انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم
حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - نسخه قابل چاپ

+- انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم (http://www.gharian.ir)
+-- انجمن: موضوعات و مطالب آزاد (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=11)
+--- انجمن: بخش آزاد و عمومی (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=58)
+--- موضوع: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی (/showthread.php?tid=3677)

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - shia - ۱۳۸۹-۰۵-۲۱

به نام خدا
سلام

حکایتی از گلستان سعدی

به خاطرم هست كه در دوران كودكى ، بسيار عبادت مى كردم و شب را با عبادت به سر مى آوردم . در زهد و پرهيز جديت داشتم . يك شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بيدار بوده و قرآن مى خواندم ، ولى گروهى در كنار ما خوابيده بودند، حتى بامداد براى نماز صبح برنخاستند. به پدرم گفتم : ((از اين خفتگان يك نفر برخاست تا دور ركعت نماز بجاى آورد، به گونه اى در خواب غفلت فرو رفته اند كه گويى نخوابيده اند بلكه مرده اند.))
پدرم به من گفت : ((عزيزم ! تو نيز اگر خواب باشى بهتر از آن است كه به نكوهش مردم زبان گشايى و به غيبت و ذكر عيب آنها بپردازى . ))

نبيند مدعى جز خويشتن را
كه دارد پرده پندار در پيش

گرت چشم خدا بينى ببخشند
نبينى هيچ كس عاجزتر از خويش


منبع : http://www.ghadeer.org/


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - shia - ۱۳۸۹-۰۵-۲۸

به نام خدا
سلام

بهلول ..... عاقل دیوانه نما

آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او....
شیخ احوال بهلول را پرسید.
گفتند او مردی دیوانه است.
گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.
شیخ پیش او رفت و سلام کرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی.
فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری..
بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟
عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.
مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.
بهلول پرسید چه کسی هستی؟
جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.
بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟

عرض کرد آری...
سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی..
پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.

باز به دنبال او رفت تا به او رسید.
بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟
عرض کرد آری... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.
خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.
بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است واصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.
جنید گفت: جزاک الله خیراً! وادامه داد:
در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.

و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.


منبع : http://www.askdin.com/


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - shia - ۱۳۸۹-۰۶-۰۲

به نام خدا
سلام

ماجراي يک ازدواج جالب در زمان رسول الله (ص)


در کتاب «اسرار معراج» اين حديث بسيار مهم و جالب و حيرت‏آور را مى‏خوانيم: در زمان رسول گرامى اسلام (ص) در شهر مدينه، شخصى بود بسيار ظاهر الصلاح، به طورى که کسى در حق او در هيچ موردى، گمان سوء و ظن خلاف نداشت.

شايد بسيارى از مردم در برخورد با او از وى طلب دعا مى‏کردند، ولى او بدون توجه به ظاهر آراسته خويش، در بعضى از شب‏ها به خانه مردم مدينه، دستبرد مى‏زد!

شبى براى دزدى از ديوار خانه‏اى بالا رفت، اثاث زيادى در آن خانه بود و در ميان خانه به غير از يک زن جوان تنها کسى نبود، عجيب خوشحال شد که امشب علاوه بر به چنگ آوردن مال فراوان، در رختخواب عيش و عشرت هم شرکت خواهم کرد.

همان طور که در دل تاريکى بر سر ديوار، منظره فريبنده اثاث خانه و چهره دلرباى زن را مى‏نگريست، به فکر فرو رفت: دزدى تا کى، ننگ تا چه مدت، براى چه بايد زحمات انبيا و اوليا را از ياد برد، عاقبت اين همه گناه و فساد چه خواهد شد، مگر براى من مرگ و برزخ و قيامت و محاکمات الهيه نيست، در پيشگاه حق و در دادگاه عدل، جواب اين همه ظلم و جنايت را چگونه بايد داد؟!

