انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم
حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - نسخه قابل چاپ

+- انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم (http://www.gharian.ir)
+-- انجمن: موضوعات و مطالب آزاد (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=11)
+--- انجمن: بخش آزاد و عمومی (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=58)
+--- موضوع: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی (/showthread.php?tid=3677)

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حافظ - ۱۳۸۹-۱۱-۱۵

یکی از شاگردان شیخ انصاری گوید:چون از مقدمات علوم وسطوح فارغ شدم برای تکمیل تحصیلات به نجف اشرف رفتم وبه مجلس افادت شیخ درآمدم ولی از مطالب وتقریراتش هیچ نمیفهمیدم.خیلی براین حالت متاثر شدم تاجایی که دست به ختوماتی زدم باز فایده نبخشید.بلاخره به حضرت امیر متوسل شدم.شبی در خواب خدمت آن حضرت رسیدم.حضرت آیه شریفه {بسم الله الرحمن الرحیم}رادر گوش من قرائت فرمود.صبح چون در مجلس درس حاضر شدم درس را میفهمیدم کم کم جلورفتم پس از چند روز به جایی رسیدم که درآن مجلس صحبت می کردم.روزی از پایین منبر درس باشیخ بسیار صحبت می کردم واشکال می گرفتم.آنروز پس از پایان درس خدمت شیخ رسیدم.شیخ آهسته در گوش من فرمود:آنکسی که{بسم الله}رادر گوش تو خوانده است تا {والاالضالین} رادر گوش من خوانده است.


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حافظ - ۱۳۸۹-۱۱-۱۶

جوانی در زمان رسول خداحرکات نا پسند ی انجام میداد وبر کارهای ناشایست اقدام مینمود چون خبر یافت رسول خدا رحلت کرده است توبه نمود وبه عبادت مشغول شد.کسی سوال کرد:چگونه شد که توبه کردی و پشیمان شدی؟ جوان پاسخ داد:تا زمانی که پیامبر در قید حیات بود به این آیه پشت گرم بودم(وما کان الله لیعذبهم وانت فیهم)یعنی ای پیامبر تاتو در میان آنان هستی خدا آنان را عذاب نخواهد کرد.اکنون که آن درب بسته شده (پیامبر رحلت نموده)پناه به این آیه آورده ام(وما کان الله معذبهم و هم یستغفرون)یعنی:مادامی که از نافرمانی خدا استغفار کنند خدا آنان را عذاب نخواهد کرد


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حافظ - ۱۳۸۹-۱۱-۱۷

گویند ظریفی به در خانه ی خواجه ای بخیل آمدوچشم بر درز درنهاد دید که خواجه طبقی انجیر درپیش دارد وبه رغبت تمام میخورد. ظریف حلقه بردر زد خواجه طبق انجیر را در زیر دستار پنهان کرد و ظریف آنرا دید.پس برخواست ودر بگشاد ظریف به خانه ی او درآمد وبنشست خواجه گفت:چه کسی هستی وچه هنر داری؟گفت:مردی حافظ وقاریم وقرآن را به ده قرائت میخوانم.وفی الجمله آوازی ولهجه ای نیز دارم.خواجه گفت:برای من از قرآن آیتی چند بخوان.ظریف آغاز کرد که(والزیتون وطور سینین وهذالبلد الامین)خواجه گفت(والتین)کجا رفت؟ظریف گفت:زیر دستار.


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - yaseman9 - ۱۳۸۹-۱۱-۲۱

ابن جوزی بر منبری سه پله ای بالا رفته رفته بود و صحبت می کرد زنی از پایین مسئله ای پرسید ابن جوزی گفت نمیدانم
زن گفت تو که نمیدانی پس چرا سه پله از دیگران بالاتر نشسته ای؟
گفت: این سه پله که من می دانم و شما نمی دانید به اندازه معلوماتم بالا رفته ام.
اگر می خواستم به اندازه مجهولاتم بالا روم منبری لازم بود تا فلک الافلاک.

