
سلام

رؤیای صادق شیخ مفید

شبی شیخ مفید در خواب دید که در مسجد کرخ از مساجد بغداد نشسته است و فاطمه زهرا(س) دست امام حسین(ع) و امام حسین(ع) را گرفته بود و به نزد شیخ مفید آمد و فرمود: «یا شیخ! علّمهما الفقه» یعنی «ای شیخ به این دو، فقه تعلیم بده».

شیخ از خواب بیدار شده و در حیرت افتاد که این چه خوابی بود و من کی هستم که به دو امام فقه تعلیم دهم؟ از سوی دیگر خواب دیدن امامان معصوم(ع) خواب شیطانی نیست.

وقتی صبح شد، شیخ به مسجدی که در خواب دیده بود رفت و در آنجا نشست؛ ناگهان دید که زنی جلیل و محترم در حالی که کنیزان دور او را گرفته و دست دو پسر را در دست دارد وارد مسجد شد. وی به نزد شیخ آمد و گفت: «یا شیخ علمهما الفقه». شیخ تعبیر خواب را فهمید و به تعلیم و تربیت آنان همت گماشت و بسیار به آن دو بزرگوار احترام می‏نمود. آن دو پسر کسی نبودند جز «سید رضی» معروف به شریف و «سید مرتضی» معروف به علم الهدی، که از فقهای سرامد روزگار شدند.

منبع : http://abna.ir/


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۳-۲۴

به نام خدا
سلام

مناظره امام باقر (ع) با اسقف اعظم

خود كامگی و غرور، خلیفه اموی «هشام بن عبدالملك» را وا داشت كه امام محمد باقر ـ علیه‎السّلام ـ پیشوای پنجم شیعیان را از مدینه به شام تبعید كند.

امام باقر ـ علیه‎السّلام ـ در مدت اقامت خود در شام با مردم آنجا رفت وآمد داشت، روزی دید گروهی از نصاری به سوی كوهی كه در شام بود می‎روند، حضرت از همراهان پرسید: «آیا امروز نصاری عیدی دارند كه این طور با ازدحام به جانب كوه رهسپارند؟»

در پاسخ گفتند: «خیر امروز عید نصاری نیست بلكه یكی از دانشمندان نصاری در آن كوه منزل دارد؛ مسیحیان می‎گویند او زمان حواریون (شاگردان حضرت عیسی ـ علیه‎السّلام ـ) را درك كرده است و هر سال در چنین روزی به دیدار آن عالم می‎روند ومسائل خود را از او می‎پرسند.»

حضرت به همراهانش فرمود: «بیائید ما هم به همراه آنان نزد آن عالم برویم.»

آنها اطاعت كردند و به همراهی امام باقر ـ علیه‎السّلام ـ به طرف منزل او حركت كردند.

او در درون غاری سكونت داشت؛ نصاری، فرشی را به درون غار برده او را بیرون آورده و بر روی تختی نشانیدند، در حالتی كه بسیار پیر و سالخورده بود و از شدت پیری ابروهایش بروی چشمانش افتاده بود، پس ابروهایش را با حریر زردی به سرش بسته بودند.

حضرت و سایر مردم به گرد او حلقه زدند، وقتی كه آن عالم چشم باز كرد مجذوب و متوجه امام باقر ـ علیه‎السّلام ـ شد؛ رو به حضرت كرد و گفت: «آیا شما از نصاری هستید یا از امّت مرحومه (اسلام) می‎باشید؟»

امام ـ علیه‎السّلام ـ : «از امّت مرحومه و جزو مسلمانان می‎باشم.»
عالم: «آیا از دانشمندان هستی یا از نادانان.»
امام ـ علیه‎السّلام ـ : «از نادانان نیستم.»
عالم: «شما سؤال می‎كنید یا من سؤال كنم؟»
امام ـ علیه‎السّلام‎ ـ‎: «هر چه خواهی بپرس من آماده جوابم.»

