انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم
حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - نسخه قابل چاپ

+- انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم (http://www.gharian.ir)
+-- انجمن: موضوعات و مطالب آزاد (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=11)
+--- انجمن: بخش آزاد و عمومی (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=58)
+--- موضوع: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی (/showthread.php?tid=3677)

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حافظ - ۱۳۹۰-۰۲-۰۴

3 پند جالب لقمان به پسرش
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳ پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حافظ - ۱۳۹۰-۰۲-۰۴

چه کشکی چه پشمی؟!



چوپانی گله را به صحرا برد ؛ به درخت گردوی تنومندی رسید . از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گرد باد سختی در گرفت ، خواست فرود آید ، ترسید . باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. مستاصل شد...

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت : ای امام زاده گله ام نذر تو ، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.

گفت : ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم... قدری پایین تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت : ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آنها ر ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم .

وقتی کمی پایین تر آمد گفت : بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو ، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم . غلط زیادی که جریمه ندارد.





RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حافظ - ۱۳۹۰-۰۲-۱۵

شخصی خدمت مرحوم آیت الله محمدتقی مجلسی (رحمة الله)، پدر علامه محمدباقر مجلسی (رحمة الله) صاحب بحارالانوار رسید و عرضه داشت: ما همسایه‌ای داریم که بسیار ما را آزار می‌دهد و شب‌ها صدای عیاشی و موسیقی و تار و تنبورش بلند است و مزاحم ماست. وقتی اعتراض می‌کنیم، می‌گوید چهاردیواری اختیاری است. چه کنیم؟

مرحوم مجلسی (رحمة الله) فرمود: بسیارخوب. شما یک شب آنان را به منزل خود دعوت کن، من نیز خواهم آمد. او هم از عیاشان درخواست کرد که یک شب بزمشان را در منزل او بر پا کنند. شب موعود، قبل از همه مرحوم مجلسی (رحمة الله) آمد.

از جمله خصوصیات ایشان این بود که در عین حال که بهترین و عالی‌ترین مرجع آن عصر بود، بهترین مبلغ نیز بود. به هر حال پس از ورود مرحوم مجلسی (ره) به آن میهمانی، عیّاشان نیز آمدند. همه تعجب کردند که آقای مجلسی (ره) در این جا چه میکند؟ از حضور علامه بسیار ناراحت بودند و دوست داشتند که ایشان برود تا آن‌ها راحت‌تر کار خود را انجام دهند.

حیاء صفت بسیار خوبی است. بعضی‌ها اگر اهل معصیت هم هستند، ملاحظه متدینان را می‌کنند. پس از لحظاتی، شخصی که رئیس این بزم بود از مرحوم مجلسی (ره) پرسید: شما این جا چه می‌کنید؟

ایشان فرمود: ما دعوت شده‌ایم. آن گاه مرحوم مجلسی (ره) فرمود: من قبل از صحبت‌های شما سؤالی دارم. شما عیاران و کسانی که دم از مردانگی می‌زنید، به راستی چه خصوصیت بارزی دارید؟

آن شخص گفت: اگر نمک بخوریم، نمکدان نمی‌شکنیم.

مرحوم مجلسی (ره) فرمود: چرا دروغ می گوئید؟

پاسخ داد: نه، ما ادعای دروغ در کار نداریم. اگر شما یک مورد به ما نشان دادید، من سبیل‌های خودم را می‌تراشم. مرحوم مجلسی (ره) فرمود: همین ادعای شما دروغ است. چه کسی بیشتر از همه به شما نمک داده است؟ واقعاً کسی جز خدا می‌شناسید که بیش از دیگران به شما نان و نمک داده باشد؟ خانه، زن، مال، سلامتی، هنر، عقل و هر چه دارید، از آن اوست. آیا چیزی دارید که ادعا کنید از آن او نیست.

آن شخص گفت: خیر، خدا بیشترین حق را به گردن ما دارد.

کسی بیشتر از همه به شما نمک داده است؟ واقعاً کسی جز خدا می‌شناسید که بیش از دیگران به شما نان و نمک داده باشد؟ خانه، زن، مال، سلامتی، هنر، عقل و هر چه دارید، از آن اوست. آیا چیزی دارید که ادعا کنید از آن او نیست

مرحوم مجلسی (ره) فرمود: آیا حقّش را ادا کرده‌اید و نمکدانش را نشکسته‌اید؟ آن مرد نتوانست پاسخی بدهد و همراه دوستانش آن جا را ترک کرد. صاحب خانه بیشتر ناراحت شد و گفت: آقای مجلسی، شما کار ما را مشکل‌تر کردید. این‌ها فردا ما را بیشتر اذیّت خواهند کرد و دیگر امنیّت نخواهیم داشت.

آیت الله مجلسی (ره) فرمود: نترس، اگر این کار را کردیم، برای خدا کردیم و جای دوری نمی‌رود. خدا خودش کارها را درست می‌کند.