آرى، با ادامه اين اعمال به روزى خواهم رسيد که براى من راه گريز و فرار از چنگال عدالت نخواهد بود، آن روز پس از اتمام حجت حق، مبتلا به غضب خداوندى مى‏شوم و از پس آن به زندان آتش خواهم افتاد و در آن صورت انتقام آلودگى‏هايم را پس خواهم داد!

پس از اندکى تأمل و فکر، از دزدى و تجاوز به آن زن، سخت پشيمان شد و با دست تهى به خانه بازگشت. به وقت صبح خود را به لباس آراستگان و صلحا آراست و به مسجد به محضر مقدس رسول اکرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمد و در حضور آن جناب نشست!

ناگهان ديد، زن صاحب خانه‏اى که شب گذشته براى دزدى اثاث آن، در نظر گرفته بود به محضر رسول اکرم (ص) آمد، عرضه داشت: اى رسول خدا! زن بى‏شوهرى هستم همراه با ثروتى زياد، پس از چند ازدواج ديگر قصد شوهر کردن نداشتم، اما ديشب به نظرم رسيد که دزدى به خانه‏ام راه پيدا کرده، گر چه چيزى نبرده، ولى مرا وحشت زده کرده، از اين پس مى‏ترسم در تنهايى ادامه زندگى دهم، اگر صلاح مى‏دانيد براى من همسرى انتخاب کنيد.

حضرت اشاره به آن مرد ـ يعنى به دزد شب گذشته ـ کردند و فرمودند: اگر ميل دارى، تو را به آن شخص تزويج کنم، زن به چهره مرد خيره شد، او را پسنديد و نسبت به او اظهار ميل و رغبت کرد.

پيامبر اسلام (ص) عقد آن زن را براى آن مرد بست، سپس هر دو به منزل آمدند، دزد در کمال نشاط و شادى داستان خود را براى آن زن تعريف کرد و به او گفت: اگر شب گذشته ثروتت را مى‏بردم و دامن عفتت را آلوده مى‏کردم، علاوه بر اين که يک شب بيشتر در کنار تو نبودم، آتش غضب هميشگى حق را، براى خود برمى‏افروختم، ولى در عاقبت کار فکر کردم و بر هجوم هواى نفس صبر و استقامت ورزيدم و در نتيجه براى هميشه به ثروت حلال و زوجه صالحه و عاقبت خوش و سعادت ابد رسيدم!

منبع : http://shia-online.ir/


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - shia - ۱۳۸۹-۰۶-۰۶

به نام خدا
سلام

شش سوال مبهم از امام حسن علیه السلام


روزى یك نفر از بلاد روم خدمت امام علىّ علیه السلام وارد شد و اظهار داشت : من یك نفر از رعیّت تو و از اهالى این شهر هستم .
حضرت فرمود: خیر، تو از رعیّت من و از اهالى این شهر نیستى ؛ بلكه تو از سوى پادشاه روم آمده اى و او چند سؤ ال براى معاویه فرستاده است و چون معاویه جواب آن ها را نمى دانست به من ارجاع شده است .
آن شخص اظهار داشت : بلى ، صحیح فرمودى ، معاویه مرا به طور محرمانه نزد شما فرستاد تا جواب مسائلم را از شما دریافت دارم ؛ و این موضوع را كسى غیر از ما نمى دانست .

پس از آن امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام فرمود: آنچه مى خواهى از این دو فرزندم سؤ ال كن كه جواب كافى دریافت خواهى داشت .
آن شخص گفت : از آن كسى كه موهاى سرش تا روى گوشهایش آمده - یعنى ؛ حسن مجتبى علیه السلام - سؤ ال مى كنم .
و چون آن شخص رومى نزد امام حسن مجتبى علیه السلام آمد، پیش از آن كه سخنى مطرح شود، حضرت به او فرمود: آمده اى تا سؤ ال كنى :