آن عالم پیر نصرانی، رو به نصاری كرد و گفت: «این مرد از امّت محمد ـ صلی‎الله علیه و آله ـ است و ادعای دانش دارد و می‎گوید: آنچه می‎‎خواهی سؤال كن، من آماده جوابم، الحال سزاوار است كه چند مسئله از او بپرسم.»
آنگاه رو به حضرت كرده و چنین سؤال كرد:
«خبر بده مرا از ساعتی كه نه شب است و نه روز، آن چه ساعتی است؟»
امام ـ علیه‎السّلام ـ: «آن ساعت، از طلوع فجر تا طلوع خورشید است.»

عالم: «آن ساعت كه نه از شب است و نه از روز، پس از چه ساعتهایی است.»
امام ـ علیه‎السّلام ـ: «آن ساعت از ساعات بهشت است، لذا در آن ساعت بیماران به هوش می‎آیند و دردها ساكن می‎شوند و كسی كه شب را نخوابیده در این ساعت به خواب می‎رود و خداوند این ساعت را در دنیا موجب علاقه كسانی كه به آخرت رغبت دارند گردانیده و از برای عمل كنندگان آخرت دلیلی واضح ساخته و برای منكرین آخرت حجتی گردانیده است.»

عالم: «درست گفتی اینك باز من سؤالی كنم یا تو سؤال می‎كنی؟»
امام ـ علیه‎السّلام ـ: «آنچه می‎خواهی سؤال كن.»

عالم رو به نصاری كرد و گفت: «این شخص (امام باقر ـ علیه‎السّلام ـ) بر مسائل بسیاری واقف است و سپس رو به امام كرد و پرسید:
«خبر بده مرا از ساكنین بهشت كه چگونه غذا می‎خورند و می‎آشامند ولی تخلیه ندارند، (هرگز به مستراح نمی‎روند) آیا نظیرش در دنیا و جود دارد؟»
امام ـ علیه‎السّلام ـ: «مَثَل آنها بسان «جنین» است كه در شكم مادر می‎خورد ولی بول و غائط از او جدا نمی‎شود.»

عالم: «كاملاً درست گفتی ولی باز من سؤال كنم یا تو سؤال می‎كنی؟»
امام ـ علیه‎السّلام ـ: «سؤال كن آنچه را می‎خواهی.»

عالم: «خبر دهید مرا از آنچه مشهور است كه میوه‎های بهشت كم نمی‎شود و هر مقدار كه از آنها خورده شود، باز به حالت اول خود باقی است، آیا در دنیا هم نظیری دارد؟»
امام ـ علیه‎السّلام ـ: «نظیرش در دنیا شمع افروخته یا چراغ است كه اگر صد هزار چراغ از او روشن كنند نورش كم نمی‎شود و به حالت خود باقی است.»

عالم پیر نصرانی گفت: «درست گفتی و اكنون سؤالی می‎كنم كه هرگز پاسخش را نتوانی گفت و آن سؤال این است: خبر دهید مرا از مردی كه با عیال خود همبستر شد و سپس آن زن به دو پسر حامله گردید و هر دو (بصورت دو قلو) در یك ساعت متولّد شدند و هر دو در یك ساعت از دنیا رفتند ولی یكی از آنها صد و پنجاه سال و دیگری پنجاه سال عمر كرد، آنها كیستند و قصه آنها از چه قرار است؟»

امام ـ علیه‎السّلام ـ: «آن دو پسر، «عزیز» و «عُزَیر» بودند؛ آن دو در یك ساعت متولّد شدند و با هم سی سال زندگی كردند، آنگاه خداوند «عُزیر» را قبض روح كرد و یك صد سال در صف مردگان بود، ولی «عزیز» همچنان در دنیا زندگی می‎كرد. پس از صد سال خداوند «عُزیر» را زنده كرد و او را دوباره به دنیا برگرداند و او بیست سال با برادرش «عزیز» زندگی كرد و سپس هر دو با هم در یك ساعت از دنیا رفتند، روی این حساب «عُزیر» پنجاه سال عمر كرد ولی «عزیز» صد و پنجاه سال عمر نمود.»

عالم نصرانی كه از علم امام حیرت زده شده بود حركت كرد و گفت: «از من داناتر و بهتری را آورده‎اید تا مرا رسوا نمائید، به خداوند قسم، تا این مرد دانشمند و بزرگوار در شام است من با شما نصاری سخن نمی‎گویم و از من چیزی نپرسید؛ اینك مرا به مسكنم باز گردانید.»