مراقب سرت باش
در تاریخ آمده که چون عبدالملک مروان مصعب بن زبیر را کشت و عراق را تسخیر کرد و به کوفه رفت و داخل دارالعماره شد و بر سریر سلطنت تکیه داد و سر مصعب را مقابل خود نهاد و در کمال فرح و انبساط بود ناگاه یک نفر از ناظرین که او را «عبدالملک بن عمر» می گفتند لرزه بر اندامش افتاد و گفت:امیر به سلامت باد من غصه عجیبی از این دارالعماره به خاطر دارم و آنچنان است که:
1-با عبیدالله بن زیاد در این مجلس بودم و سر مبارک امام حسین علیه السلام را برایش آوردند و نزدش نهادند.
2-پس از چندی که مختار کوفه را تسخیر کرد با او در این مجلس نشستم و سر ابن زیاد را در نزدش دیدم.
3-پس از مختار با مصعب صاحب این سر(که الان نزد توست) در این مجلس بودم که سر مختار را نزد او نهادند.
4-و اینک با امیر در این مجلس می باشم و سر مصعب را نزد تو می بینم!! و من امیر را در پناه خدا در می آورم از شر این مجلس.
عبد الملک بن مروان تا این قصه را شنید لرزه او را فرا گرفت و امر کرد تا قصرالعماره را خراب کردند.
منتهی الامال 1801/3 از وفیات الاعیان 165/3 مروج الذهب 109/3



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - yaseman9 - ۱۳۸۹-۱۱-۲۹

مریضی به ابن سیرین گفت:
در عالم خواب کسی به من گفت: برای شفای خود «لا» و «لا» بخور تعبیر این خواب چیست؟ ابن سیرین گفت برو زیتون بخور زیرا خداوند در قرآن درباره آن می فرماید: لا شرقیه و لا غربیه

روزی ابوحنیفه کوفی با اصحاب خود در مجلسی نشسته بودند که ابو جعفر مومن شاگرد برجسته امام صادق (علیه السلام) از دور پیدا شد و رو به سوی ایشان آورد چون نظر ابو حنیفه به او افتاد از روی تعجب و عناد به اصحاب خود گفت: شیطان به سوی شما امده.
ابو جعفر چون این سخن را شنید نزدیک و این آیه را بر ابو حنیفه و اصحاب او خواند: ما شیاطین را به سراغ کافران می فرستیم تا آن ها را از راه به در برند.



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - yaseman9 - ۱۳۸۹-۱۲-۰۶

عمار می گوید در شهر کوفه قدم مى زدم که دیدم امیر المؤمنین على علیه السلام نشسته و عدّه اى از مردم گردش را گرفته اند و آن حضرت براى اصلاح هر فردى به فراخور حالش نسخه اى تجویز مى کند.

من عرض کردم :اى امیر المؤمنین!آیا براى گناهان هم دارویى دارى؟!

فرمود:آرى،بنشین.من دو زانو نشستم،تا مردم پراکنده شدند.

پس حضرت رو به من کرد و فرمود:

دارویى را که برایت مى گویم فراهم کن.

عرض کردم:بفرما،اى امیر المؤمنین!

فرمود:برگ فقر،ریشه صبر، هلیله کتمان ،بلیله رضا، غاریقون اندیشه و سقمونیاى اندوه را با آب پلک هاى چشم خود مخلوط کن و در دیگ نگرانى و بى قرارى بجوشان و زیر آتشِ ترس قرارش ده؛سپس آن را از صافى بی خوابى بگذران و در حالى که از آتش عشق و فراق مى سوزى بنوش.

این است دارو و درمان تو،اى دردمند!