سحرگاه فردا، درِ خانه مرحوم مجلسی (ره) را زدند. وقتی در را باز کرد، دید همان شخص دیروزی است. به دست و پای آیت الله مجلسی افتاد و گفت: آمدم بگویم شما راست گفته‌اید، من خیلی نمک خوردم و نمکدان شکستم ولی تا به حال متوجه نبودم. من توبه می‌کنم. آیا می‌توانید در بزم جدید ما نیز شرکت کنید؟



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حافظ - ۱۳۹۰-۰۲-۱۸


یكی از فرزندان شیخ رجبعلی خیاط نقل می‌کند: روزی مرحوم مرشد چلویی معروف، خدمت جناب شیخ رسید و از كسادی بازارش گله كرد و گفت: داداش! این چه وضعی است كه ما گرفتار آن شدیم؟

دیر زمانی وضع ما خیلی خوب بود روزی سه چهار دیگ چلو می‎فروختیم و مشتری‌ها فراوان بودند، اما یك‌باره اوضاع زیر و رو شده، مشتری‌ها یكی یكی پس رفتند، كارها از سكه افتاده، و اكنون روزی یك دیگ هم مصرف نمی‌شود ...؟

شیخ تأملی كرد و فرمود:

«تقصیر خودت است كه مشتری‌ها را رد می‌كنی»!

مرشد گفت: من كسی را رد نكردم، حتی از بچه‌ها هم پذیرایی می‎كنم و نصف كباب به آنها می‌دهم.

شیخ فرمود:

«آن سید چه كسی بود كه سه روز غذای نسیه خورده بود؛ بار آخر او را هل دادی و از در مغازه بیرون كردی؟!»

مرشد سراسیمه از نزد شیخ بیرون آمد و شتابان در پی آن سید راه افتاد، او را یافت و از او پوزش خواست، و پس از آن تابلویی بر در مغازه‌اش نصب كرد و روی آن نوشت:

« نسیه داده می‌شود، حتی به شما، وجه دستی به اندازه وسعمان پرداخت می‌شود!!»



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حافظ - ۱۳۹۰-۰۳-۰۱

بهلول و پاسخ عملی



روزی بهلول گذرش بر در خانه ابوحنیفه افتاد . او مشغول درس گفتن بود و می گفت : " من بر سه چیز ایراد دارم چون خلاف عقل است :

خداوند می گوید :لِأَ ملأِنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ وَ مِمَّن تَبِعكَ مِنهُم أجمَعینَ

" كه جهنّم را از تو ( ای شیطان ) و هر كدام از آنان كه از تو پیروی كند، پرخواهد كرد !"

در حالیكه ماده شیطان از آتش است . چگونه آتش ، آتش را می سوزاند !؟

دیگر اینكه قرآن می فرماید :

لا تُدرِكهُ الابصارُ " چشمها او ( خدا ) را نمی بینند ."

این چگونه ممكن است كه چیزی وجود داشته باشد و دیده نشود .

سوم اینكه در قرآن آمده است :

اَللّه خالِقُ كُلِّ شیء وَ هوَ عَلی كُلِّ شیء وَكیل" خداوند آفریدگار همه چیز است و حافظ و ناظر همه اشیاء است ."

با وجود این بنده مختار است و این خلاف عقل است .

هنگامی كه سخن به اینجا رسید ، بهلول كلوخی از زمین برداشت و به سوی او افكند . كلوخ به پیشانیش اصابت كرد و خون جاری شد . شاگردان ابوحنیفه بهلول را گرفتند. چون او را شناختند به سبب خویشاوندیش با خلیفه جرأت نكردند به او جسارتی كنند و از این واقعه نزد خلیفه شكایت كردند.

خلیفه بهلول را طلبید . چون حاضرشد ، خلیفه او را سرزنش نمود و گفت : چرا سر ابوحنیفه را شكستی و به او تعدی كردی ؟

بهلول گفت : من نشكسته ام. خلیفه دستور داد تا ابوحنیفه را حاضر كنند. ابوحنیفه با پیشانی بسته وارد شد .

بهلول رو به او نموده و گفت : از من چه تعدی به تو شده است ؟

ابوحنیفه گفت : كدام تعدی از این بیشتر كه سرمرا شكستی و تمام شب به خاطر سردرد آرام و قرار برای من نبود .

بهلول گفت : كجاست درد ؟

ابوحنیفه گفت : درد دیده نمی شود !

بهلول گفت: پس درد وجود ندارد، دروغ می گویی چون خودت می گفتی ممكن نیست شیئی موجود دیده نشود .

دیگر آنكه كلوخ ممكن نیست به تو صدمه بزند ، چراكه تو از خاكی و كلوخ نیز ازخاك !

همچنان كه آتش ، آتش را نمی سوزاند خاك هم در خاك اثر نمی كند . از اینها مهمتر من نبودم كه زدم !