فاصله بین حقّ و باطل چیست ؟
و بین زمین و آسمان چه مقدار فاصله است ؟
و بین مشرق تا مغرب چه مقدار مسافت است ؟
و قوس و قزح - یعنى ؛ رنگین كمان - چیست ؟
و خنثى به چه كسى گفته مى شود؟
و آن ده چیزى كه یكى از دیگرى محكم تر و سخت تر مى باشند كدامند؟

مرد رومى با حالت تعجّب گفت : بلى ، سؤ ال هاى من همین ها مى باشد.
امام حسن مجتبى علیه السلام در این موقع به پاسخ سؤ ال ها پرداخت و فرمود: بین حقّ و باطل چهار انگشت است ، آنچه با چشم خود دیدى حقّ و آنچه شنیدى باطل است .

فاصله بین زمین و آسمان به اندازه دعاى مظلوم بر علیه ظالم است و نیز تا جائى كه چشم ببیند.
همچنین فاصله بین مشرق تا مغرب به مقدار سرعت گردش و حركت خورشید در یك روز خواهد بود.
و امّا قوس و قزح : قوس علامتى است از طرف خداوند رحمان براى در اءمان ماندن موجودات زمین از غرق شدن و دیگر حوادث مشابه آن ؛ و قزح نام شیطان است .
و امّا خنثى به شخصى گفته مى شود كه معلوم نباشد مرد است یا زن ، كه اگر هیچ نشانه اى نداشته باشد، یا هر دو نشانه را موجود باشد به او گفته مى شود: ادرار كن ، پس اگر ادرارش به سمت جلو یا بالا بود مرد است و در غیر این صورت در حكم زن خواهد بود.

و امّا جواب آن ده چیز - به این شرح است - :
خداوند متعال سنگ را آفرید و به دنبالش آهن را به وجود آورد كه همانا آهن سنگ را قطعه قطعه مى كند.
و سپس آتش را آفرید كه آهن را گداخته و آب مى نماید.
و سخت تر از آتش آب است كه آتش را خاموش مى كند.
و از آب شدیدتر، ابر مى باشد كه آن را حمل و منتقل مى كند.
و از ابر نیرومندتر باد خواهد بود كه ابر را به این سو، آن سو مى برد.
و از باد قدرتمندتر آن نیروئى است كه باد را كنترل مى كند.
و از آن شدیدتر ملك الموت - عزرائیل - است كه جان همه چیز را مى گیرد؛ و مى میراند.
و از آن مهمّتر خود مرگ است كه جان عزرائیل را نیز مى رباید.
و از مرگ محكم تر، و نیرومندتر مشیّت و اراده الهى است كه مرگ را برطرف مى نماید - و در روز واپسین ، مردگان را زنده مى گرداند –

منابع : بحارالا نوار ج 43، ص 326، ح 5، الخرایج و الجرایح : ج 2، ص 572، ح 2.
چهل داستان و حدیث زندگانی امام حسن (علیه السلام) عبداللّه صالحى
http://www.tebyan.net/



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - shia - ۱۳۸۹-۰۶-۱۱

به نام خدا
سلام

امام علی علیه السلام و پاسخ درباره بینا و نابینای شب و روز

ابن کوّاء از امام علی علیه السلام پرسید:« یا امیرالمؤمنین، به من بگو کیست که شب و روز را می‌بیند؟ و کیست که روز را می‌بیند و شب را نه؟ و کیست که شب را می‌بیند و روز را نه؟»
امام در پاسخ فرمود:« سوال‌هایی کن که برایت سودی دارند و از آنچه برایت فایده‌ای ندارد، مپرس. اما پاسخ تو این است: آنکه شب و روز را می‌بیند، کسی است که هم به پیامبران پیشین ایمان آورده، هم به پیامبر اسلام؛ به همین دلیل هم شب را می‌بیند، هم روز را. آن‌که شب را نمی‌بیند ولی روز را می‌بیند، کسی است که پیامبران و کتب آسمانی پیشین را منکر شده، ولی به پیامبر اسلام ایمان آورده؛ و کسی که روز را نمی‌بیند و شب را می‌بیند، کسی است که به پیامبران و کتاب‌های آسمانی پیشین ایمان آورده ولی پیامبر اسلام را انکار کرده است.»