میزان الحکمه شماره 6864



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - Mohtasham - ۱۳۸۹-۱۲-۰۹

جادو گری که طعمه شیر شد

هارون الرشيد از جادوگرى خواست که در مجلس کارى کند که حضرت موسى بن جعفر عليه السلام از عهده اش بر نيامده و در ميان مردم شرمنده و سرافکنده گردد. جادوگر پذيرفت .هنگامى که سفره انداخته شد، جادوگر حيله اى بکار برد که هر وقت امام موسى بن جعفر عليه السلام مى خواست نانى بردارد، نان از جلو حضرت مى پريد.هارون بخاطر اينکه خواسته ناپاکش تاءمين شده بود سخت خوشحال بوده و به شدت مى خنديد.حضرت موسى بن جعفر عليه السلام سربرداشت . نگاهى به عکس شيرى که در پرده نقش شده بود نمود و فرمود:- اى شير خدا! اين دشمن خدا را بگير. ناگهان همان شکل به شکل شيرى بسيار بزرگ درآمده ، جست و جادوگر را پاره پاره کرد.هارون و خدمتگزارانش از مشاهده اين قضيه مهم ، از ترس بيهوش شدند. پس از آنکه به هوش آمدند. هارون به امام عليه السلام گفت :- خواهش مى کنم از اين شير بخواه که پيکر آن مرد را به صورت اول برگرداند. امام موسى بن جعفر عليه السلام فرمود:- اگر عصاى موسى آنچه را که از ريسمانها و عصاهاى جادوگران بلعيده بود، برمى گرداند، اين عکس شير هم آن مرد را بر مى گرداند.



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - Mohtasham - ۱۳۸۹-۱۲-۱۰

نفهم ترین انسان




امام صادق عليه السلام مي فرمايد:

اگر شرابخوار به خواستگاري آمد نبايد او را پذيرفت ، چون صلاحيت ازدواج ندارد، سخنانش را نبايد تصديق نمود، هرگاه براي کسي واسطه شود نبايد او را قبول نمود. و نمي توان به او اعتماد کرد، هر کس به شرابخوار امانتي بسپارد چنانچه از بين برود، خداوند به صاحب امانت پاداشي نمي دهد و امانت از دست رفته او را جبران نمي کند.

سپس فرمود: مايل بودم شخصي را سرمايه بدهم براي تجارت به کشور يمن برود، خدمت پدرم حضرت امام باقر عليه السلام رسيدم و عرض ‍ کردم :

مي خواهم به فلاني براي تجارت سرمايه بدهم ، نظر شما چيست ؟ صلاح است يا نه ؟

فرمود:

مگر نمي داني او شراب مي خورد؟

گفتم :

از بعضي از مؤ منين شنيده ام مي گويند او شراب مي خورد.

فرمود: سخنان آنان را تصديق کن ! چون خداوند درباره پيامبر مي فرمايد: پيغمبر به خدا ايمان دارد و مؤ منين را تصديق مي نمايد، بنابراين شما بايد مؤ منين را تصديق کني .

آنگاه فرمود:

اگر سرمايه را در اختيار او بگذاري ، سرمايه نابود شود و از بين برود خدا تو را نه اجر مي دهد و نه امانتت را جبران مي کند.

گفتم :

براي چه ؟

فرمود: خداوند مي فرمايد:

لا تؤ توا السفهاء اموالکم التي جعل الله لکم قياما

اموالي را که خداوند آن را مايه زندگيتان قرار داده به نادانان ندهيد.

آيا نادانتر از شرابخوار وجود دارد؟

پس از آن فرمود:

بنده تا شراب نخورده هميشه در پناه خدا است و در سايه لطف او اسرارش ‍ پرده پوش مي شود.

هنگامي که شراب خورد سرش را فاش مي کند و او را در پناه خود نگه نمي دارد.

در اين صورت گوش ، چشم ، دست و پاي چنين شخص ، هر کدام شيطان است او را به سوي هر زشتي مي برد و از هر خوبي باز مي دارد.



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حافظ - ۱۳۹۰-۰۲-۰۲

مجادله ی شاعران بزرگ بر سر یک خال

حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را/ به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را/ به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد/ نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را!
شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را/ به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد/ نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند/ نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
محمد عيادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را/ خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را/ مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً/ که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را/ فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را !!!



جواب رند تبریزی
رند تبریزی هم میگه:

اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن چیزکی خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خدا داند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را!!!