او را به درون غار بردند و از آن پس هر چه سؤال داشتند از امام باقر ـ علیه‎السّلام ـ می‎پرسیدند و جواب كافی می‎گرفتند.

منبع : اندیشه قم
http://adyannews.net/


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۴-۰۲

به نام خدا
سلام



مناظره امام جواد (ع) با یحیی بن اکثم


وقتی مأمون از طوس به بغداد آمد، نامه ای برای حضرت جواد - علیه السلام- فرستاد و امام را به بغداد دعوت کرد. البته این دعوت نیز مثل دعوت امام رضا به طوس، دعوت ظاهری و در واقع سفر اجباری بود.

حضرت پذیرفت و بعد از چند روز که وارد بغداد شد، مأمون او را به کاخ خود دعوت کرد و پیشنهاد تزویج دختر خود ام الفضل را به ایشان کرد.

امام در برابر پیشنهاد او سکوت کرد. مأمون این سکوت را نشانه رضایت حضرت شمرد و تصمیم گرفت مقدمات این امر را فراهم سازد.

او در نظر داشت مجلس جشنی تشکیل دهد، ولی انتشار این خبر در بین بنی عباس انفجاری به وجود آورد: بنی عباس اجتماع کردند و با لحن اعتراض آمیزی به مأمون گفتند: این چه برنامه ای است؟

اکنون که علی بن موسی از دنیا رفته و خلافت به عباسیان رسیده باز می خواهی خلافت را به آل علی برگردانی؟! بدان که ما نخواهیم گذاشت این کار صورت بگیرد، آیا عداوتهای چند ساله بین ما را فراموش کرده ای؟!

مأمون پرسید: نظر شما چیست؟

گفتند: این جوان خردسال است و از علم و دانش بهره ای ندارد.

مأمون گفت: شما این خاندان را نمی شناسید، کوچک و بزرگ اینها بهره عظیمی از علم و دانش دارند و چنانچه سخن من مورد قبول شما نیست او را بیازمایید و مرد دانشمندی را که خود قبول دارید بیاورید تا با این جوان بحث کند و صدق گفتار من روشن گردد.

عباسیان از میان دانشمندان، یحیی بن اکثم را (به دلیل شهرت علمی وی) انتخاب کردند و مأمون جلسه ای برای سنجش میزان علم و آگاهی امام جواد علیه السلام ترتیب داد. در آن مجلس یحیی رو به مأمون کرد و گفت: اجازه می دهی سؤالی از این جوان بنمایم؟

مأمون گفت: از خود او اجازه بگیر.

یحیی از امام جواد علیه السلام اجازه گرفت. امام فرمود: هر چه می خواهی بپرس.

یحیی گفت: درباره شخصی که مُحْرِم بوده و در آن حال حیوانی را شکار کرده است، چه می گویید؟ (یکی از اعمالی که برای اشخاص در حال احرام، در جریان اعمال حج یا عمره حرام است شکار کردن است. در میان احکام فقهی، احکام حج، پیچیدگی خاصی دارد، از این رو افرادی مثل یحیی بن اکثم، از میان مسائل مختلف، احکام حج را مطرح می کردند تا به پندار خود، امام را در بن بست علمی قرار دهند!)

امام جواد علیه السلام فرمود:
آیا این شخص، شکار را در حِلّ (خارج از محدوده حرم) کشته است یا در حرم؟
عالم به حکم حرمت شکار در حال احرام بوده یا جاهل؟
عمدا کشته یا بخطا؟
آزاد بوده یا برده؟
برای اوّلین بار چنین کاری کرده یا برای چندمین بار؟
شکار او از پرندگان بوده یا غیر پرنده؟
از حیوانات کوچک بوده یا بزرگ؟
باز هم از انجام چنین کاری اِبا ندارد یا از کرده خود پشیمان است؟
در شب شکار کرده یا در روز؟
در احرام عمره بوده یا احرام حج؟!
یحیی بن اکثم از این همه فروع که امام برای این مسئله مطرح نمود، متحیّر شد و آثار ناتوانی در چهره اش آشکار گردید و زبانش به لُکنت افتاد، به طوری که حضّار مجلس ناتوانی او را در مقابل آن حضرت نیک دریافتند.