منبع : بحارالانوار، ج40، ص 283، حدیث 45 ------- صفوه الاخبار
http://daneshnameh.roshd.ir/


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - shia - ۱۳۸۹-۰۶-۱۳

به نام خدا
سلام

حکایتی جالب از آیت اله قرائتی

بعد از انقلاب در روزگار ترورها و ناامنی و در یک روزِ راهپیمایی، با ماشین به راهپیمایی رفتیم. در راه دیدم مردم نگاه می‌کنند. ‌یکی گفت: ‌«این آخوندها ما را به راهپیمایی دعوت می‌کنند اما خودشان از ماشین پیاده نمی‌شوند!» ماشین را پارک کردیم و پیاده با مردم همراه شدیم. شخصی گفت:‌« آقای قرائتی غیبت شما را کردم. گفتم این قرائتی هم حقه‌بازه، پیاده راه می‏رود تا بگوید من آخوند خوبی هستم!»

منبع : http://www.tebyan.net/


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - shia - ۱۳۸۹-۰۶-۲۳

به نام خدا
سلام

مناظره پيامبر اسلام(ص) با گروهي يهودي

پنج گروه از مخالفین اسلام كه هر گروه پنج نفر و جمعاً 25 نفر بودند، باهم تفاهم كردند و هم رأی شدند كه به حضور پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ شرفیاب شده و به بحث و مناظره بپردازند. این گروه‌ها عبارت بودند از: یهودی، مسیحی، مادّی، مانُوی و بت‌پرست.

این‌ها در مدینه به حضور پیامبر آمدند، دور پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را گرفتند، پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ با كمال خوش‌روئی، به آن‌ها اجازه داد كه بحث را شروع كنند.

گروه یهودی گفتند:
«ما معتقدیم كه «عُزَیز» پیامبر[1] پسر خدا است آمده‌ایم در این مورد با شما مباحثه كنیم، اگر در این مباحثه، حق با ما شد، و شما نیز با ما هم عقیده شدید كه در این جهت بر شما پیشی گرفته‌ایم و اگر با ما موافقت نكنی مجبور هستیم با تو مخالفت و دشمنی كنیم».

پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ: آیا شما می‌خواهید من بدون دلیل، سخن شما را قبول كنم؟

گروه یهود: نه.
پیامبر: دلیل و منطق شما در مورد این‌كه «عُزَیز» پسر خدا است چیست؟
گروه یهود: كتاب تورات به طور كلی از میان رفته بود، و كسی قدرت احیای آن را نداشت، عزیر آن را زنده كرد، از این رو می‌گوئیم او پسر خدا است.
پیامبر: اگر این منطق، دلیل بر پسر خدا بودن عُزیر باشد، حضرت موسی كه آورنده تورات است، و دارای معجزات بسیار می‌باشد كه خود شما به آن اعتراف دارید، سزاوارتر است كه پسر خدا یا بالاتر از آن باشد! پس چرا درباره موسی كه مقام عالی‌تر داشت چنین نمی‌گوئید؟

وانگهی آیا منظور شما از پسر بودن این است كه او مانند پدران و پسران دیگر از راه ازدواج و آمیزش، متولد شده است، در این صورت شما خدا را همچون یكی از موجودات مادّی و جسمانی و محدود جهان قرار داده‌اید، لازمه این سخن این است كه برای خدا، آفریدگاری تصوّر كنید و او را محتاج به خالق دیگر بدانید.