پاسخ شمس الدین عراقی
فکر کنم این رو هم شمس الدین عراقی گفته:

شمس الدین عراقی

پاسخ گفتن بی نشانه مناظره ی رند تبریزی را

عجب آشفته بازاری ، خریداران دانا را

همه ترکان تبریزی ، بت زیبای رعنا را

گشاد دست صائب بین ، پشیمان می شود منشین

خریداری چنین هرگز ، چه ارزان داده اعضا را

سر ودست بلورین را ، تن رعنای سیمین را

که بر کارش نمی آید ، بجایش دست و هم پا را

بیبن این را به آخر شد ، عنایاتش چه وافر شد

نه تنها جمله اجزا را ، چو مردان روح والا را

از این بهتر چه می خواهی ، زیانت می رسد باری

بیا ای ترک شیرازی ، ببر این مرده کالا را

بیا دلدار شیرازی ، ببین رند از سر مستی

چه می گوید نمی دانم ، مگر گم عقل برنا را

شماتت بر خریداران ، چو سنگ از آسمان باران

چرا اینگونه گفتن ها ، چنین عرضه تقاضا را

برابر می کند دل را ، که برتر می کند دل را

زعشق ترک شیرازی ، همو بخشد همان ها را

سر آخر چه می نازد ، به شهر خواجه می تازد

سخاوت می کند او هم ، سمرقند و بخارا را

بدور از قیل و این غوغا ، سر خود (بی نشان) بالا

دعا کردم یکایک را ، تو هم (انّا فتحنا) را




مناظره امام خمینی (ره) و امام خامنه ای
امام خمینی رحمة الله علیه:

من به خال لبت ای دوست گرفتارشدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

امام خامنه ای در جواب امام رحمة الله علیه:

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
چشم بیمار که را دیدی و بیمار شدی...


مناظره امام خمینی (ره) و مولانا
مو لانا ميگه :

بشنو از ني چون حكايت مي كند
از جدايي ها شكايت مي كند
از نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مردو زن ناليده اند

امام خميني(ره) در جواب:

مشنو از ني چون حكايت مي كند
بشنو از دل چون روايت مي كند
مشنو از ني، ني نواي بينواست
بشنو از دل، دل حريم كبرياست
ني چو سوزد تل خاكستر شود
دل چو سوزد خانه دلبر شود...




RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حافظ - ۱۳۹۰-۰۲-۰۳

روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى،دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی،بلکه حق مردم رعایت شود.

شیخ بهایى گفت: قربان من یک هفته مهلت مى‏خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى که پیش خواهد آمد،چنانچه باز هم اراده ی ملوکانه بر این نظر باقى بود دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم.

شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به مصلاى( محل نماز خواندن) خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو گرفت و عصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى که از آنجا مى‏گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد و سلام کرد. شیخ قبل از نماز خواندن جواب سلام را داد و گفت:

اى بنده ی خدا من مى‏دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا مى بلعد. تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت. ولیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو.

مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به کوچه‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته،فردا صبح زود هم من مخفیانه مى‏روم پیش شاه و قصدى دارم که بعداً معلوم مى‏شود.

شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از نزدیکان شاه بود،هنگام بیدار شدن شاه اجازه حضور خواست و چون به خدمت پادشاه رسید عرض کرد: اعلیحضرت، مى‏خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را فقط به سبب دیدن یک موضوع، به شاه نشان دهم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏دهند و مطلب را به خودشان اشتباه می فهمانند.

شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست؟ شیخ بهایى گفت: من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از افراد خانواده ام، کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم، ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف تکرار شده که هر کس مى‏گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت . حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!

به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیره جمع شدند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند. بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد و واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور شاه رسیدند ، هر کدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید! دیگرى گفت: خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد. سومى گفت: به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس مى‏کرد و به درگاه خدا گریه و زاری مى‏نمود. چهارمى ‏گفت: خدا را شاهد مى‏گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه‏اش وارد مى‏آمد از کاسه سر بیرون زده بود.

به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مى‏کرد. عاقبت شاه آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت:

بروید و مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى‏شود شیخ بهایى گناهکار بوده است! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت: قبله ی عالم. عقل و شعور مردم را دیدید؟ شاه گفت: آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟ شیخ عرض کرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم. شاه گفت: بله ولى این موضوع چه ارتباطی به آن دارد؟ شیخ گفت: من چگونه مى‏توانم قاضى القضات شوم با اینکه می دانم مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت حق گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر مى‏فرمایید ناچار به اطاعتم! شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه کرده و مى‏کنم لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى.

از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار کشید.