در پی آن مأمون به بستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت: آیا اکنون آنچه را که نمی پذیرفتید دانستید؟!2
آن گاه پس از مذاکراتی که در مجلس صورت گرفت، مردم پراکنده گشتند و جز نزدیکان خلیفه، کسی در مجلس نماند. مأمون رو به امام جواد علیه السلام کرد و گفت: قربانت گردم خوب است احکام هر یک از فروعی را که در مورد کشتن صید در حال احرام مطرح کردید، بیان کنید تا استفاده کنیم.

امام جواد علیه السلام فرمود: بلی،
اگر شخص مُحرم در حِلّ (خارج از حرم) شکار کند و شکار از پرندگان بزرگ باشد، کفّاره‌اش یک گوسفند
اگر در حرم بکشد کفّاره‌اش دو برابر است؛
اگر جوجه پرنده‌ای را در بیرون حرم بکشد کفّاره‌اش یک برّه است که تازه از شیر گرفته شده باشد،
اگر آن را در حرم بکشد هم برّه و هم قیمت آن جوجه را باید بدهد؛
اگر شکار از حیوانات وحشی باشد، چنانچه گورخر باشد کفّاره اش یک گاو است
اگر شتر مرغ باشد کفّاره اش یک شتر است
اگر آهو باشد کفّاره آن یک گوسفند است
اگر هر یک از اینها را در حرم بکشد کفّاره اش دو برابر می شود.
اگر شخص مُحرم کاری بکند که قربانی بر او واجب شود، اگر در احرام حج باشد باید قربانی را در منی ذبح کند
اگر در احرام عمره باشد باید آن را در مکه قربانی کند.
کفّاره شکار برای عالم و جاهل به حکم، یکسان است؛ ولی در صورت عمد، (علاوه بر وجوب کفّاره) گناه نیز کرده است، اما در صورت خطا، گناه از او برداشته شده است.

کفّاره شخص آزاد بر عهده خود اوست و کفّاره برده به عهده صاحب او است
بر صغیر کفّاره نیست، ولی بر کبیر واجب است
عذاب آخرت از کسی که از کرده اش پشیمان است برداشته می شود، اما آن که پشیمان نیست، کیفر خواهد شد.3


سؤال امام جواد علیه السلام از یحیی بن اکثم
مأمون گفت: احسنت ای اباجعفر! خدا به تو نیکی کند! حال خوب است شما نیز از یحیی بن اکثم سؤالی بکنید همان طور که او از شما پرسید.

در این هنگام امام علیه السلام به یحیی فرمود: بپرسم؟ یحیی گفت: اختیار با شماست فدایت شوم، اگر توانستم پاسخ می گویم و گرنه از شما بهره مند می شوم.

حضرت فرمود: به من بگو در مورد مردی که در بامداد به زنی نگاه می کند و آن نگاه حرام است، و چون روز بالا می آید آن زن بر او حلال می شود، و چون ظهر می شود باز بر او حرام می شود، و چون وقت عصر می رسد بر او حلال می گردد، و چون آفتاب غروب می کند بر او حرام می شود، و چون وقت عشاء می شود بر او حلال می گردد، و چون شب به نیمه می رسد بر او حرام می شود، و به هنگام طلوع فجر بر وی حلال می گردد؟
این چگونه زنی است و با چه چیز حلال و حرام می شود؟
یحیی گفت: نه، به خدا قسم من به پاسخ این پرسش راه نمی برم، و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نمی دانم، اگر صلاح می دانید از جواب آن، ما را مطلع سازید.

امام فرمود:
این زن، کنیز مردی بوده است. در بامدادان، مرد بیگانه ای به او نگاه می کند و آن نگاه حرام بود، چون روز بالا می آید، کنیز را از صاحبش می خرد و بر او حلال می شود، چون ظهر می شود او را آزاد می کند و بر او حرام می گردد، چون عصر فرامی رسد او را به حباله نکاح خود در می آورد و بر او حلال می شود، به هنگام مغرب او را ظهار می کند.4 و بر او حرام می شود، موقع عشا کفّاره ظهار می دهد و مجددا بر او حلال می شود چون نیمی از شب می گذرد او را طلاق می دهد و بر او حرام می شود و هنگام طلوع فجر رجوع می کند و زن بر او حلال می گردد.