گروه یهود: منظور ما از پسر بودن عُزیر، و ولادت، این معنی نیست زیرا همان گونه كه فرمودید این معنی، سر از كفر و جهل بیرون می‌آورد، بلكه منظور ما از نظر شرافت و احترام است، چنان‌كه مثلاً بعضی از علمای ما به یكی از شاگردان ممتاز خود كه می‌خواهد او را بر دیگران ترجیح دهد به او می‌گوید: «ای پسرم» یا «او پسر من است» معلوم است كه این پسر بودن، بر اساس آمیزش و ولادت نیست زیرا آن شاگرد، بیگانه است و خویشاوندی با استادش ندارد، هم‌چنین خداوند به‌عنوان احترام و شرافت عُزیر، او را پسر خود خوانده است و ما هم از این رو به او «پسر خدا» می‌گوئیم.

پیامبر: پاسخ شما همان است كه قبلاً گفتم، كه اگر چنین منطقی موجب شود ما عزیر را پسر خدا بدانیم، سزوارتر است كسی را كه از عزیر بالاتر است مثل حضرت موسی را پسر خدا بدانیم.

خداوند گاهی افراد را به وسیله دلائل و اقرار خودشان محكوم می‌كند، دلیل و اقرار شما، حكایت از آن دارد كه شما درباره موسی ـ علیه السّلام ـ بیش از آن‌چه درباره عزیر می‌گوئید بگوئید، شما مثل زدید و گفتید: یكی از بزرگان و اساتید به شاگردش كه هیچ‌گونه خویشاوندی با او ندارد از روی احترام می‌گوید: «ای پسرم» یا «او پسر من است»، بر این اساس روا می‌دارید كه او به شاگرد محبوب‌تر دیگرش بگوید: «این برادر من است» و به دیگری بگوید «این استاد و شیخ من است» یا «این پدر و آقای من است» همه این تعبیرات به‌عنوان شرافت و احترام است، هركه احترام بیشتر دارد، با تعبیرات بالاتر خوانده شود، در این صورت باید شما روا بدانید كه گفته شود: موسی برادر خدا است یا استاد یا مولا و یا پدر خداست زیرا مقام موسی از عزیر بالاتر است.

اكنون می‌پرسم آیا شما جایز می‌دانید كه موسی ـ علیه السّلام ـ برادر خدا یا پدر یا عمو یا استاد یا مولا و رئیس خدا باشد، و خدا به‌عنوان احترام موسی به او بگوید: ای پدرم، ای استادم، ای عمویم، ای رئیسم و....؟

گروه یهود، از پاسخ درماندند، در حالی كه حیران و وازده شده بودند اظهار كردند «اجازه بده در این باره تحقیق و فكر كنیم!»

پیامبر: البتّه اگر شما با قلبی پاك و خالص و پر از انصاف در این باره بیندیشید، خداوند شما را به حقیقت راهنمایی خواهد كرد.

--------------------------------------------------------------------------------
[1]ـ عُزَیز از پیامبران بنی‌اسرائیل بعد از حضرت موسی ـ علیه السّلام ـ است كه در حمله بخت‌النصر به بیت المقدس، اسیر شد و به شهر بابل (حدود بغداد) تبعید گردید، وی در حدود صد سال در زمان سلطنت پادشاهان هخامنشی، در بابل مشغول دعوت و تبلیغ و تربیت بنی‌اسرائیل بود.
تا این‌كه در سال 458 قبل از میلاد با عدّه‌ای از بنی‌اسرائیل به اورشلیم مسافرت كرد و در آن‌جا كتاب تورات و احكام آن‌را كه در میان بنی‌اسرائیل به كلی فراموش شده بود و اثری از آن باقی نمانده بود، دوباره زنده و اصلاح كرد، سرانجام در سال 430 قبل از میلاد از دنیا رفت، از آن‌جا كه یهودیان و بنی‌اسرائیل او را بسیار دوست داشتند، پس از مرگ درباره او سخنان بسیاری گفتند تا حدی كه گفتند: او «پسر خدا» است.
ولی این عقیده اكنون طرفدار ندارد و از بین رفته است.