ابوحنیفه گفت : پس چه كسی بود ؟

گفت : همان خدایی كه همه كارها را از او می دانی و بنده را نیزمجبور مطلق !!. هارون جواب او را پذیرفت و ابوحنیفه شرمنده از آن مجلس بیرون رفت.



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حافظ - ۱۳۹۰-۰۳-۰۶

بهلول و داروغه
داروغه بغداد در بين جمعي ادعا مي كرد تا به حال كسي نتوانسته است مرا گول بزند .
بهلول در ميان آن جمع بود ، به داروغه گفت :
گول زدن تو كار آساني است ، ولي به زحمتش نمي ارزد .
داروغه گفت :
چون از عهده بر نمي آئي ، اين حرف را ميزني .
بهلول گفت :
افسوس كه الساعه كار خيلي واجبي دارم ، والا همين الساعه تو را گول مي زدم .
داروغه گفت :
حاضري بروي و فوري كارت را انجام دهي و برگردي ؟
بهلول گفت :
بلي .
همين جا منتظر من باش ، فوري مي آيم .
بهلول رفت و ديگر بازنگشت .
داروغه پس از دو ساعت معطلي ، شروع كرد به فرياد كردن و گفت :
اولين دفعه است كه اين ديوانه مرا اين قسم گول زد و و چندين ساعت بيجهت من را معطل كرد و از كار انداخت .



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حافظ - ۱۳۹۰-۰۳-۰۸

کلاس درس ابوریحان بیرونی

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد.
شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است.

آن مرد رسوا رو به حکیم نموده چند سوال ساده نمود و رفت.

فردای آن روز، شاعر مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا سوالی از حکیم بپرسد.
شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد.

که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود.

یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید:

چگونه است دیروز آدم کشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده، محل درس را رها نمودید ؟!

ابوریحان گفت: یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ،

اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد.

شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد.

ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد ، روانش شاد.



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حافظ - ۱۳۹۰-۰۳-۰۸

بهلول دزد خود را در قبرستان مى جوید

آورده اند که شبى دزدى به خانه بهلول زد و هستى او را به سرقت برد ناگاه دیدند بهلول عصاى خود را برداشت و رفت در اول قبرستان شهر نشست از او پرسیدند اینجا چرا نشسته اى ؟ گفت : خانه ام را دزد زده است . دنبال او مى گردم و منتظرم تا بیاید چون مى دانم که آخرش دزد خانه مرا اینجا مى آورند.

نشسته ام جلو او را بگیرم و اثاث خانه خود را از او مطالبه کنم گفتند آخر او چیزى همراه خود به قبرستان نمى آورد که تو از او بگیرى پرسید پس اموالى که دزدیده چه مى کند؟ گفتند زنده ها تمامى آنها را از او مى گیرند بهلول گفت آه مردم شهرى که دزدها را لخت مى کنند من چگونه در میان آنها بیایم و زندگى نمایم.
در این اثنا جنازه اى را به طرف قبرستان آوردند بهلول برخواست و با عصا جلو آمده و گفت دزد خود را پیدا کردم به او گفتند آهسته که این جنازه حاج آقاى متولى است که مى آورند گفت مى دانم دزد روز من همین شخص است و همین جا مى نشینم تا اینکه دزد شبم را نیز بیاورند زیرا قبرستان بهترین دروازه هاى دزد بگیر است پرسیدند چه طور این شخص ثروتمند دزد روز تو است براى اینکه زکات مال ما فقرا است و این شخص چون زکات مال خود را نداده است پس یک عمر در روز روشن مال ما فقرا را دزدیده است.



جایی که عزرائیل دلش سوخت - حافظ - ۱۳۹۰-۰۳-۱۶


روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.

پیامبر از او پرسید:

"ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟"

عزرائیل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

"۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست. همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد."

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت: "ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید:


به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم."



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - yaseman9 - ۱۳۹۰-۰۳-۱۸

معلم چه می کنه!
یزید بن معاویه پسری داشت که بسیار مورد علاقه اش بود و زمانی که به سن تحصیل رسید معلم لایق و ارزشمندی به نام عمرالمقصوص برای تعلیم و تربیت او برگزید.عمر از مردان با ایمان و از دوستداران واقعی امام علی(ع) بود و در باطن از رفتار ظالمانه معاویه بن ابی سفیان و فرزندش یزید تنفر داشت.
این معلم شایسته همه همه مبانی ایمانی و اسلامی را به او اموخت و تمام وجودش را از اشعه فروزان تعالیم قران شریف روشن کرد.
پس از مرگ یزید و رسیدن به خلافت به خاطر صحیح بر منبر رفت و پرده از جنایت جد و پدرش برداشت و پس از آن مقام خلافت را کنار گذاشت.
بنی اميه که منشا این تحول را عمر المقصوص میدانستند به سراغش رفتند گودالی کندند وزنده دفنش کردند.