منبع : http://www.tebyan.net


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۴-۰۶

به نام خدا
سلام


اميرالمومنين (عليه السلام) و پاسخگويي به معماي يهود



وقتي عمر به خلافت رسيد ، گروهي از احبار يهود به نزد اوآمدند و گفتند : اي عمر! تو بعد از محمد (صل الله عليه و آله) و ابي بكر ولي امر مسلمين هستي ، ما مي خو اهيم سوال هايي از تو بكنيم ، اگر درست جواب دادي علم به حقانيت اسلام و نبوت محمد (صل الله عليه و آله) پيدا خواهيم كرد. ولي اگر به ما پاسخ درست ندهي به باطل بودن اسلام و پيامبري محمد (صل الله عليه و آله) پي خواهيم برد.
عمر گفت : سوال كنيد از آنچه برايتان پيش آمده .
گفتند : ما را از قفلهاي آسمان خبر ده ؛ آنها چيستند؟ و نيز ما را از كليد هاي آسمانها مطلع كن.و از قبري كه صاحبش سير كرده ؛ و از كسي كه قومش را انذار كرد و از جن و انس نبوده‏ ؛ و از پنج چيزي كه بر روي زمين راه رفته اند ولي در ارحام آفريده نشده اند؛ ما را آگاه نما.
ونيز براي ما بگو : پرنده اراج در فرياد كردن اش ، اسب در شيهه كشيدنش ، قورباقه در نقيقش (صدا كردن اش) ، الاغ در عرعر كردن اش و مرغ چكاوك در صوت كشيدنش چه مي گويند؟
عمر سرش را به زير انداخت سپس گفت : عيبي نيست براي عمر كه وقتي از چيزي سوال شود و پاسخ آن را نداند ، بگويد: نميدانم ، و اينكه سوال كند از چيزي كه نمي داند. آن گروه يهود از جا بلند شدند وگفتند : گواهي مي دهيم به اين كه محمد پيامبر خدا نيست و اين كه اسلام ديني باطل است. سلمان فارسي (رضي الله) از جا بلند شد و به گروه يهودي گفت : لحظه اي توقف كنيد. سپس متوجه خاته اميرالمومنين (عليه السلام) شد؛ تا اينكه بر آن حضرت وارد شد و گفت : اي ابالحسن!اسلام را درياب.
حضرت فرمود:چه شده؟ آن حضرت را از جريان آگاه ساخت . مولا علي (عليه السلام) كه عباي پشمي رسول خدا (صل الله عليه و آله) را بر تن داشت نزد گروه يهودي آمد. وقتي چشمان عمر به اميرالمومنين(عليه السلام) افتاد ، از جا بلند شد و حضرت را در آغوش گرفت و گفت يا اباالحسن تو براي هر مشكلي دعوت مي شوي. آنگاه مولا علي (عليه السلام) گروه يهودي را متوجه خود ساخت و فرمود : سوال كنيد از آنچه برايتان مطرح است. همانا پيامبر (صل الله عليه و آله) هزار باب از علم را به من آموخت و از هر بابي هزار باب متنشعب شد.