منبع : http://www.tebyan.net/


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - shia - ۱۳۸۹-۰۷-۰۴

به نام خدا
سلام


تو خود حديث مفصل بخوان

بنده حدود سى سال پيش صحبتى با يك رياضيدان داشتم تا اينكه كلام كشيد به شكل هندسى قطاع ، من از او به خاطر غرض الهى كه در نظر داشته سوال كردم : عزيز من ! از اين شكل چند حكم هندسى مى توان استفاده كرد؟
گفت : شايد هفت تا ده حكم ؟
گفتم : مثلا بيست تا چطور؟
گفت : شايد ممكن باشد .
گفتم : دويست تا و دو هزار تا چطور؟
همين طور به من نگاه مى كرد.
گفتم : دويست هزار چطور؟
خيال مى كرد كه من سر مطايبه و شوخى دارم و به مجاز حرف مى زنم . بعد به او گفتم : آقا!خواجه نصير الدين طوسى از اين شكل ، چهار صد و نود و هفت هزار و ششصد و شصت و چهار حكم هندسى استنباط كرد .
پس چه جاى تعجب است قرآن را كه هر حرف آن داراى هفتاد هزار معنا و بيش از آن باشد و همان طور كه خداوند سبحان غير متناهى است ، قرآن هم كه كتاب اوست غير متناهى است و مانند بحر و دريايى است كه پايان ندارد و انسان مى تواند به هر اندازه اى بخواهد در قرآن غواصى نمايد و به درجاتش عروج كند.

منبع : داستانهاى عارفانه جلد 2 در آثار استاد علامه آية الله حسن زاده آملى
http://www.ghadeer.org/index.html



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - shia - ۱۳۸۹-۰۸-۰۷

به نام خدا
سلام

عنایت امام رضا(علیه السلام) در حق علامه طباطبائی

مرحوم آیت الله شیخ محمد تقی انصاری همدانی میفرمودند : در حرم امام هشتم حضرت رضا علیه السلام ، مرحوم علامه طباطبایی را ملاقات کردم و این در حالی بود که تازه به فراق مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد جواد انصاری همدانی رحمه الله علیه گرفتار شده بودیم لذا در آن ایام و در همان ملاقات با عطش خاصی از مرحوم علامه خواستم که از الطافی که امام رضا علیه السلام به ایشان داشته اند مطلبی را بیان فرمایند مرحوم علامه امتناع کردند ، پس از آنکه ایشان را به حق امام قسم دادم فرمودند : دو تا از الطافی که حضرت داشته اند بیان میکنم ، اول اینکه : مدتی است که نمیتوانم بخوابم چون میبینم تمام اشیاء اطراف مشغول به ذکر پروردگار هستند در نتیجه حیا میکنم بخوابم ( یسبح لله ما فی السموات و ما فی الارض ) .
کم ز خروسی مباش مشت پری بیش نیست از دل شب تا سحر خدا خدا میکند

دوم اینکه : وقتی نماز میخوانم یک سید محمد حسین دیگری در عالم بالا نظاره گر به نمازم در پایین است ( این است معنای الصلاه معراج المومن ) .



منبع : http://www.jahannews.com/


حکایت های زیبا - yaseman9 - ۱۳۸۹-۱۱-۱۴

دفتر نامه ایتام
منصور دوانیقی به زیاد بن عبیدالله مبلغی داد تاآن را میان افراد نابینا و یتیم تقسیم نماید. ابوزیاد تمیمی که طمع در مال داشت، گفت: نام مرا در میان نابینایان بنویس. زیاد بن عبیدالله گفت: باشد می نویسم چرا که خداوند می فرماید:
این کافران را چشمان سر گر چه کور نیست، لیکن چشم باطن و دیده دل ها کور است.
سپس ابوزیاد درخواست کرد که نام فرزندش نیز در دفتر خانه ایتام نوشته شود. زیاد بن عبدالله گفت: ان را هم می نویسم، هر که را تو پدری، یتیم است.

[عکس: 24272684343469092736.gif]