انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم
حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - نسخه قابل چاپ

+- انجمن تخصصی قاریان قرآن کریم (http://www.gharian.ir)
+-- انجمن: موضوعات و مطالب آزاد (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=11)
+--- انجمن: بخش آزاد و عمومی (http://www.gharian.ir/forumdisplay.php?fid=58)
+--- موضوع: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی (/showthread.php?tid=3677)

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - sara-z - ۱۳۹۰-۰۶-۲۳

پرسش عارفی از یکی از اغنیا
یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی .سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟
گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟
دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدسیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده

برگرفته ازتالار بزرگ ایران بلاگ

__________________

بهلول راگفتند دیوانگان بصره را بشمارگفت از شمار بیرون است اگر گویید عاقلان رابشمارم که معدودند



مریدان شیخ ابوسعید ابی الخیر عارف و شاعر بزرگ از وی خواهان کرامات اعجازانگیز ظاهری بودند . روزی به وی گفتند : " ای شیخ ! فلان مرد بر روی آب راه می رود بی آنکه غرق شود ! "
شیخ گفت : " کار ساده ای است چرا که وزغ نیز چنین می کند ! "
باز گفتند : " کسی را سراغ داریم که در هوا پرواز می کند ! "
شیخ گفت : " این نیز کار ساده ای است چرا که مگس و پشه هم چنین می کنند ! "
یکی دیگر از مریدان صدا کرد که : " ای شیخ و ای مراد ! من کسی را می شناسم که در یک چشم بر هم زدن از شهری به شهری می رود ! "
شیخ ابوسعید تبسمی کرد و گفت : " این کار از کارهای دیگر آسانتر است چرا که شیطان نیز در یک چشم به هم زدن از مشرق به مغرب می رود . چنین اموری را هیچ ارزشی نیست "
آنگاه بپا خواست و به طوری که همگان بشنوند گفت : " مرد آن بود که در میان همنوعان بنشیند و برخیزد و بخوابد و بخورد و در میان بازار بین همنوعان داد و ستد کند . با مردم معاشرت نماید و یک لحظه هم دل از یاد خدا غافل نسازد "
برگرفته از انجمن اینترنتی جوانان دشتی


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - yaseman9 - ۱۳۹۰-۰۶-۲۴

مردی را که دعوی پیغمبری می کرد نزد معتصم آوردند معتصم گفت:شهادت می دهم که تو پیغمبر احمقی هستی!
گفت:آری،از آنجا که بر قومی چون شما مبعوث شده ام!



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - mehdi_red - ۱۳۹۰-۰۶-۲۹



امام جعفر صادق صلوات الله علیه حكایت می‌فرماید:

روزى امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام به غلام خود، قنبر دستور داد تا بر شخصى كه محكوم به حدّ شلاّق بود، هشتاد ضربه شلاّق بزند. و چون قنبر ناراحت و عصبانى بود؛ سه شلاّق، بیشتر از هشتاد ضربه بر او وارد ساخت.

حضرت امیرالمؤمنین على علیه السلام شلاّق را از دست قنبر گرفت و سه ضربه شلاّق بر او زد.

شایان ذکر است حضرت علی علیه السلام بسیار زیاد به رعایت حقوق دیگران توجه داشتند و در این امر به این که فرد خطاکار از نزدیکان و اصحابم هست نگاه نمی‌کردند. هر کس برخلاف عدالت عمل می‌کرد باید مجازات می‌شد و هر کس که حقی را پایمال می‌نمود باید تقاص پس می‌داد. پس این عمل عین عدالت و مهربانی امیرالمومنین بود .

منبع:


تهذیب الاحكام، ج 10، ص 27، ح 11



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - sara-z - ۱۳۹۰-۰۷-۰۳

رنگ من ... رنگ تو...


در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد ...

بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از

کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد .

سپس یک بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد.

بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند...

پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود !

تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید : ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را

هم رها می کردید آیا بالا می رفت ؟

مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک

به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت :

پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود

بادکنک قرار دارد ...

دوست کوچک من ، زندگی هم همینطور است و چیزی که باعث رشد آدمها میشود رنگ و ظاهر آنها نیست ...

مهم درون آدمهاست ، و چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشود ...




RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - sara-z - ۱۳۹۰-۰۷-۰۴

ذكرخدا
روزى پیامبر اكرم صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد. در راه شیطان را دید كه خیلى ضعیف و لاغر شده است. از او پرسید: چرا به این روز افتاده ‏اى؟ گفت: یا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسیار هستم . پیامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ گفت: یا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت دیدن و تحمل این خصایص را ندارم .اول این كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند. دوم این كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گویند ، چهارم از این خصلت ها آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ، پنجم این كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحیم‏» مى‏ گویند



نجوای خدا با بنده خود
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم

آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی، بر من توکل نما. (نمل/79)
آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی، به من امیدوار باش. (زمر/53)
آنگاه که سر مست زندگانی دنیا و مغرور به آن شوی، به یاد قیامت باش. (فاطر/ 5)
آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی، نیتت را پاک و الهی کن.
(فاطر29-30)
آنگاه که دوست داری به آرزوهایت برسی، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم. (غافر/60)
آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد،
به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم. (بقره/152)
آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی، نماز را به یاد من بخوان. (طه/14)
آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است، آهسته مرا بخوان. (اعراف/55)
آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست، به من پناه ببر. (مومنون/97)
آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت، در توبه به روی تو باز است. (قصص/67)





بندگی و بنده نوازی
یکی از فقرای با ذوق شهر هرات که در سوز و سرمای زمستان از برهنگی خود در رنج و عذاب بود وقتی چشمش به غلامان عمید( یکی از بزرگان دولت سلجوقی) افتاد و دید که آنان( با وجود غلام بودن) جامه های فاخر و حریرین به بر کرده و کمربندِ زرین به میان بسته اند، منفعل شد و رو به آسمان نمود و با حسرت تمام گفت : خداوندا ، بنده نوازی را از جناب عمید یاد بگیر !
روزها وضع بدین منوال سپری شد که ناگهان شاه، عمید را به جرمی متهم کرد و به زندانش افکند و غلامان او را نیز به باد کتک گرفت و از آنان خواست که هر چه سریعتر گنجخانه عمید را لو دهند و غلامان در کمال جوانمردی طی یک ماه، شکنجه های هولناک شاه را تحمل کردند ولی لب به سخن نگشودند و رازِ ولی نعمتِ خود را فاش نساختند. تا اینکه شبی آن فقیر به خواب دید که هاتفی به او می گوید: ای گستاخ تو نیز بندگی را از غلامان عمید یاد بگیر !




نکته!

شخصى در محضر امام زین العابدین علیه السلام عرض كرد:

- الهى ! مرا به هیچ كدام از مخلوقاتت محتاج منما!

امام علیه السلام فرمود: هرگز چنین دعایى مكن ! زیرا كسى نیست كه محتاج دیگرى نباشد و همه به یكدیگر نیازمندند.

بلكه همیشه هنگام دعا بگو:

- خداوندا! مرا به افراد پست فطرت و بد نیازمند مساز
برگرفته از وب دلهابه یادخداآرام میگیرد




RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - tasbiheabi - ۱۳۹۰-۰۷-۰۵

داستانی در مورد مبارزه با نفس

در بعضی از کتب نقل کرده اند که فلان درویش معروف گفت که من در سه وقت از هر وقت دیگر بیشتر خرسند شدم. یکی اینکه یک وقتی در یکی از مساجد سخت بیمار بودم (این ها کسی را هم نداشتند، اغلب مثل سیاحها بودند) در مسجد خوابیده بودم و از شدت تب و ناراحتی قدرت حرکت کردن نداشتم. خادم مسجد آمد و همه افرادی را که در مسجد خوابیده بودند بلند کرد. از جمله با پا زد به من که بلند شو! ولی من قدرت بلند شدن نداشتم. بعد از چند بار که این کار را تکرار کرد و من بلند نشدم, آمد پایم را گرفت کشید و مرا انداخت در کوچه. آنقدر در نظر او خوار بودم که اینجور مرا مثل یک لش مرده کشید و برد آنجا. خیلی خرسند شدم که نفسم کوبیده شد.

یک وقت دیگر زمستان بود. پوستینم را میگشتم. آنقدر شپش در آن یافتم که نفهمیدم پشم این پوستین بیشتر است یا شپش آن؟ این هم یکی از جاهایی بود که خیلی خرسند شدم از اینکه نفس خودم را پایمال کردم.

دیگر اینکه یک وقتی سوار کشتی بودم. یک آدم بطال و آکتور برای سرگرمی دیگران بازی در می آورد. همه را دور خودش جمع کرده بود و افسانه می گفت. از جمله می گفت بله یک وقتی رفته بودیم به جنگ با کفار. روزی اسیری گرفتم. می خواست نشان بدهد که چگونه آن اسیر را می بردم به اطراف نگاه کرد، از من بی دست و پا تر و بی شخصیت تر پیدا نکرد، ناگهان آمد جلو ریش مرا گرفت. کشید به طرف جلو و گفت این طور می بردم. مردم هم خندیدند. خیلی خوشحال شدم.
این ها صحیح نیست. این ها همان افراط در اخلاقِ بعضی از روشهای ملامتیه و صوفیانه است که اسلام چنین چیزی را نمی پذیرد.


RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - yaseman9 - ۱۳۹۰-۰۷-۱۱

شخصی عاشق دختری بود و سالها آرزوی وصال محبوب را داشت. پس از سال سوختن در فراق معشوق به او پیام داد، در فلان محل نیمه شب حاضر باش که برای دیدن تو خواهم آمد، از طرف معشوق برای عاشق خبر آوردند که معشوقه پذیرفته تا سر قرار حاضر شود.
عاشق از شنیدن این خبر خوشحال شد و قربانی کرد و آن را به فقرا، بخشش و احسان نمود و همان شب در محل قرار حاضر شده و منتظر معشوق نشست، ولی متاسفانه خوابش برد. چون نیمه ی شب شد، معشوقه آمد و او را در خواب دید، کنار او نشست و قدری از آستین پیراهن عاشق را برید و چند گردو در جیب او ریخت، یعنی تو هنوز کودک هستی، و لیاقت عشق را نداری برو با این گردوها بازی کن.
اگر کسی ادعا می کند عاشق خداست نباید شب آسوده سر بر بالین گذارد، بلکه باید شب را برای رسیدن به وصال و دیدار معشوق حقیقی بیدار باشد.
در روایتى آمده است که خداوند مى‏فرماید: «کَذِبَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ یُحِبُّنى، فَاِذا جَنَّهُ اللّیلُ نامَ عَنّى‏. اَلَیْسَ کُلُّ مُحِبٍّ یُحِبُّ خَلْوَةَ حَبِیبِهِ؟»؛ دروغ مى‏گوید آنکه مى‏پندارد مرا دوست دارد، امّا چون شب فرا مى‏رسد، به خواب مى‏رود و به یاد من نیست. مگر نه این است که هر دوستدارى، خلوت و نجواى با دوستش را دوست مى ‏دارد؟… (سفینه البحار)
خواب و خورت ز مرتبه ی عشق دور کرد. آن دم رسی به یار که بی خواب و خور شوی





RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - yaseman9 - ۱۳۹۰-۰۷-۲۰

درس زندگی
-تا حالا اتفاق افتاده که جمله ای روی تو تاثیر اعجاب انگیزی گذاشته باشد؟
-بله جمله ای که پشت اتومبیل پدرم نوشته شده بود موجب شد که در تحصیل جدیت نشان دهم و در نهایت مهندس شوم.
-مگر پشت اتومبیل پدرت چه چیزی نوشته شده بود؟
-پشت وانت پدرم نوشته بود:«عاقبت درس نخواندن!»



استجابت دعا - yaseman9 - ۱۳۹۰-۰۸-۱۳

[عکس: 312812_55NulFLw.jpg]
مردی از میان جمع بلند شد و گفت:

”چه کنیم که دعایمان مستجاب شود؟”

حضرت پاسخ داد: با زبانی دعا کنید که با آن گناه نکرده باشید.

مرد متعجب و ناراحت گفت: یا رسول الله (ص) همه ما زبانی آلوده به گناه داریم!

حضرت فرمودند : زبان تو برای تو گناه کرده است نه برای برادر تو .

پس زبان تو نسبت به برادرت بی‌گناه است و زبان او نسبت به تو .

برای یک‌دیگر دعا کنید تا مستجاب شود . . .



RE: حكايتهايي زيبا و خواندني و اخلاقی - حصان - ۱۳۹۰-۰۸-۱۴

سکوت سلطان العارفین ، بایزید بسطامی در ازای پرده پوشی خداوند !!!


در کنــار دجـلـه ، سلطـان بـايـزيــد

بـــود تنهـــا فــارغ از خيــل مــريـد


نــاگهش از بــام عـــرش کبــــريـــا

خورد بر گوشش که ای شيخ ريا !


ميــل آن داری که بنمـايـم بـه خلق

آنچـه پنهـان داری اندر زيـر دلق؟!


تـــا خــلايــق قصـــــد آزارت کننـــد

پـای ‏کوبـان بــر ســر دارت کننـد؟!!!


در جوابش گفت می‏خواهی تو هم

شمــه ‏ای از رحمتت ســـازم رقـــــم؟!


تــا خـلايــق حـق ‏پـرستی کــم کننـد

از نمــــاز و روزه و حــج رم کننـــد!!!


کبـــريـــايـش بـــاز آمـــد در سخـــن

نی ز مـا و نی ز تـو ! رو دم مــزن !!!