گروه يهود سوالهاي خود را مطرح كردند. اميرالمومنين(عليه السلام) فرمود : پاسخ سوالات شما را مطابق آنچه در تورات شماست ميدهم؛ مشروط به اينكه شما ايمان بياوريد و در دين ما داخل شويد، گروه يهودي هم قبول كردند و حضرت فرمودند كه سوال هاي خود را جداگانه بيان كنيد.
گفتند :
ما را از قفل هاي آسمان خبر ده؟
حضرت فرمودند : قفل هلي آسمان ها شرك به خدا است زيرا بندگان وقتي مشرك باشند عملشان بالا نميرود.
كليدهاي آسمان ها كدامند؟
حضرت فرمودند : شهادت و گواهي به يگانگي خدا و اين كه محمد(صل الله عليه و آله)بنده و رسول خداست.(بعضي به بعضي ديگر خيره مي شدند و مي گفتند : اين جوان راست گفت).
ما را از قبري كه با صاحبش سير مي كرد آگاه كن؟
حضرت فرمود : ماهي آنگاه كه يونس بن متي را بلعيد و با او در درياي هفتگانه سير نمود.
ما را از كسي كه قومش را انذار كرد و از جن و انس نبود ، آگاه ساز؟
حضرت فرمود : اين مورچه سليمان ابن داوود بود.(گفت : اي مورچه ها وارد خانه هايتان شويد تا سليمان و لشكريانش شما را لگدمال نكنند و اينها «از شما» آگاهي ندارند)
ما را از پنج موجودي كه روي زمين راه رفتند ولي در ارحام آفريده نشدند آگاه كن؟
حضرت فرموند : اينها عبارت اند از : آدم ، حوا ، ناقه صالح ، قوچ ابراهيم و عصاي موسي.
مرغ دراج هنگام فرياد كشيدن چه مي گويد؟
حضرت فرمود : او مي گويد خدا بر عرش مستولي است.
خروس در هنگام آواز خواندن چه مي گويد؟
حضرت فرمودند : ميگويد اي غافلين خدا را به ياد آوريد.
اسب در شيهه كشيدن چه مي گويد؟
حضرت فرمود : مي گويد خدايا بندگان مومن را بر كافرين ياري فرما.
الاغ در وقت عرعر كردن چه مي گويد؟
حضرت فرمود : مي گويد خدا لعنت كند كسي را كه ده يك مي گيرد (باجگير) او در چشم هاي شيطان عرعر مي كند.
قورباقه در صدا كردنش چه مي گويد؟
حضرت فرمودند : مي گويد منزه است پروردگارم كه معبود و تسبيح شده در سختي هاي دريا ست.
مرغ چكاوك در صوت كشيدن چه مي گويد؟
حضرت فرمودند : ميگويدخدايا!دشمنان محمدو آل محمد(صل الله عليه و آله) را لعنت كن.
پس از آن كه گروه يهودي سوالات خود را مفصلاً طرح كرده وپاسخ درست شنيدند ، امير المومنين(عليه السلام) به آنها فرمود : اي گروه يهود ! آيا آنچه گفتم مطابق با تورات شما هست؟
آن گروه پاسخ دادند : نه حرفي را واگذاشتي و نه حرفي را افزودي ، اي ابالحسن ! ما را يهودي نام مگذار و خطاب مكن ؛ گواهي مي دهم كه خدايي جز خداي يگانه نيست و به راستي محمد (صل الله عليه و آله) بنده او و رسولش مي باشد و به راستي يو دانا ترين اين قوم هستي.

اين قضيه مبيٌن اين معنا مي باشد كه حضرت علي (عليه السلام) عالم به تمام علوم و شارح به تمام عقود بوده پس چرا اعلام به علوم را از خلافت محروم كردند همان اعلمي كه پيامبر (صل الله عليه و آله) فرمود :
اعلم امتي من بعدي علي بن ابي طالب.
بعد از من عالمترين از امت علي بن ابيطالب است.

و اين حديث را خود علماي سني در كتب خودشان (كتاب فرائد السمطين:1/97للحمويني ـ موسسه المحمودي ـ چاپ بيروت و كنزل العمال : 11/614 للمتقي الهندي ـ موسسه رساله ـ چاپ بيروت و ينابيع الموده :235 ـ للقندوزي ـ چاپ استامبول) نقل كرده اند

منبع : http://www.valiasr-aj.com/fa


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۴-۱۷

به نام خدا
سلام

تحول کنیز در زندان امام کاظم (علیه السلام)


نقل کرده‏اند که هارون الرشید، براى فریب دادن، یا شکنجه و یا تحقیر نمودن آن حضرت علیه السلام در دید مردم، فاحشه‏اى رقاصه و زیبا را به بهانه خدمتکارى نزد ایشان فرستاد و از طرفى غلامى را گمارد که مواظب اوضاع باشد . وقتى کنیز را به محضر آن حضرت آوردند، فرمود: من نیازى به کنیز و خدمتکار ندارم; لذا او را برگردانید . هارون الرشید از این کار ناراحت‏شد و گفت: ما با اجازه او، وى را زندانى نکرده‏ایم تا کنیز را نیز با اجازه او به آنجا بفرستیم و بعد دوباره دستور داد کنیز را به زندان برگردانند ...
مدتى گذشت . غلام، گزارش داد که کنیز نیز به سجده افتاده و پیوسته و مرتب در سجده مى‏گوید: «قدوس قدوس سبحانک سبحانک سبحانک .» هارون گفت: موسى بن جعفر وى را سحر کرده است! ! او را با سرعت نزد من آورید . وقتى کنیز را نزد او بردند، دیدند از خوف خدا مى‏لرزد و مرتب به آسمان نگاه مى‏کند; آن گاه مشغول نماز گشت . هارون پرسید: چرا چنین مى‏کنى، این چه حالى است که در پیش گرفته‏اى؟
کنیز گفت: من داستان بسیار عجیبى دارم، و آن این است که وقتى محضر امام کاظم علیه السلام شرفیاب شدم، او مرتب مشغول نماز و دعا بود . سرانجام به وى عرض کردم: اى مولا و سید من! آیا کارى دارید که من آن را انجام دهم؟ فرمود: من با تو کارى ندارم . عرض کردم: مامور به خدمت‏شما مى‏باشم . فرمود: اینها چه بد فکر مى‏کنند . ناگهان متوجه باغ بزرگى شدم که ابتدا و انتهاى آن پایانى نداشت; این باغ با فرشهاى زیبا و پرارزش مفروش شده بود، و کنیزان و حوریانى زیبا در آن صف کشیده بودند، و در دستهاى خود ظرفهاى آب و طشت‏براى شستن دستهاى آن حضرت آماده ساخته بودند، از آن به بعد به سجده افتادم تا لحظه‏اى که غلام به بالین من آمد . هارون گفت: شاید این قضایا را در خواب دیده‏اى؟ کنیز گفت: به خدا قسم همه اینها را قبل از اینکه به سجده روم با چشمان خود دیدم و سجده‏ام براى سپاس از آنها بود . هارون دستور داد از او مراقبت نمایند که این حرفها را به کسى نگوید . آن کنیز دوباره به سجده افتاد و مشغول نماز شد . همیشه کارش این بود و مرتب مى‏گفت: عبدصالح نیز چنین مى‏کرد و من در عالم واقع دیدم که آن کنیزان مرا خطاب کردند که از حضور امام کاظم علیه السلام دور باشم و به من گفتند که ما براى خدمت امام موسى بن جعفر برتر و مناسب‏تر هستیم .( بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، ج‏۴۸، ص‏۲۳۸; جلاء العیون شبر، ج‏۳، ص‏۷۰; مناقب ابن شهر آشوب، ج‏۴، ص‏۲۹۷ .)

منبع : http://www.sibtayn.com/fa/


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني - shia - ۱۳۸۹-۰۵-۱۰

به نام خدا
سللام

نكته پندآموز، امثال و حكم

تنى از ابدال گفته است كه : در بلاد مغرب ، گذرم به پزشكى افتاد، كه بيمارانى ، نزد او بودند. و براى آنان شيوه درمانشان مى گفت . پس ، پيش ‍ رفتم و گفتم : - خدا بر تو ببخشايد بيمارى مرا درمان كن ! ساعتى در چهره من نگريست و گفت : ريشه هاى فقر و برگ صبر و هليله فروتنى را بگير! و در ظرف يقين جمع كن ! و آب خوف بر آن ريز! و آتش اندوه در زير آن بيفروز! سپس آن را در صافى مراقبه بپالاى ! و در جام خرسندى ريز! و با شراب توكل بياميز و با دست صدق آن را بخور و با كاسه استغفار آن را بياشام و سپس ، با آب پرهيزگارى دهان خود را شستشو ده ! و از حرص بپرهيز! پس ، اميد كه پروردگار، تو را شفا دهد.

منبع : http://www.ghadeer.org